💐 فرارسیدن سالروز میلاد باسعادت پیامبر گرامی اسلام، حضرت محمد مصطفی(ص)، پیامآور رحمت، مهربانی و کرامت انسانی، و همچنین ولادت فرخنده حضرت امام جعفر صادق(ع)، بنیانگذار مکتب جعفری، بر عموم مسلمانان جهان مبارک و فرخنده باد.
میلاد پیامبر اکرم(ص)، یادآور ظهور آیینی است که انسان را به سوی کرامت، عدالت، اخلاق و همدلی فراخواند و رحمت را سرلوحه تعامل با انسانها قرار داد. همچنین، زادروز امام جعفر صادق(ع)، فرصتی برای گرامیداشت میراث علمی و اخلاقی مکتبی است که دانش، خردورزی و گفتوگو را ارج نهاد.
باشد که در پرتو آموزههای پیامبر رحمت(ص) و سیره آن امام بزرگوار، جامعهای سرشار از مهر، آگاهی، عدالت و انساندوستی بنا کنیم.
🌷 میلاد حضرت محمد مصطفی(ص) و حضرت امام جعفر صادق(ع) بر تمامی مسلمانان و دوستداران اهلبیت(ع) مبارک باد.
.
.
.
.
«و ما أرسلناك إلا رحمة للعالمین»
(و ما تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم)
سوره انبیا، آیه ۱۰۷
💐 فرارسیدن سالروز میلاد باسعادت پیامبر گرامی اسلام، حضرت محمد مصطفی(ص)، پیامآور رحمت، مهربانی و کرامت انسانی، و همچنین ولادت فرخنده حضرت امام جعفر صادق(ع)، بنیانگذار مکتب جعفری، بر عموم مسلمانان جهان مبارک و فرخنده باد.
میلاد پیامبر اکرم(ص)، یادآور ظهور آیینی است که انسان را به سوی کرامت، عدالت، اخلاق و همدلی فراخواند و رحمت را سرلوحه تعامل با انسانها قرار داد. همچنین، زادروز امام جعفر صادق(ع)، فرصتی برای گرامیداشت میراث علمی و اخلاقی مکتبی است که دانش، خردورزی و گفتوگو را ارج نهاد.
باشد که در پرتو آموزههای پیامبر رحمت(ص) و سیره آن امام بزرگوار، جامعهای سرشار از مهر، آگاهی، عدالت و انساندوستی بنا کنیم.
🌷 میلاد حضرت محمد مصطفی(ص) و حضرت امام جعفر صادق(ع) بر تمامی مسلمانان و دوستداران اهلبیت(ع) مبارک باد.
.
.
.
.
«و ما أرسلناك إلا رحمة للعالمین»
(و ما تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم)
سوره انبیا، آیه ۱۰۷
📅 شنبه هفتم شهریور ۱۴۰۵🕐 23:10⏱ – دقیقه مطالعه
✍ مهدیه عیدی
🏴
خورشید به سوگ مصطفی می گرید
مهتاب به حال مجتبی می گرید
در مشهد دل چه کربلایی برپاست
قومی به شهادت رضا می گرید
رحلتِ جانگدازِ پیامبر اکرم (ص)، شهادتِ مظلومانهٔ امام حسن (ع) و شهادتِ غریبانهٔ امام رضا (ع) را به همهٔ شیعیان و ارادتمندانِ اهل بیت تسلیت میگوییم.🏴🖤
خورشید به سوگ مصطفی می گرید
مهتاب به حال مجتبی می گرید
در مشهد دل چه کربلایی برپاست
قومی به شهادت رضا می گرید
رحلتِ جانگدازِ پیامبر اکرم (ص)، شهادتِ مظلومانهٔ امام حسن (ع) و شهادتِ غریبانهٔ امام رضا (ع) را به همهٔ شیعیان و ارادتمندانِ اهل بیت تسلیت میگوییم.🏴🖤
📅 چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۵🕐 11:19⏱ – دقیقه مطالعه
✍ مهدیه عیدی
نمره چه چیزی را اندازه میگیرد؟
نگاهی جامعهشناختی به نظام ارزشیابی آموزشی
«چند گرفتی؟»
یکی از پرتکرارترین پرسشها پس از هر امتحان است. گویی یک عدد میتواند در چند ثانیه میزان یادگیری، توانایی و حتی موفقیت یک دانشآموز را مشخص کند. اما آیا واقعاً چنین است؟
نمره در ظاهر قرار است میزان یادگیری را اندازه بگیرد؛ اما از منظر جامعهشناختی، نمره فقط یک ابزار سنجش نیست. نمره بخشی از یک نظام اجتماعی است که در آن دانشآموزان رتبهبندی میشوند، فرصتها میان آنها توزیع میشود و تعریف خاصی از «دانشآموز موفق» شکل میگیرد.
نمره؛ سنجش یادگیری یا سنجش عملکرد؟
هر آزمونی فقط بخشی از تواناییهای فرد را اندازه میگیرد. دانشآموز ممکن است در حل مسئله، کار گروهی، خلاقیت، تفکر انتقادی یا برقراری ارتباط توانمند باشد، اما آزمون کتبی الزاماً همه این تواناییها را آشکار نمیکند.
بنابراین باید میان آنچه آموزش میخواهد پرورش دهد و آنچه نظام ارزشیابی اندازه میگیرد تفاوت گذاشت.
اگر دانشآموز بداند که موفقیت او عمدتاً با پاسخ درست به مجموعهای از سؤالات استاندارد سنجیده میشود، طبیعی است که رفتار یادگیری خود را نیز با همین معیار تنظیم کند.
در این حالت، پرسش اصلی از «چه چیزی را بفهمم؟» به «چه چیزی را بخوانم تا نمره بگیرم؟» تغییر میکند.
بوردیو: همه دانشآموزان از یک نقطه شروع نمیکنند
پیر بوردیو در تحلیل نظام آموزشی نشان میدهد که مدرسه میتواند در بازتولید نابرابریهای اجتماعی نقش داشته باشد.
مفهوم سرمایه فرهنگی در اینجا اهمیت ویژهای دارد. دانشآموزان با سرمایههای فرهنگی متفاوت وارد مدرسه میشوند؛ برخی از کودکی با کتاب، گفتوگوی تحلیلی، زبان رسمی و محیطهای فرهنگی متنوع بیشتر درگیر بودهاند و برخی کمتر.
وقتی مدرسه معیارهای فرهنگی خاصی را بهعنوان معیار «توانایی» یا «شایستگی» میپذیرد، ممکن است تفاوتهای ناشی از شرایط اجتماعی و خانوادگی، به شکل تفاوت در «استعداد فردی» دیده شوند.
در نتیجه، نمرهای که ظاهراً فقط عملکرد فرد را نشان میدهد، میتواند تا حدی بازتاب تفاوت در سرمایههای فرهنگی و شرایط اجتماعی نیز باشد.
این به معنای بیاعتباربودن نمره نیست؛ بلکه به این معناست که نباید آن را تصویری کامل و خنثی از توانایی فرد تصور کرد.
نمره و «برنامه درسی پنهان»
مدرسه فقط آنچه را در کتابهای درسی نوشته شده آموزش نمیدهد.
دانشآموز در مدرسه، نظم، رقابت، رعایت سلسلهمراتب، پذیرش قواعد و شیوه خاصی از ارزیابی خود و دیگران را نیز یاد میگیرد. این بخش از یادگیری را میتوان در چارچوب مفهوم برنامه درسی پنهان بررسی کرد.
وقتی دانشآموز دائماً با رتبه، معدل و مقایسه مواجه میشود، ممکن است بهتدریج یاد بگیرد ارزش تحصیلی خود را از طریق جایگاهش نسبت به دیگران ارزیابی کند.
در اینجا نمره دیگر فقط یک عدد نیست؛ تبدیل به معیاری برای مقایسه اجتماعی میشود.
«من چند شدم؟»
گاهی مهمتر از این سؤال میشود که:
«من چه چیزی یاد گرفتم؟»
مسئله نمره نیست؛ انحصار نمره است
نمیتوان گفت نظام آموزشی بدون ارزشیابی امکانپذیر است. هر نظام آموزشی برای شناخت میزان پیشرفت یادگیرندگان به ابزارهای سنجش نیاز دارد.
مسئله زمانی ایجاد میشود که یک عدد، نماینده تمام ابعاد یادگیری انسان شود.
اگر نمره در کنار مشاهده، پروژه، فعالیت گروهی، حل مسئله، مشارکت، خودارزیابی و سنجش فرایند یادگیری قرار گیرد، میتواند اطلاعات ارزشمندی ارائه کند.
اما اگر تنها معیار موفقیت باشد، آموزش به سمت چیزی حرکت میکند که قابل اندازهگیری است؛ نه لزوماً چیزی که از نظر تربیتی مهمتر است.
شاید باید سؤال را تغییر دهیم
به جای اینکه فقط بپرسیم:
«چند گرفتی؟»
شاید بهتر باشد بپرسیم:
«چه چیزی یاد گرفتی؟»
این تغییر کوچک در پرسش، در واقع یک تغییر بزرگ در نگاه ما به آموزش است.
نمره میتواند عملکرد دانشآموز را در یک موقعیت مشخص نشان دهد؛ اما نمیتواند بهتنهایی میزان کنجکاوی، خلاقیت، تفکر انتقادی، سرمایه فرهنگی، شرایط خانوادگی یا ظرفیت رشد او را اندازه بگیرد.
بنابراین شاید مسئله اصلی این نباشد که «نمره خوب است یا بد».
مسئله این است که چه چیزی را اندازه میگیریم، چگونه اندازه میگیریم و سپس با نتیجه آن چه میکنیم.
زیرا هر نظام ارزشیابی، در کنار سنجش دانشآموز، تصویری از این پرسش نیز ارائه میدهد:
«از نظر این جامعه، یادگیریِ ارزشمند دقیقاً چیست؟»
نگاهی جامعهشناختی به نظام ارزشیابی آموزشی
«چند گرفتی؟»
یکی از پرتکرارترین پرسشها پس از هر امتحان است. گویی یک عدد میتواند در چند ثانیه میزان یادگیری، توانایی و حتی موفقیت یک دانشآموز را مشخص کند. اما آیا واقعاً چنین است؟
نمره در ظاهر قرار است میزان یادگیری را اندازه بگیرد؛ اما از منظر جامعهشناختی، نمره فقط یک ابزار سنجش نیست. نمره بخشی از یک نظام اجتماعی است که در آن دانشآموزان رتبهبندی میشوند، فرصتها میان آنها توزیع میشود و تعریف خاصی از «دانشآموز موفق» شکل میگیرد.
نمره؛ سنجش یادگیری یا سنجش عملکرد؟
هر آزمونی فقط بخشی از تواناییهای فرد را اندازه میگیرد. دانشآموز ممکن است در حل مسئله، کار گروهی، خلاقیت، تفکر انتقادی یا برقراری ارتباط توانمند باشد، اما آزمون کتبی الزاماً همه این تواناییها را آشکار نمیکند.
بنابراین باید میان آنچه آموزش میخواهد پرورش دهد و آنچه نظام ارزشیابی اندازه میگیرد تفاوت گذاشت.
اگر دانشآموز بداند که موفقیت او عمدتاً با پاسخ درست به مجموعهای از سؤالات استاندارد سنجیده میشود، طبیعی است که رفتار یادگیری خود را نیز با همین معیار تنظیم کند.
در این حالت، پرسش اصلی از «چه چیزی را بفهمم؟» به «چه چیزی را بخوانم تا نمره بگیرم؟» تغییر میکند.
بوردیو: همه دانشآموزان از یک نقطه شروع نمیکنند
پیر بوردیو در تحلیل نظام آموزشی نشان میدهد که مدرسه میتواند در بازتولید نابرابریهای اجتماعی نقش داشته باشد.
مفهوم سرمایه فرهنگی در اینجا اهمیت ویژهای دارد. دانشآموزان با سرمایههای فرهنگی متفاوت وارد مدرسه میشوند؛ برخی از کودکی با کتاب، گفتوگوی تحلیلی، زبان رسمی و محیطهای فرهنگی متنوع بیشتر درگیر بودهاند و برخی کمتر.
وقتی مدرسه معیارهای فرهنگی خاصی را بهعنوان معیار «توانایی» یا «شایستگی» میپذیرد، ممکن است تفاوتهای ناشی از شرایط اجتماعی و خانوادگی، به شکل تفاوت در «استعداد فردی» دیده شوند.
در نتیجه، نمرهای که ظاهراً فقط عملکرد فرد را نشان میدهد، میتواند تا حدی بازتاب تفاوت در سرمایههای فرهنگی و شرایط اجتماعی نیز باشد.
این به معنای بیاعتباربودن نمره نیست؛ بلکه به این معناست که نباید آن را تصویری کامل و خنثی از توانایی فرد تصور کرد.
نمره و «برنامه درسی پنهان»
مدرسه فقط آنچه را در کتابهای درسی نوشته شده آموزش نمیدهد.
دانشآموز در مدرسه، نظم، رقابت، رعایت سلسلهمراتب، پذیرش قواعد و شیوه خاصی از ارزیابی خود و دیگران را نیز یاد میگیرد. این بخش از یادگیری را میتوان در چارچوب مفهوم برنامه درسی پنهان بررسی کرد.
وقتی دانشآموز دائماً با رتبه، معدل و مقایسه مواجه میشود، ممکن است بهتدریج یاد بگیرد ارزش تحصیلی خود را از طریق جایگاهش نسبت به دیگران ارزیابی کند.
در اینجا نمره دیگر فقط یک عدد نیست؛ تبدیل به معیاری برای مقایسه اجتماعی میشود.
«من چند شدم؟»
گاهی مهمتر از این سؤال میشود که:
«من چه چیزی یاد گرفتم؟»
مسئله نمره نیست؛ انحصار نمره است
نمیتوان گفت نظام آموزشی بدون ارزشیابی امکانپذیر است. هر نظام آموزشی برای شناخت میزان پیشرفت یادگیرندگان به ابزارهای سنجش نیاز دارد.
مسئله زمانی ایجاد میشود که یک عدد، نماینده تمام ابعاد یادگیری انسان شود.
اگر نمره در کنار مشاهده، پروژه، فعالیت گروهی، حل مسئله، مشارکت، خودارزیابی و سنجش فرایند یادگیری قرار گیرد، میتواند اطلاعات ارزشمندی ارائه کند.
اما اگر تنها معیار موفقیت باشد، آموزش به سمت چیزی حرکت میکند که قابل اندازهگیری است؛ نه لزوماً چیزی که از نظر تربیتی مهمتر است.
شاید باید سؤال را تغییر دهیم
به جای اینکه فقط بپرسیم:
«چند گرفتی؟»
شاید بهتر باشد بپرسیم:
«چه چیزی یاد گرفتی؟»
این تغییر کوچک در پرسش، در واقع یک تغییر بزرگ در نگاه ما به آموزش است.
نمره میتواند عملکرد دانشآموز را در یک موقعیت مشخص نشان دهد؛ اما نمیتواند بهتنهایی میزان کنجکاوی، خلاقیت، تفکر انتقادی، سرمایه فرهنگی، شرایط خانوادگی یا ظرفیت رشد او را اندازه بگیرد.
بنابراین شاید مسئله اصلی این نباشد که «نمره خوب است یا بد».
مسئله این است که چه چیزی را اندازه میگیریم، چگونه اندازه میگیریم و سپس با نتیجه آن چه میکنیم.
زیرا هر نظام ارزشیابی، در کنار سنجش دانشآموز، تصویری از این پرسش نیز ارائه میدهد:
«از نظر این جامعه، یادگیریِ ارزشمند دقیقاً چیست؟»
📅 جمعه شانزدهم مرداد ۱۴۰۵🕐 10:13⏱ – دقیقه مطالعه
✍ احد ترکمانی
آیا الگوریتمها ما را میشناسند یا ما را میسازند؟
نگاهی جامعهشناختی به شکلگیری سلیقه در عصر دیجیتال
الگوریتمهای شبکههای اجتماعی بر اساس دادههای رفتاری ما ــ از جستوجو و کلیک تا مدتزمان تماشای محتوا ــ ترجیحات احتمالی ما را پیشبینی میکنند. در نگاه نخست، الگوریتم صرفاً ابزاری برای شناخت سلیقه کاربر به نظر میرسد؛ اما مسئله زمانی پیچیده میشود که همین پیشبینیها، محتوای مواجهشده با کاربر را نیز تعیین کنند.
از این منظر، رابطهای دوسویه شکل میگیرد: ما با رفتارمان الگوریتم را آموزش میدهیم و الگوریتم با انتخاب محتوایی که پیش روی ما قرار میدهد، بر رفتار بعدی ما اثر میگذارد.
این مسئله را میتوان با مفهوم هابیتوس در نظریه پیر بوردیو پیوند داد. از نظر بوردیو، سلیقه و ترجیحات افراد صرفاً انتخابهایی فردی نیستند، بلکه در بستر تجربههای اجتماعی و موقعیت افراد شکل میگیرند. فضای دیجیتال نیز به یکی از محیطهایی تبدیل شده که این ترجیحات در آن بازتولید و تقویت میشوند.
از سوی دیگر، در اندیشه میشل فوکو، قدرت فقط از طریق اجبار مستقیم اعمال نمیشود؛ بلکه میتواند از طریق نظارت، طبقهبندی و تنظیم رفتار عمل کند. الگوریتم نیز بدون آنکه مستقیماً انتخابی را به ما تحمیل کند، با تعیین اینکه چه چیزی بیشتر دیده شود، «میدان انتخاب» ما را سازماندهی میکند.
بنابراین پرسش اصلی این نیست که آیا الگوریتمها ما را میشناسند یا نه؛ بلکه این است که در چه نقطهای شناختن ما به شکلدادن به ما تبدیل میشود؟
اگر انتخابهای امروز ما دادهای برای پیشبینی انتخابهای فردایمان باشند، مرز میان «سلیقهای که خودمان ساختهایم» و «سلیقهای که در محیط دیجیتال تقویت شده» دیگر چندان روشن نخواهد بود.
در عصر الگوریتمها، شاید یکی از مهمترین اشکال سواد رسانهای این باشد که فقط نپرسیم «چه چیزی را دوست دارم؟»، بلکه بپرسیم:
«چه چیزی باعث شده این را دوست داشته باشم؟»
نگاهی جامعهشناختی به شکلگیری سلیقه در عصر دیجیتال
الگوریتمهای شبکههای اجتماعی بر اساس دادههای رفتاری ما ــ از جستوجو و کلیک تا مدتزمان تماشای محتوا ــ ترجیحات احتمالی ما را پیشبینی میکنند. در نگاه نخست، الگوریتم صرفاً ابزاری برای شناخت سلیقه کاربر به نظر میرسد؛ اما مسئله زمانی پیچیده میشود که همین پیشبینیها، محتوای مواجهشده با کاربر را نیز تعیین کنند.
از این منظر، رابطهای دوسویه شکل میگیرد: ما با رفتارمان الگوریتم را آموزش میدهیم و الگوریتم با انتخاب محتوایی که پیش روی ما قرار میدهد، بر رفتار بعدی ما اثر میگذارد.
این مسئله را میتوان با مفهوم هابیتوس در نظریه پیر بوردیو پیوند داد. از نظر بوردیو، سلیقه و ترجیحات افراد صرفاً انتخابهایی فردی نیستند، بلکه در بستر تجربههای اجتماعی و موقعیت افراد شکل میگیرند. فضای دیجیتال نیز به یکی از محیطهایی تبدیل شده که این ترجیحات در آن بازتولید و تقویت میشوند.
از سوی دیگر، در اندیشه میشل فوکو، قدرت فقط از طریق اجبار مستقیم اعمال نمیشود؛ بلکه میتواند از طریق نظارت، طبقهبندی و تنظیم رفتار عمل کند. الگوریتم نیز بدون آنکه مستقیماً انتخابی را به ما تحمیل کند، با تعیین اینکه چه چیزی بیشتر دیده شود، «میدان انتخاب» ما را سازماندهی میکند.
بنابراین پرسش اصلی این نیست که آیا الگوریتمها ما را میشناسند یا نه؛ بلکه این است که در چه نقطهای شناختن ما به شکلدادن به ما تبدیل میشود؟
اگر انتخابهای امروز ما دادهای برای پیشبینی انتخابهای فردایمان باشند، مرز میان «سلیقهای که خودمان ساختهایم» و «سلیقهای که در محیط دیجیتال تقویت شده» دیگر چندان روشن نخواهد بود.
در عصر الگوریتمها، شاید یکی از مهمترین اشکال سواد رسانهای این باشد که فقط نپرسیم «چه چیزی را دوست دارم؟»، بلکه بپرسیم:
از معلم تا اینفلوئنسر؛ چه کسی امروز مرجع فکری ماست؟
یک زمانی اگر دانشآموزی میپرسید «این درست است؟»، احتمالاً پاسخ را از معلمش میخواست. معلم فقط کسی نبود که کتاب درسی را توضیح دهد؛ او یکی از مهمترین منابع شناخت، قضاوت و حتی الگوسازی برای دانشآموز بود.
اما امروز، پیش از آنکه سؤالمان را از معلم بپرسیم، شاید آن را در گوگل جستوجو کنیم، در اینستاگرام ببینیم چه کسی دربارهاش صحبت کرده یا سراغ یک اینفلوئنسر برویم که چند میلیون دنبالکننده دارد.
پس چه اتفاقی افتاده است؟
آیا مرجعیت فکری از معلم به اینفلوئنسر منتقل شده؟
از جامعهپذیری تا «مرجع فکری»
از نگاه جامعهشناختی، انسان در طول زندگی از طریق خانواده، مدرسه، گروه دوستان، رسانه و نهادهای اجتماعی یاد میگیرد چگونه فکر و رفتار کند. در این میان، افراد و گروههایی که برای ما الگو یا منبع داوری هستند، نقش مهمی در شکلگیری نگرشهایمان دارند.
مدرسه یکی از مهمترین نهادهای جامعهپذیری است. معلم نیز فقط انتقالدهنده اطلاعات نیست؛ شیوه حرفزدن، قضاوتکردن، مطالعهکردن و مواجهه او با مسائل میتواند بخشی از آن چیزی باشد که دانشآموز از «چگونه اندیشیدن» یاد میگیرد.
اما میدان جامعهپذیری دیگر فقط کلاس درس نیست.
امروز تلفن همراه، صفحهای است که هر روز صدها الگوی رفتاری و فکری را پیش چشم ما میگذارد.
بوردیو: همه منابع فکری ارزش یکسان ندارند
پیر بوردیو با مفهوم سرمایه فرهنگی نشان میدهد که دانش، مهارت، زبان، سلیقه و شیوههای فرهنگی میتوانند نوعی سرمایه باشند و در موقعیتهای اجتماعی مختلف ارزش پیدا کنند.
در میدان آموزش، مدرسه معمولاً به شکل خاصی از دانش و فرهنگ ارزش میدهد. بنابراین معلم، کتاب و دانشگاه از منابع سنتی تولید و انتقال سرمایه فرهنگیاند.
اما در فضای دیجیتال، قواعد میدان تا حدی تغییر کردهاند.
امروز تعداد دنبالکننده، میزان دیدهشدن، توانایی تولید محتوا و حتی جذابیت بصری میتواند به یک منبع اعتبار اجتماعی تبدیل شود.
در نتیجه، ممکن است فردی بدون تخصص دانشگاهی گسترده، صرفاً به دلیل دیدهشدن زیاد، در ذهن مخاطبان به یک «مرجع» تبدیل شود.
اینجا یک پرسش مهم شکل میگیرد:
آیا هرکس که بیشتر دیده میشود، الزاماً بیشتر میداند؟
پاسخ جامعهشناسی احتمالاً منفی است.
مسئله فقط اینفلوئنسر نیست؛ مسئله «اعتماد» است
اینفلوئنسرها لزوماً رقیب معلم نیستند.
مسئله مهمتر، تغییر سازوکار اعتماد است.
معلم معمولاً از طریق یک نهاد رسمی، آموزش تخصصی و رابطه آموزشی مشروعیت پیدا میکند؛ در حالی که اینفلوئنسر ممکن است مشروعیت خود را از ارتباط روزمره، صمیمیت، تعداد مخاطبان و احساس «شبیه ما بودن» به دست آورد.
به همین دلیل، ممکن است یک نوجوان توصیه یک اینفلوئنسر درباره سبک زندگی را جدیتر از سخن یک متخصص بگیرد؛ نه لزوماً چون آن اینفلوئنسر اطلاعات بیشتری دارد، بلکه چون احساس نزدیکی بیشتری با او میکند.
در اینجا مفهوم گافمن درباره «ارائه خود» نیز قابل توجه است: اینفلوئنسر دائماً در حال ساختن تصویری از خود برای مخاطب است؛ تصویری که میتواند حس صمیمیت، اعتماد و شباهت ایجاد کند.
پس معلم چه میشود؟
شاید پاسخ این نباشد که «معلم جای خود را به اینفلوئنسر داده است».
بلکه مرجعیت فکری امروز چندپارهتر شده است.
معلم، والدین، دوستان، متخصصان، رسانهها، سلبریتیها و اینفلوئنسرها، همگی میتوانند در شکلدادن به نگرش ما نقش داشته باشند؛ اما هرکدام در میدان متفاوتی.
چالش آموزش امروز شاید همین باشد:
معلم دیگر تنها پنجره دانشآموز به جهان نیست.
بنابراین وظیفه مدرسه فقط انتقال اطلاعات نیست؛ بلکه باید توانایی تشخیص منبع معتبر، نقد اطلاعات و پرسیدن سؤال درست را نیز آموزش دهد.
در جهانی که هرکس میتواند تولیدکننده محتوا باشد، شاید مهمتر از اینکه بدانیم «چه کسی چه میگوید»، این باشد که یاد بگیریم بپرسیم:
چرا باید حرف او را باور کنم؟
شاید مرجع فکری آینده نه کسی باشد که بیشترین دنبالکننده را دارد و نه حتی کسی که بیشترین اطلاعات را دارد؛ بلکه کسی باشد که بتواند به ما کمک کند خودمان بهتر فکر کنیم.
یک زمانی اگر دانشآموزی میپرسید «این درست است؟»، احتمالاً پاسخ را از معلمش میخواست. معلم فقط کسی نبود که کتاب درسی را توضیح دهد؛ او یکی از مهمترین منابع شناخت، قضاوت و حتی الگوسازی برای دانشآموز بود.
اما امروز، پیش از آنکه سؤالمان را از معلم بپرسیم، شاید آن را در گوگل جستوجو کنیم، در اینستاگرام ببینیم چه کسی دربارهاش صحبت کرده یا سراغ یک اینفلوئنسر برویم که چند میلیون دنبالکننده دارد.
پس چه اتفاقی افتاده است؟
آیا مرجعیت فکری از معلم به اینفلوئنسر منتقل شده؟
از جامعهپذیری تا «مرجع فکری»
از نگاه جامعهشناختی، انسان در طول زندگی از طریق خانواده، مدرسه، گروه دوستان، رسانه و نهادهای اجتماعی یاد میگیرد چگونه فکر و رفتار کند. در این میان، افراد و گروههایی که برای ما الگو یا منبع داوری هستند، نقش مهمی در شکلگیری نگرشهایمان دارند.
مدرسه یکی از مهمترین نهادهای جامعهپذیری است. معلم نیز فقط انتقالدهنده اطلاعات نیست؛ شیوه حرفزدن، قضاوتکردن، مطالعهکردن و مواجهه او با مسائل میتواند بخشی از آن چیزی باشد که دانشآموز از «چگونه اندیشیدن» یاد میگیرد.
اما میدان جامعهپذیری دیگر فقط کلاس درس نیست.
امروز تلفن همراه، صفحهای است که هر روز صدها الگوی رفتاری و فکری را پیش چشم ما میگذارد.
بوردیو: همه منابع فکری ارزش یکسان ندارند
پیر بوردیو با مفهوم سرمایه فرهنگی نشان میدهد که دانش، مهارت، زبان، سلیقه و شیوههای فرهنگی میتوانند نوعی سرمایه باشند و در موقعیتهای اجتماعی مختلف ارزش پیدا کنند.
در میدان آموزش، مدرسه معمولاً به شکل خاصی از دانش و فرهنگ ارزش میدهد. بنابراین معلم، کتاب و دانشگاه از منابع سنتی تولید و انتقال سرمایه فرهنگیاند.
اما در فضای دیجیتال، قواعد میدان تا حدی تغییر کردهاند.
امروز تعداد دنبالکننده، میزان دیدهشدن، توانایی تولید محتوا و حتی جذابیت بصری میتواند به یک منبع اعتبار اجتماعی تبدیل شود.
در نتیجه، ممکن است فردی بدون تخصص دانشگاهی گسترده، صرفاً به دلیل دیدهشدن زیاد، در ذهن مخاطبان به یک «مرجع» تبدیل شود.
اینجا یک پرسش مهم شکل میگیرد:
آیا هرکس که بیشتر دیده میشود، الزاماً بیشتر میداند؟
پاسخ جامعهشناسی احتمالاً منفی است.
مسئله فقط اینفلوئنسر نیست؛ مسئله «اعتماد» است
اینفلوئنسرها لزوماً رقیب معلم نیستند.
مسئله مهمتر، تغییر سازوکار اعتماد است.
معلم معمولاً از طریق یک نهاد رسمی، آموزش تخصصی و رابطه آموزشی مشروعیت پیدا میکند؛ در حالی که اینفلوئنسر ممکن است مشروعیت خود را از ارتباط روزمره، صمیمیت، تعداد مخاطبان و احساس «شبیه ما بودن» به دست آورد.
به همین دلیل، ممکن است یک نوجوان توصیه یک اینفلوئنسر درباره سبک زندگی را جدیتر از سخن یک متخصص بگیرد؛ نه لزوماً چون آن اینفلوئنسر اطلاعات بیشتری دارد، بلکه چون احساس نزدیکی بیشتری با او میکند.
در اینجا مفهوم گافمن درباره «ارائه خود» نیز قابل توجه است: اینفلوئنسر دائماً در حال ساختن تصویری از خود برای مخاطب است؛ تصویری که میتواند حس صمیمیت، اعتماد و شباهت ایجاد کند.
پس معلم چه میشود؟
شاید پاسخ این نباشد که «معلم جای خود را به اینفلوئنسر داده است».
بلکه مرجعیت فکری امروز چندپارهتر شده است.
معلم، والدین، دوستان، متخصصان، رسانهها، سلبریتیها و اینفلوئنسرها، همگی میتوانند در شکلدادن به نگرش ما نقش داشته باشند؛ اما هرکدام در میدان متفاوتی.
چالش آموزش امروز شاید همین باشد:
معلم دیگر تنها پنجره دانشآموز به جهان نیست.
بنابراین وظیفه مدرسه فقط انتقال اطلاعات نیست؛ بلکه باید توانایی تشخیص منبع معتبر، نقد اطلاعات و پرسیدن سؤال درست را نیز آموزش دهد.
در جهانی که هرکس میتواند تولیدکننده محتوا باشد، شاید مهمتر از اینکه بدانیم «چه کسی چه میگوید»، این باشد که یاد بگیریم بپرسیم:
چرا باید حرف او را باور کنم؟
شاید مرجع فکری آینده نه کسی باشد که بیشترین دنبالکننده را دارد و نه حتی کسی که بیشترین اطلاعات را دارد؛ بلکه کسی باشد که بتواند به ما کمک کند خودمان بهتر فکر کنیم.
📅 جمعه نهم مرداد ۱۴۰۵🕐 9:6⏱ – دقیقه مطالعه
✍ احد ترکمانی
چرا از متفاوتبودن میترسیم؟؛ روایتی جامعهشناختی از همنوایی
تا حالا شده چیزی را دوست داشته باشی، اما چون فکر میکنی دیگران آن را نمیپسندند، از گفتنش منصرف شوی؟
یا لباسی را بپوشی، آهنگی را گوش بدهی، رشتهای را انتخاب کنی یا حتی نظری داشته باشی، اما درست قبل از اینکه آن را بیان کنی، با خودت بگویی: «نکنه بقیه مسخرهام کنن؟»
شاید عجیب باشد، اما بسیاری از انتخابهایی که تصور میکنیم کاملاً شخصیاند، در واقع در گفتوگویی دائمی با جامعه شکل میگیرند.
ما فقط از خودمان نمیپرسیم «من چه میخواهم؟»؛ خیلی وقتها، همزمان از خودمان میپرسیم: «دیگران درباره انتخاب من چه فکر خواهند کرد؟»
و همین سؤال ساده، آغاز ماجرای همنوایی است.
⏳️
ما از کودکی یاد میگیریم «مثل بقیه» باشیم
از همان سالهای کودکی، جامعه به ما یاد میدهد چه چیزی «خوب»، «طبیعی»، «زیبا» یا «قابلقبول» است.
خانواده، مدرسه، دوستان، رسانهها و بعدها شبکههای اجتماعی، هرکدام مجموعهای از انتظارات را در برابر ما قرار میدهند.
کمکم یاد میگیریم چه لباسی بپوشیم، چگونه حرف بزنیم، چه شغلی را موفقیت بدانیم، چه رفتاری را «بچهگانه» یا «غیرعادی» تلقی کنیم و حتی چه احساسی را بروز دهیم.
نکته مهم اینجاست که برای همنواشدن همیشه کسی مجبورمان نمیکند.
گاهی هیچکس نمیگوید «این کار را نکن».
فقط میدانیم اگر انجامش دهیم، ممکن است نگاه دیگران تغییر کند.
پس خودمان رفتارمان را اصلاح میکنیم.
این همان جایی است که کنترل اجتماعی از بیرون به درون ما منتقل میشود.
⏳️
وقتی «نگاه دیگران» در ذهن ما زندگی میکند
جامعهشناس آمریکایی، چارلز هورتون کولی، مفهومی دارد به نام «خودِ آینهای».
ایده ساده است: بخشی از تصویری که از خودمان داریم، از تصورمان درباره نگاه دیگران ساخته میشود.
یعنی فقط نمیگوییم:
«من چه شکلی هستم؟»
بلکه میپرسیم:
«دیگران من را چگونه میبینند؟»
و بعد حتی یک قدم جلوتر میرویم:
«درباره اینکه دیگران من را چگونه میبینند، چه احساسی دارم؟»
برای همین ممکن است یک نفر از ظاهر خودش راضی باشد، اما بعد از شنیدن یک جمله از دیگران، ناگهان نسبت به خودش احساس بدی پیدا کند.
واقعیت تغییر نکرده است؛ تصویر اجتماعیِ ما از خودمان تغییر کرده است.
⏳️
همنوایی همیشه بد نیست
وقتی از همنوایی حرف میزنیم، نباید تصور کنیم هرگونه هماهنگی با دیگران نشانه ضعف یا فقدان شخصیت است.
اگر همه ما بخواهیم در هر موقعیتی کاملاً متفاوت رفتار کنیم، زندگی اجتماعی تقریباً غیرممکن میشود.
قوانین رانندگی، آداب گفتوگو، رعایت نوبت، زبان مشترک و بسیاری از قواعد روزمره، بدون نوعی همنوایی امکانپذیر نیستند.
پس مسئله، خودِ همنوایی نیست؛ مسئله زمانی آغاز میشود که دیگر نتوانیم تشخیص دهیم کدام رفتار را از روی انتخاب انجام میدهیم و کدام را فقط به دلیل ترس از قضاوت دیگران.
در این نقطه، همنوایی میتواند از یک ضرورت اجتماعی به یک محدودیت فردی تبدیل شود.
⏳️
چرا متفاوتبودن گاهی ترسناک است؟
متفاوتبودن فقط به معنای لباس متفاوت یا سلیقه متفاوت نیست.
گاهی متفاوتبودن یعنی مخالفت با عقیده غالب.
یعنی انتخاب مسیری که اطرافیان برایمان انتخاب نکردهاند.
یعنی گفتن «نمیخواهم» در جامعهای که انتظار دارد «بله» بگوییم.
و دقیقاً همینجاست که هزینه متفاوتبودن خودش را نشان میدهد.
انسان موجودی اجتماعی است و تعلقداشتن برای او اهمیت دارد. طردشدن از گروه، حتی اگر فقط در حد یک نگاه، تمسخر یا نادیدهگرفتهشدن باشد، میتواند تجربهای ناخوشایند باشد.
بنابراین گاهی ما نه به این دلیل که واقعاً با دیگران موافقیم، بلکه برای اینکه از گروه حذف نشویم، با آنها همراه میشویم.
⏳️
از آزمایش اَش تا گروه دوستان
سالها پیش، روانشناس اجتماعی، سالومون اَش، در آزمایشهایی نشان داد که افراد ممکن است حتی در مواجهه با یک پاسخ آشکارا نادرست، تحت تأثیر پاسخ گروه قرار بگیرند.
اگر همه اعضای گروه بگویند «این خط بلندتر است»، فرد ممکن است برخلاف تشخیص خودش، همان پاسخ گروه را تکرار کند.
چرا؟
چون مسئله فقط تشخیص درست و غلط نیست.
گاهی مسئله این است که:
«آیا میتوانم برخلاف همه بایستم؟»
شاید همین اتفاق را در مقیاسی بسیار کوچکتر در زندگی روزمره تجربه کرده باشیم.
دوستانمان درباره فیلمی تعریف میکنند و ما هم میگوییم «عالی بود»، حتی اگر واقعاً دوستش نداشته باشیم.
همه از یک سبک لباس استفاده میکنند و ما هم همان را انتخاب میکنیم.
در یک بحث، نظری داریم اما سکوت میکنیم، چون میدانیم اکثریت نظر دیگری دارند.
اینها شاید اتفاقات کوچکی باشند، اما یک مفهوم بزرگ جامعهشناختی پشت آنها قرار دارد: فشار گروهی برای همنوایی.
⏳️
شبکههای اجتماعی؛ میدان جدید همنوایی
شاید اگر جامعهشناسی همنوایی را امروز بررسی کنیم، نتوانیم از شبکههای اجتماعی عبور کنیم.
در گذشته، مقایسه ما بیشتر با چند ده نفر از اطرافیانمان اتفاق میافتاد.
امروز میتوانیم در چند دقیقه زندگی صدها نفر را ببینیم.
کسی سفر رفته است.
یکی در دانشگاه موفق شده.
یکی شغل جدید پیدا کرده.
یکی همیشه شاد به نظر میرسد.
یکی خانه جدید خریده.
یکی کتابهای بیشتری خوانده است.
و ما در سکوت، زندگی خودمان را با ویترین زندگی دیگران مقایسه میکنیم.
مشکل اینجاست که ما معمولاً پشت صحنه زندگی خودمان را با ویترین زندگی دیگران مقایسه میکنیم.
در نتیجه، استانداردهایی درباره زیبایی، موفقیت، رابطه، ثروت و حتی «سبک درست زندگی» شکل میگیرد.
بعد اگر با آن استانداردها فاصله داشته باشیم، احساس میکنیم «عجیب» یا «عقبمانده» هستیم.
در حالی که شاید فقط متفاوتیم.
⏳️
گافمن و زندگی بهمثابه صحنه
اروینگ گافمن، جامعهشناس کانادایی، زندگی اجتماعی را تا حدی شبیه یک نمایش در نظر میگیرد.
ما در موقعیتهای مختلف، نقشهای متفاوتی ایفا میکنیم.
نحوه رفتار ما در کلاس با رفتارمان در جمع دوستان یکی نیست.
آنچه در یک مهمانی میگوییم، ممکن است با حرفی که در خانه میزنیم متفاوت باشد.
در فضای مجازی نیز تصویری از خودمان ارائه میکنیم که لزوماً تمام واقعیت ما نیست.
ما دائماً در حال مدیریت تصویری هستیم که دیگران از ما دارند.
بنابراین شاید بخشی از ترس ما از متفاوتبودن، ترس از خرابشدن نقشی باشد که برای خود ساختهایم.
اگر همیشه آدم «قوی» گروه بودهایم، اعتراف به ترسیدن دشوار میشود.
اگر همیشه دانشجوی «موفق» بودهایم، گفتن اینکه از رشتهمان راضی نیستیم دشوار میشود.
اگر همیشه تصویری خاص از خودمان ساختهایم، تغییرکردن میتواند به معنای بازتعریف خودمان در برابر دیگران باشد.
⏳️
اما اگر همه شبیه هم شوند چه؟
شاید مهمترین پرسش این نباشد که «چرا مردم همنوا میشوند؟»
بلکه این باشد:
اگر همه بیش از حد همنوا شوند، چه چیزی از جامعه باقی میماند؟
تغییرات اجتماعی معمولاً از جایی آغاز میشوند که فرد یا گروهی حاضر میشود چیزی را متفاوت ببیند.
اگر همه انسانها دقیقاً مطابق قواعد موجود رفتار میکردند، بسیاری از تغییرات اجتماعی، فرهنگی و علمی هرگز اتفاق نمیافتادند.
بنابراین جامعه هم به همنوایی نیاز دارد و هم به تفاوت.
هم به قواعد نیاز دارد و هم به کسانی که بتوانند قواعد را به پرسش بکشند.
مسئله شاید پیدا کردن تعادل میان این دو باشد.
⏳️
متفاوتبودن، بدون تبدیلشدن به «ضدجامعه»
قرار نیست برای متفاوتبودن، همیشه برخلاف همه حرکت کنیم.
اتفاقاً تفاوت واقعی الزاماً با مخالفت دائمی همراه نیست.
گاهی شجاعت اجتماعی یعنی بتوانیم بگوییم:
«من این را دوست ندارم.»
«من با این نظر موافق نیستم.»
«این مسیر برای من مناسب نیست.»
یا حتی:
«نمیدانم.»
بدون اینکه احساس کنیم برای حفظ جایگاه خود در گروه، باید خودمان را تغییر دهیم.
استقلال واقعی شاید نه در بیتوجهی کامل به دیگران، بلکه در توانایی شنیدن نگاه دیگران بدون واگذارکردن کامل اختیار خود به آنها باشد.
⏳️
شاید سؤال اصلی این باشد...
ما همیشه از خودمان میپرسیم:
«دیگران درباره من چه فکر میکنند؟»
اما شاید گاهی لازم باشد سؤال را برعکس کنیم:
«اگر مطمئن بودم هیچکس قرار نیست مرا قضاوت کند، چه انتخابی میکردم؟»
پاسخ این سؤال میتواند چیزهای زیادی درباره خودمان به ما نشان دهد.
شاید بفهمیم بعضی از خواستههایمان واقعاً متعلق به خودمان نیستند.
شاید متوجه شویم بخشی از مسیر زندگیمان را صرفاً برای تأییدشدن انتخاب کردهایم.
و شاید بفهمیم آن چیزی که سالها «خود واقعی» مینامیدیم، تا حدی محصول نگاه دیگران بوده است.
جامعه به ما یاد میدهد چگونه با دیگران زندگی کنیم؛ اما یکی از دشوارترین کارها این است که در میان تمام این صداها، بفهمیم کدام صدا واقعاً صدای خود ماست.
شاید متفاوتبودن همیشه به معنای تنها ایستادن در برابر جمع نباشد.
گاهی فقط یعنی جرئت کنیم، یک لحظه از جمع فاصله بگیریم و از خودمان بپرسیم:
«اگر قرار نبود شبیه کسی باشم، چه کسی میشدم؟»
تا حالا شده چیزی را دوست داشته باشی، اما چون فکر میکنی دیگران آن را نمیپسندند، از گفتنش منصرف شوی؟
یا لباسی را بپوشی، آهنگی را گوش بدهی، رشتهای را انتخاب کنی یا حتی نظری داشته باشی، اما درست قبل از اینکه آن را بیان کنی، با خودت بگویی: «نکنه بقیه مسخرهام کنن؟»
شاید عجیب باشد، اما بسیاری از انتخابهایی که تصور میکنیم کاملاً شخصیاند، در واقع در گفتوگویی دائمی با جامعه شکل میگیرند.
ما فقط از خودمان نمیپرسیم «من چه میخواهم؟»؛ خیلی وقتها، همزمان از خودمان میپرسیم: «دیگران درباره انتخاب من چه فکر خواهند کرد؟»
و همین سؤال ساده، آغاز ماجرای همنوایی است.
⏳️
ما از کودکی یاد میگیریم «مثل بقیه» باشیم
از همان سالهای کودکی، جامعه به ما یاد میدهد چه چیزی «خوب»، «طبیعی»، «زیبا» یا «قابلقبول» است.
خانواده، مدرسه، دوستان، رسانهها و بعدها شبکههای اجتماعی، هرکدام مجموعهای از انتظارات را در برابر ما قرار میدهند.
کمکم یاد میگیریم چه لباسی بپوشیم، چگونه حرف بزنیم، چه شغلی را موفقیت بدانیم، چه رفتاری را «بچهگانه» یا «غیرعادی» تلقی کنیم و حتی چه احساسی را بروز دهیم.
نکته مهم اینجاست که برای همنواشدن همیشه کسی مجبورمان نمیکند.
گاهی هیچکس نمیگوید «این کار را نکن».
فقط میدانیم اگر انجامش دهیم، ممکن است نگاه دیگران تغییر کند.
پس خودمان رفتارمان را اصلاح میکنیم.
این همان جایی است که کنترل اجتماعی از بیرون به درون ما منتقل میشود.
⏳️
وقتی «نگاه دیگران» در ذهن ما زندگی میکند
جامعهشناس آمریکایی، چارلز هورتون کولی، مفهومی دارد به نام «خودِ آینهای».
ایده ساده است: بخشی از تصویری که از خودمان داریم، از تصورمان درباره نگاه دیگران ساخته میشود.
یعنی فقط نمیگوییم:
«من چه شکلی هستم؟»
بلکه میپرسیم:
«دیگران من را چگونه میبینند؟»
و بعد حتی یک قدم جلوتر میرویم:
«درباره اینکه دیگران من را چگونه میبینند، چه احساسی دارم؟»
برای همین ممکن است یک نفر از ظاهر خودش راضی باشد، اما بعد از شنیدن یک جمله از دیگران، ناگهان نسبت به خودش احساس بدی پیدا کند.
واقعیت تغییر نکرده است؛ تصویر اجتماعیِ ما از خودمان تغییر کرده است.
⏳️
همنوایی همیشه بد نیست
وقتی از همنوایی حرف میزنیم، نباید تصور کنیم هرگونه هماهنگی با دیگران نشانه ضعف یا فقدان شخصیت است.
اگر همه ما بخواهیم در هر موقعیتی کاملاً متفاوت رفتار کنیم، زندگی اجتماعی تقریباً غیرممکن میشود.
قوانین رانندگی، آداب گفتوگو، رعایت نوبت، زبان مشترک و بسیاری از قواعد روزمره، بدون نوعی همنوایی امکانپذیر نیستند.
پس مسئله، خودِ همنوایی نیست؛ مسئله زمانی آغاز میشود که دیگر نتوانیم تشخیص دهیم کدام رفتار را از روی انتخاب انجام میدهیم و کدام را فقط به دلیل ترس از قضاوت دیگران.
در این نقطه، همنوایی میتواند از یک ضرورت اجتماعی به یک محدودیت فردی تبدیل شود.
⏳️
چرا متفاوتبودن گاهی ترسناک است؟
متفاوتبودن فقط به معنای لباس متفاوت یا سلیقه متفاوت نیست.
گاهی متفاوتبودن یعنی مخالفت با عقیده غالب.
یعنی انتخاب مسیری که اطرافیان برایمان انتخاب نکردهاند.
یعنی گفتن «نمیخواهم» در جامعهای که انتظار دارد «بله» بگوییم.
و دقیقاً همینجاست که هزینه متفاوتبودن خودش را نشان میدهد.
انسان موجودی اجتماعی است و تعلقداشتن برای او اهمیت دارد. طردشدن از گروه، حتی اگر فقط در حد یک نگاه، تمسخر یا نادیدهگرفتهشدن باشد، میتواند تجربهای ناخوشایند باشد.
بنابراین گاهی ما نه به این دلیل که واقعاً با دیگران موافقیم، بلکه برای اینکه از گروه حذف نشویم، با آنها همراه میشویم.
⏳️
از آزمایش اَش تا گروه دوستان
سالها پیش، روانشناس اجتماعی، سالومون اَش، در آزمایشهایی نشان داد که افراد ممکن است حتی در مواجهه با یک پاسخ آشکارا نادرست، تحت تأثیر پاسخ گروه قرار بگیرند.
اگر همه اعضای گروه بگویند «این خط بلندتر است»، فرد ممکن است برخلاف تشخیص خودش، همان پاسخ گروه را تکرار کند.
چرا؟
چون مسئله فقط تشخیص درست و غلط نیست.
گاهی مسئله این است که:
«آیا میتوانم برخلاف همه بایستم؟»
شاید همین اتفاق را در مقیاسی بسیار کوچکتر در زندگی روزمره تجربه کرده باشیم.
دوستانمان درباره فیلمی تعریف میکنند و ما هم میگوییم «عالی بود»، حتی اگر واقعاً دوستش نداشته باشیم.
همه از یک سبک لباس استفاده میکنند و ما هم همان را انتخاب میکنیم.
در یک بحث، نظری داریم اما سکوت میکنیم، چون میدانیم اکثریت نظر دیگری دارند.
اینها شاید اتفاقات کوچکی باشند، اما یک مفهوم بزرگ جامعهشناختی پشت آنها قرار دارد: فشار گروهی برای همنوایی.
⏳️
شبکههای اجتماعی؛ میدان جدید همنوایی
شاید اگر جامعهشناسی همنوایی را امروز بررسی کنیم، نتوانیم از شبکههای اجتماعی عبور کنیم.
در گذشته، مقایسه ما بیشتر با چند ده نفر از اطرافیانمان اتفاق میافتاد.
امروز میتوانیم در چند دقیقه زندگی صدها نفر را ببینیم.
کسی سفر رفته است.
یکی در دانشگاه موفق شده.
یکی شغل جدید پیدا کرده.
یکی همیشه شاد به نظر میرسد.
یکی خانه جدید خریده.
یکی کتابهای بیشتری خوانده است.
و ما در سکوت، زندگی خودمان را با ویترین زندگی دیگران مقایسه میکنیم.
مشکل اینجاست که ما معمولاً پشت صحنه زندگی خودمان را با ویترین زندگی دیگران مقایسه میکنیم.
در نتیجه، استانداردهایی درباره زیبایی، موفقیت، رابطه، ثروت و حتی «سبک درست زندگی» شکل میگیرد.
بعد اگر با آن استانداردها فاصله داشته باشیم، احساس میکنیم «عجیب» یا «عقبمانده» هستیم.
در حالی که شاید فقط متفاوتیم.
⏳️
گافمن و زندگی بهمثابه صحنه
اروینگ گافمن، جامعهشناس کانادایی، زندگی اجتماعی را تا حدی شبیه یک نمایش در نظر میگیرد.
ما در موقعیتهای مختلف، نقشهای متفاوتی ایفا میکنیم.
نحوه رفتار ما در کلاس با رفتارمان در جمع دوستان یکی نیست.
آنچه در یک مهمانی میگوییم، ممکن است با حرفی که در خانه میزنیم متفاوت باشد.
در فضای مجازی نیز تصویری از خودمان ارائه میکنیم که لزوماً تمام واقعیت ما نیست.
ما دائماً در حال مدیریت تصویری هستیم که دیگران از ما دارند.
بنابراین شاید بخشی از ترس ما از متفاوتبودن، ترس از خرابشدن نقشی باشد که برای خود ساختهایم.
اگر همیشه آدم «قوی» گروه بودهایم، اعتراف به ترسیدن دشوار میشود.
اگر همیشه دانشجوی «موفق» بودهایم، گفتن اینکه از رشتهمان راضی نیستیم دشوار میشود.
اگر همیشه تصویری خاص از خودمان ساختهایم، تغییرکردن میتواند به معنای بازتعریف خودمان در برابر دیگران باشد.
⏳️
اما اگر همه شبیه هم شوند چه؟
شاید مهمترین پرسش این نباشد که «چرا مردم همنوا میشوند؟»
بلکه این باشد:
اگر همه بیش از حد همنوا شوند، چه چیزی از جامعه باقی میماند؟
تغییرات اجتماعی معمولاً از جایی آغاز میشوند که فرد یا گروهی حاضر میشود چیزی را متفاوت ببیند.
اگر همه انسانها دقیقاً مطابق قواعد موجود رفتار میکردند، بسیاری از تغییرات اجتماعی، فرهنگی و علمی هرگز اتفاق نمیافتادند.
بنابراین جامعه هم به همنوایی نیاز دارد و هم به تفاوت.
هم به قواعد نیاز دارد و هم به کسانی که بتوانند قواعد را به پرسش بکشند.
مسئله شاید پیدا کردن تعادل میان این دو باشد.
⏳️
متفاوتبودن، بدون تبدیلشدن به «ضدجامعه»
قرار نیست برای متفاوتبودن، همیشه برخلاف همه حرکت کنیم.
اتفاقاً تفاوت واقعی الزاماً با مخالفت دائمی همراه نیست.
گاهی شجاعت اجتماعی یعنی بتوانیم بگوییم:
«من این را دوست ندارم.»
«من با این نظر موافق نیستم.»
«این مسیر برای من مناسب نیست.»
یا حتی:
«نمیدانم.»
بدون اینکه احساس کنیم برای حفظ جایگاه خود در گروه، باید خودمان را تغییر دهیم.
استقلال واقعی شاید نه در بیتوجهی کامل به دیگران، بلکه در توانایی شنیدن نگاه دیگران بدون واگذارکردن کامل اختیار خود به آنها باشد.
⏳️
شاید سؤال اصلی این باشد...
ما همیشه از خودمان میپرسیم:
«دیگران درباره من چه فکر میکنند؟»
اما شاید گاهی لازم باشد سؤال را برعکس کنیم:
«اگر مطمئن بودم هیچکس قرار نیست مرا قضاوت کند، چه انتخابی میکردم؟»
پاسخ این سؤال میتواند چیزهای زیادی درباره خودمان به ما نشان دهد.
شاید بفهمیم بعضی از خواستههایمان واقعاً متعلق به خودمان نیستند.
شاید متوجه شویم بخشی از مسیر زندگیمان را صرفاً برای تأییدشدن انتخاب کردهایم.
و شاید بفهمیم آن چیزی که سالها «خود واقعی» مینامیدیم، تا حدی محصول نگاه دیگران بوده است.
جامعه به ما یاد میدهد چگونه با دیگران زندگی کنیم؛ اما یکی از دشوارترین کارها این است که در میان تمام این صداها، بفهمیم کدام صدا واقعاً صدای خود ماست.
شاید متفاوتبودن همیشه به معنای تنها ایستادن در برابر جمع نباشد.
گاهی فقط یعنی جرئت کنیم، یک لحظه از جمع فاصله بگیریم و از خودمان بپرسیم:
«اگر قرار نبود شبیه کسی باشم، چه کسی میشدم؟»
📅 یکشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۵🕐 19:58⏱ – دقیقه مطالعه
✍ مهدیه عیدی
نقد و بررسی بر تحقق ابعاد فرهنگ در سند چشمانداز ۲۰ ساله
نقد و بررسی بر تحقق ابعاد فرهنگ در سند چشمانداز ۲۰ ساله؛
در مصاحبه با دکتر امیر مولودی | مدرس گروه علوم اجتماعی دانشگاه فرهنگیان همدان | دکتری جامعهشناسی سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی تهران
خیلی وقتها وقتی از «جامعه» حرف میزنیم، ذهن ما فوری سراغ واژههای بزرگ میرود؛ واژههایی مثل نابرابری، فرهنگ، قدرت، بحران، توسعه یا آسیب اجتماعی. انگار جامعه فقط در آمارها، تیتر خبرها، یا بحثهای رسمی حضور دارد. اما واقعیت این است که جامعه، پیش از آنکه در مفاهیم بزرگ دیده شود، در جزئیات زندگی روزمره ما جریان دارد؛ در شیوه سلامکردن، در نوع نگاهکردن، در سکوتهای معنادار، در صفها، در کلاس درس، در خانواده، در خیابان و حتی در انتخابهایی که فکر میکنیم کاملاً شخصیاند. جامعه، بیشتر از آنچه تصور میکنیم، در چیزهای کوچک خودش را نشان میدهد.
جزئیات، فقط امور کماهمیت و حاشیهای نیستند. برعکس، بسیاری از ساختارهای اجتماعی دقیقاً از دل همین عادتهای ظاهراً ساده بازتولید میشوند. وقتی در یک جمع، حرف بعضیها جدیتر گرفته میشود و برخی دیگر نادیده میمانند، وقتی میان آدمها بر اساس جنسیت، موقعیت اقتصادی، نوع پوشش یا سبک حرفزدن فاصله ایجاد میشود، ما فقط با چند رفتار فردی روبهرو نیستیم؛ با نشانههایی از یک نظم اجتماعی طرفیم. نظمی که گاهی آنقدر عادی شده که دیگر به چشم نمیآید. همین عادیشدن، مهمترین قدرت جامعه است؛ اینکه خودش را طبیعی جلوه میدهد و ما را به پذیرش بیسؤالِ بسیاری از نابرابریها عادت میدهد.
زندگی روزمره پر از لحظههایی است که در آنها میتوان جامعه را دید. در مدرسه، وقتی برخی دانشآموزان فرصت بیشتری برای دیدهشدن پیدا میکنند؛ در دانشگاه، وقتی بعضی صداها معتبرتر از بقیه فرض میشوند؛ در محیط کار، وقتی رابطهها از ضابطهها جلو میزنند؛ و در فضای مجازی، وقتی تصویر زندگی مهمتر از خود زندگی میشود. اینها اتفاقهایی پراکنده و بیربط نیستند. هر کدام بخشی از واقعیتی اجتماعیاند که آرام، بیصدا و پیوسته بر شیوه فکرکردن، احساسکردن و زیستن ما اثر میگذارد. جامعه فقط بیرون از ما نیست؛ در درون ما هم خانه دارد.
دیدن جامعه در جزئیات، به ما کمک میکند مسائل را دقیقتر بفهمیم. گاهی ما یک مشکل را صرفاً به اخلاق فردی یا تصمیم شخصی نسبت میدهیم، در حالی که آن مسئله ریشهای عمیقتر در ساختارهای اجتماعی دارد. مثلاً وقتی بیاعتمادی، اضطراب، رقابت فرساینده یا احساس نادیدهگرفتهشدن در میان افراد زیاد میشود، نمیتوان همه چیز را به ضعف شخصیت یا کمکاری فردی تقلیل داد. بسیاری از این وضعیتها محصول روابطی هستند که در خانواده، آموزش، رسانه و سیاست شکل گرفتهاند. اگر فقط افراد را مقصر بدانیم، اصل ماجرا را گم میکنیم؛ مثل کسی که دود را میبیند اما آتش را نادیده میگیرد. خیلی هنری نیست، بیشتر شبیه فرار از فهم مسئله است.
توجه به جزئیات، همچنین ما را به مسئولیت اجتماعی نزدیکتر میکند. وقتی بفهمیم رفتارهای کوچک ما بخشی از یک فضای جمعی را میسازند، دیگر نمیتوانیم خودمان را کاملاً جدا از جامعه تصور کنیم. نحوه حرفزدن ما، قضاوتهای روزمره ما، بیتفاوتی یا همدلی ما، و حتی انتخاب سکوت در موقعیتهای حساس، همگی پیامد اجتماعی دارند. جامعه فقط با تصمیمهای کلان ساخته نمیشود؛ با کنشهای کوچک و تکرارشونده افراد نیز شکل میگیرد. به همین دلیل، تغییر اجتماعی هم همیشه از نقطههای دور و دستنیافتنی آغاز نمیشود؛ گاهی از بازنگری در همان عادتهای کوچکی شروع میشود که سالها بیفکر تکرارشان کردهایم.
شاید یکی از مهمترین گامها برای فهم جامعه، همین باشد که دوباره به امور عادی نگاه کنیم. به چیزهایی که آنقدر تکرار شدهاند که دیگر دیده نمیشوند. به روابطی که طبیعی فرض شدهاند، به تبعیضهایی که شوخی نام گرفتهاند، به سکوتهایی که نشانه رضایت تلقی میشوند، و به رنجهایی که زیر نام عادت پنهان ماندهاند. جامعه در جزئیات پنهان است، اما پنهانبودنش به معنای بیاهمیتبودنش نیست. اتفاقاً آنچه سرنوشت جمعی ما را میسازد، بارها در همین لحظههای کوچک و معمولی تکرار میشود. اگر یاد بگیریم دقیقتر ببینیم، شاید بهتر هم بفهمیم؛ و اگر بهتر بفهمیم، شاید مسئولانهتر هم تغییر دهیم.
خیلی وقتها وقتی از «جامعه» حرف میزنیم، ذهن ما فوری سراغ واژههای بزرگ میرود؛ واژههایی مثل نابرابری، فرهنگ، قدرت، بحران، توسعه یا آسیب اجتماعی. انگار جامعه فقط در آمارها، تیتر خبرها، یا بحثهای رسمی حضور دارد. اما واقعیت این است که جامعه، پیش از آنکه در مفاهیم بزرگ دیده شود، در جزئیات زندگی روزمره ما جریان دارد؛ در شیوه سلامکردن، در نوع نگاهکردن، در سکوتهای معنادار، در صفها، در کلاس درس، در خانواده، در خیابان و حتی در انتخابهایی که فکر میکنیم کاملاً شخصیاند. جامعه، بیشتر از آنچه تصور میکنیم، در چیزهای کوچک خودش را نشان میدهد.
جزئیات، فقط امور کماهمیت و حاشیهای نیستند. برعکس، بسیاری از ساختارهای اجتماعی دقیقاً از دل همین عادتهای ظاهراً ساده بازتولید میشوند. وقتی در یک جمع، حرف بعضیها جدیتر گرفته میشود و برخی دیگر نادیده میمانند، وقتی میان آدمها بر اساس جنسیت، موقعیت اقتصادی، نوع پوشش یا سبک حرفزدن فاصله ایجاد میشود، ما فقط با چند رفتار فردی روبهرو نیستیم؛ با نشانههایی از یک نظم اجتماعی طرفیم. نظمی که گاهی آنقدر عادی شده که دیگر به چشم نمیآید. همین عادیشدن، مهمترین قدرت جامعه است؛ اینکه خودش را طبیعی جلوه میدهد و ما را به پذیرش بیسؤالِ بسیاری از نابرابریها عادت میدهد.
زندگی روزمره پر از لحظههایی است که در آنها میتوان جامعه را دید. در مدرسه، وقتی برخی دانشآموزان فرصت بیشتری برای دیدهشدن پیدا میکنند؛ در دانشگاه، وقتی بعضی صداها معتبرتر از بقیه فرض میشوند؛ در محیط کار، وقتی رابطهها از ضابطهها جلو میزنند؛ و در فضای مجازی، وقتی تصویر زندگی مهمتر از خود زندگی میشود. اینها اتفاقهایی پراکنده و بیربط نیستند. هر کدام بخشی از واقعیتی اجتماعیاند که آرام، بیصدا و پیوسته بر شیوه فکرکردن، احساسکردن و زیستن ما اثر میگذارد. جامعه فقط بیرون از ما نیست؛ در درون ما هم خانه دارد.
دیدن جامعه در جزئیات، به ما کمک میکند مسائل را دقیقتر بفهمیم. گاهی ما یک مشکل را صرفاً به اخلاق فردی یا تصمیم شخصی نسبت میدهیم، در حالی که آن مسئله ریشهای عمیقتر در ساختارهای اجتماعی دارد. مثلاً وقتی بیاعتمادی، اضطراب، رقابت فرساینده یا احساس نادیدهگرفتهشدن در میان افراد زیاد میشود، نمیتوان همه چیز را به ضعف شخصیت یا کمکاری فردی تقلیل داد. بسیاری از این وضعیتها محصول روابطی هستند که در خانواده، آموزش، رسانه و سیاست شکل گرفتهاند. اگر فقط افراد را مقصر بدانیم، اصل ماجرا را گم میکنیم؛ مثل کسی که دود را میبیند اما آتش را نادیده میگیرد. خیلی هنری نیست، بیشتر شبیه فرار از فهم مسئله است.
توجه به جزئیات، همچنین ما را به مسئولیت اجتماعی نزدیکتر میکند. وقتی بفهمیم رفتارهای کوچک ما بخشی از یک فضای جمعی را میسازند، دیگر نمیتوانیم خودمان را کاملاً جدا از جامعه تصور کنیم. نحوه حرفزدن ما، قضاوتهای روزمره ما، بیتفاوتی یا همدلی ما، و حتی انتخاب سکوت در موقعیتهای حساس، همگی پیامد اجتماعی دارند. جامعه فقط با تصمیمهای کلان ساخته نمیشود؛ با کنشهای کوچک و تکرارشونده افراد نیز شکل میگیرد. به همین دلیل، تغییر اجتماعی هم همیشه از نقطههای دور و دستنیافتنی آغاز نمیشود؛ گاهی از بازنگری در همان عادتهای کوچکی شروع میشود که سالها بیفکر تکرارشان کردهایم.
شاید یکی از مهمترین گامها برای فهم جامعه، همین باشد که دوباره به امور عادی نگاه کنیم. به چیزهایی که آنقدر تکرار شدهاند که دیگر دیده نمیشوند. به روابطی که طبیعی فرض شدهاند، به تبعیضهایی که شوخی نام گرفتهاند، به سکوتهایی که نشانه رضایت تلقی میشوند، و به رنجهایی که زیر نام عادت پنهان ماندهاند. جامعه در جزئیات پنهان است، اما پنهانبودنش به معنای بیاهمیتبودنش نیست. اتفاقاً آنچه سرنوشت جمعی ما را میسازد، بارها در همین لحظههای کوچک و معمولی تکرار میشود. اگر یاد بگیریم دقیقتر ببینیم، شاید بهتر هم بفهمیم؛ و اگر بهتر بفهمیم، شاید مسئولانهتر هم تغییر دهیم.
📅 پنجشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۵🕐 9:8⏱ – دقیقه مطالعه
✍ مهدیه عیدی
در آستانه تحول؛ واکاوی مدیریت تحولآفرین در گفتوگو با دکتر زهره کرمی
گاه ارزش یک گفتوگو نه در پرسشهایی است که طرح میشود و نه در پاسخهایی که داده میشود؛ ارزش آن در زیستِ انسانی است که پشتوانه سخن خویش را نه تنها در کتابها، بلکه در میدان تجربه یافته است. دکتر زهره کرمی از آن دست مدیرانی است که فاصله میان نظریه و عمل را در متن واقعیت پیمودهاند؛ استادیار بازنشسته گروه علوم تربیتی دانشگاه فرهنگیان و دانشآموخته دکتری برنامهریزی درسی از دانشگاه بوعلیسینا که سالیان متمادی، از آموزشوپرورش استان همدان تا معاونت و سپس ریاست پردیس شهید باهنر، در متن پیچیدگیها، دشواریها و ظرافتهای نظام تعلیم و تربیت حضور داشتهاند.
از همین رو، آنچه در این گفتوگو روایت میشود، صرفاً بازتاب دیدگاههای یک استاد دانشگاه یا گزارش تجربه یک مدیر اجرایی نیست؛ بلکه حاصل سالها مواجهه با واقعیتهایی است که گاه در سکوت کلاسها، گاه در راهروهای دانشگاه و گاه در لایههای پنهان تصمیمگیریهای آموزشی خود را آشکار میسازند. تجربهای که نشان میدهد مدیریت، پیش از آنکه فن اداره کردن باشد، هنر فهمیدن، شنیدن و ساختن است.
تعلیم و تربیت، بیش از هر زمان دیگری، نیازمند مدیرانی است که تنها نگهبان وضع موجود نباشند، بلکه معماران افقهای تازه باشند؛ مدیرانی که بتوانند میان آرمانهای تربیتی و اقتضائات اجرایی، میان ثبات در اصول و پویایی در روشها، و میان میراث گذشته و ضرورتهای آینده، تعادلی خردمندانه برقرار سازند.
بااینهمه، تاریخ تعلیم و تربیت بارها نشان داده است که ساختارهای سختجان، همیشه با اندیشههای تازه مهربان نیستند؛ گاه آنچه باید موتور حرکت باشد، به ترمز تغییر بدل میشود و آنچه باید راهگشا باشد، در برابر راههای نو سد میسازد. مدیران تحولآفرین، در بسیاری از موارد، نه به دلیل فقدان توانایی، بلکه به دلیل متفاوت اندیشیدن، هزینه بیشتری برای تغییر میپردازند؛ چراکه تحول، پیش از آنکه ساختارها را دگرگون کند، عادتها، رویهها و آسودگیهای تثبیتشده را به چالش میکشد.
چنانکه مولانا میگوید:
«هر نفس نو میشود دنیا و ما
بیخبر از نو شدن اندر بقا»
و شاید دشوارترین مرحله در مسیر تحول، نه رخ دادن تغییر، بلکه دیدن ضرورت آن پیش از آن باشد که زمانه، انسان و سازمان را به تغییر وادارد. سازمانی که از نو شدن میهراسد، دیر یا زود در برابر واقعیتهای تازه ناتوان خواهد شد؛ زیرا ایستایی، اگرچه در ظاهر آرامش میآورد، در عمق خود آغاز فرسایش است.
مدیریت تحولآفرین از همین نقطه آغاز میشود؛ از جایی که اداره صرف امور، جای خود را به هدایت اندیشه میدهد و حفظ ساختارها، جای خود را به آفرینش ظرفیتهای تازه میسپارد. مدیری که تنها امروز را مدیریت میکند، شاید نظم موجود را حفظ کند؛ اما مدیری که فردا را میبیند، امکان تحول را فراهم میآورد.
گفتوگوی پیشِرو تلاشی است برای واکاوی همین نسبت؛ نسبتی میان تجربه و اندیشه، میان مدیریت و رهبری، و میان دانشگاه بهمثابه یک سازمان و دانشگاه بهمثابه نهادی برای پرورش انسان. در این مسیر، از ضرورت مدیریت تحولآفرین، موانع تحقق آن، منطق تصمیمگیری و الزامات رهبری اثربخش در محیطهای آموزشی سخن گفتهایم؛ نه برای آنکه نسخهای نهایی عرضه شود، بلکه برای آنکه دریچهای تازه به گفتوگو درباره آینده تعلیم و تربیت گشوده شود؛ آیندهای که ساختنش، بیش از هر چیز، به جسارت اندیشیدن و شهامت تغییر نیاز دارد
گاه ارزش یک گفتوگو نه در پرسشهایی است که طرح میشود و نه در پاسخهایی که داده میشود؛ ارزش آن در زیستِ انسانی است که پشتوانه سخن خویش را نه تنها در کتابها، بلکه در میدان تجربه یافته است. دکتر زهره کرمی از آن دست مدیرانی است که فاصله میان نظریه و عمل را در متن واقعیت پیمودهاند؛ استادیار بازنشسته گروه علوم تربیتی دانشگاه فرهنگیان و دانشآموخته دکتری برنامهریزی درسی از دانشگاه بوعلیسینا که سالیان متمادی، از آموزشوپرورش استان همدان تا معاونت و سپس ریاست پردیس شهید باهنر، در متن پیچیدگیها، دشواریها و ظرافتهای نظام تعلیم و تربیت حضور داشتهاند.
از همین رو، آنچه در این گفتوگو روایت میشود، صرفاً بازتاب دیدگاههای یک استاد دانشگاه یا گزارش تجربه یک مدیر اجرایی نیست؛ بلکه حاصل سالها مواجهه با واقعیتهایی است که گاه در سکوت کلاسها، گاه در راهروهای دانشگاه و گاه در لایههای پنهان تصمیمگیریهای آموزشی خود را آشکار میسازند. تجربهای که نشان میدهد مدیریت، پیش از آنکه فن اداره کردن باشد، هنر فهمیدن، شنیدن و ساختن است.
تعلیم و تربیت، بیش از هر زمان دیگری، نیازمند مدیرانی است که تنها نگهبان وضع موجود نباشند، بلکه معماران افقهای تازه باشند؛ مدیرانی که بتوانند میان آرمانهای تربیتی و اقتضائات اجرایی، میان ثبات در اصول و پویایی در روشها، و میان میراث گذشته و ضرورتهای آینده، تعادلی خردمندانه برقرار سازند.
بااینهمه، تاریخ تعلیم و تربیت بارها نشان داده است که ساختارهای سختجان، همیشه با اندیشههای تازه مهربان نیستند؛ گاه آنچه باید موتور حرکت باشد، به ترمز تغییر بدل میشود و آنچه باید راهگشا باشد، در برابر راههای نو سد میسازد. مدیران تحولآفرین، در بسیاری از موارد، نه به دلیل فقدان توانایی، بلکه به دلیل متفاوت اندیشیدن، هزینه بیشتری برای تغییر میپردازند؛ چراکه تحول، پیش از آنکه ساختارها را دگرگون کند، عادتها، رویهها و آسودگیهای تثبیتشده را به چالش میکشد.
چنانکه مولانا میگوید:
«هر نفس نو میشود دنیا و ما
بیخبر از نو شدن اندر بقا»
و شاید دشوارترین مرحله در مسیر تحول، نه رخ دادن تغییر، بلکه دیدن ضرورت آن پیش از آن باشد که زمانه، انسان و سازمان را به تغییر وادارد. سازمانی که از نو شدن میهراسد، دیر یا زود در برابر واقعیتهای تازه ناتوان خواهد شد؛ زیرا ایستایی، اگرچه در ظاهر آرامش میآورد، در عمق خود آغاز فرسایش است.
مدیریت تحولآفرین از همین نقطه آغاز میشود؛ از جایی که اداره صرف امور، جای خود را به هدایت اندیشه میدهد و حفظ ساختارها، جای خود را به آفرینش ظرفیتهای تازه میسپارد. مدیری که تنها امروز را مدیریت میکند، شاید نظم موجود را حفظ کند؛ اما مدیری که فردا را میبیند، امکان تحول را فراهم میآورد.
گفتوگوی پیشِرو تلاشی است برای واکاوی همین نسبت؛ نسبتی میان تجربه و اندیشه، میان مدیریت و رهبری، و میان دانشگاه بهمثابه یک سازمان و دانشگاه بهمثابه نهادی برای پرورش انسان. در این مسیر، از ضرورت مدیریت تحولآفرین، موانع تحقق آن، منطق تصمیمگیری و الزامات رهبری اثربخش در محیطهای آموزشی سخن گفتهایم؛ نه برای آنکه نسخهای نهایی عرضه شود، بلکه برای آنکه دریچهای تازه به گفتوگو درباره آینده تعلیم و تربیت گشوده شود؛ آیندهای که ساختنش، بیش از هر چیز، به جسارت اندیشیدن و شهامت تغییر نیاز دارد
کافی است یک خبر، ویدئو یا پست پربازدید منتشر شود؛ چند دقیقه بعد، سیل کامنتها آغاز میشود. بعضیها تحلیل میکنند، بعضی شوخی مینویسند، عدهای مخالفت میکنند و گروهی فقط یک ایموجی میگذارند. اما چرا انسان امروز تا این اندازه مشتاق است درباره هر موضوعی نظر بدهد، حتی اگر آن موضوع ارتباط مستقیمی با زندگی او نداشته باشد؟
پاسخ را باید در نقطه تلاقی روانشناسی، جامعهشناسی و رسانه جستوجو کرد.
جامعهشناس کانادایی اروینگ گافمن زندگی اجتماعی را به صحنه یک نمایش تشبیه میکند؛ جایی که هر فرد میکوشد تصویری مطلوب از خود به دیگران ارائه دهد. شبکههای اجتماعی دقیقاً چنین صحنهای را در مقیاسی بیسابقه فراهم کردهاند. در این فضا، کامنت گذاشتن فقط بیان یک عقیده نیست؛ فرصتی است برای نشان دادن دانش، شوخطبعی، ارزشها، باورها یا حتی جایگاه اجتماعی.
گاهی مخاطب اصلی یک کامنت، نویسنده پست نیست؛ بلکه صدها یا هزاران نفری هستند که آن را میخوانند.
گی دوبور در کتاب جامعه نمایش معتقد است زندگی مدرن بیش از آنکه بر تجربه مستقیم استوار باشد، بر تصویرها و بازنماییها تکیه دارد. شبکههای اجتماعی نیز چنین فضایی را بازتولید میکنند. کاربر با نوشتن یک جمله کوتاه، از یک تماشاگر صرف به یکی از بازیگران این نمایش بزرگ تبدیل میشود و احساس میکند در جریان اتفاقات نقش دارد.
از نگاه ژان بودریار، در جهان امروز گاهی نشانهها از خود واقعیت مهمتر میشوند. در چنین فضایی، لایک، بازنشر و کامنت تنها ابزارهای ارتباطی نیستند؛ آنها نوعی سرمایه اجتماعی و نمادی از دیده شدن به شمار میآیند.
شاید به همین دلیل است که بسیاری از افراد حتی زیر موضوعاتی که آشنایی چندانی با آن ندارند نیز اظهار نظر میکنند؛ زیرا گاهی خودِ حضور در گفتگو، مهمتر از محتوای آن است.
میشل فوکو با طرح مفهوم «پانوپتیکن» نشان میدهد انسانها وقتی احساس کنند زیر نگاه دیگران هستند، رفتار خود را آگاهانه تنظیم میکنند. شبکههای اجتماعی را میتوان نمونهای دیجیتال از همین سازوکار دانست. کاربران میدانند نوشتههایشان دیده و قضاوت میشود؛ بنابراین بسیاری از کامنتها نه فقط برای بیان عقیده، بلکه برای کسب تأیید، حفظ وجهه یا نشان دادن تعلق به یک گروه اجتماعی نوشته میشوند.
زیگمونت باومن دنیای امروز را «مدرنیته مایع» مینامد؛ جهانی که در آن هویتها و روابط، ثبات گذشته را ندارند. در چنین شرایطی، اظهار نظر درباره سیاست، ورزش، سینما یا رویدادهای روز میتواند راهی برای تعریف موقت هویت باشد؛ راهی برای اینکه به دیگران بگوییم «من چه کسی هستم» و به کدام ارزشها یا گروهها تعلق دارم، حتی اگر این تعریف فردا تغییر کند.
به باور شری تورکل، فضای دیجیتال امکان تجربه کردن نسخههای مختلف «خود» را فراهم کرده است. افراد در اینترنت میتوانند لحنها و شخصیتهایی را بروز دهند که شاید در زندگی روزمره کمتر فرصت ظهور پیدا کنند؛ گاهی جدی، گاهی طنزپرداز، گاهی منتقد و حتی گاهی تندتر از آنچه در واقعیت هستند.
کامنتها، در بسیاری از مواقع، فقط بیان یک نظر نیستند؛ بلکه بازتاب شخصیتی هستند که فرد میخواهد دیگران از او ببینند.
درنتیجه، نظر دادن در شبکههای اجتماعی، رفتاری ساده و اتفاقی نیست. پشت یک کامنت چندکلمهای، مجموعهای از انگیزههای روانشناختی و اجتماعی نهفته است؛ از میل به دیده شدن و تأیید گرفتن گرفته تا تلاش برای ساختن هویت، مشارکت در یک نمایش جمعی و سازگار شدن با نگاه دائمی دیگران.
شاید دفعه بعد که خواستید زیر پستی نظری بنویسید، بد نباشد یک لحظه از خودتان بپرسید:
این کامنت را برای بیان یک اندیشه مینویسم، یا برای آنکه دیگران مرا ببینند؟
روانشناسی پنهانِ یک کامنت کوتاه
کافی است یک خبر، ویدئو یا پست پربازدید منتشر شود؛ چند دقیقه بعد، سیل کامنتها آغاز میشود. بعضیها تحلیل میکنند، بعضی شوخی مینویسند، عدهای مخالفت میکنند و گروهی فقط یک ایموجی میگذارند. اما چرا انسان امروز تا این اندازه مشتاق است درباره هر موضوعی نظر بدهد، حتی اگر آن موضوع ارتباط مستقیمی با زندگی او نداشته باشد؟
پاسخ را باید در نقطه تلاقی روانشناسی، جامعهشناسی و رسانه جستوجو کرد.
جامعهشناس کانادایی اروینگ گافمن زندگی اجتماعی را به صحنه یک نمایش تشبیه میکند؛ جایی که هر فرد میکوشد تصویری مطلوب از خود به دیگران ارائه دهد. شبکههای اجتماعی دقیقاً چنین صحنهای را در مقیاسی بیسابقه فراهم کردهاند. در این فضا، کامنت گذاشتن فقط بیان یک عقیده نیست؛ فرصتی است برای نشان دادن دانش، شوخطبعی، ارزشها، باورها یا حتی جایگاه اجتماعی.
گاهی مخاطب اصلی یک کامنت، نویسنده پست نیست؛ بلکه صدها یا هزاران نفری هستند که آن را میخوانند.
گی دوبور در کتاب جامعه نمایش معتقد است زندگی مدرن بیش از آنکه بر تجربه مستقیم استوار باشد، بر تصویرها و بازنماییها تکیه دارد. شبکههای اجتماعی نیز چنین فضایی را بازتولید میکنند. کاربر با نوشتن یک جمله کوتاه، از یک تماشاگر صرف به یکی از بازیگران این نمایش بزرگ تبدیل میشود و احساس میکند در جریان اتفاقات نقش دارد.
از نگاه ژان بودریار، در جهان امروز گاهی نشانهها از خود واقعیت مهمتر میشوند. در چنین فضایی، لایک، بازنشر و کامنت تنها ابزارهای ارتباطی نیستند؛ آنها نوعی سرمایه اجتماعی و نمادی از دیده شدن به شمار میآیند.
شاید به همین دلیل است که بسیاری از افراد حتی زیر موضوعاتی که آشنایی چندانی با آن ندارند نیز اظهار نظر میکنند؛ زیرا گاهی خودِ حضور در گفتگو، مهمتر از محتوای آن است.
میشل فوکو با طرح مفهوم «پانوپتیکن» نشان میدهد انسانها وقتی احساس کنند زیر نگاه دیگران هستند، رفتار خود را آگاهانه تنظیم میکنند. شبکههای اجتماعی را میتوان نمونهای دیجیتال از همین سازوکار دانست. کاربران میدانند نوشتههایشان دیده و قضاوت میشود؛ بنابراین بسیاری از کامنتها نه فقط برای بیان عقیده، بلکه برای کسب تأیید، حفظ وجهه یا نشان دادن تعلق به یک گروه اجتماعی نوشته میشوند.
زیگمونت باومن دنیای امروز را «مدرنیته مایع» مینامد؛ جهانی که در آن هویتها و روابط، ثبات گذشته را ندارند. در چنین شرایطی، اظهار نظر درباره سیاست، ورزش، سینما یا رویدادهای روز میتواند راهی برای تعریف موقت هویت باشد؛ راهی برای اینکه به دیگران بگوییم «من چه کسی هستم» و به کدام ارزشها یا گروهها تعلق دارم، حتی اگر این تعریف فردا تغییر کند.
به باور شری تورکل، فضای دیجیتال امکان تجربه کردن نسخههای مختلف «خود» را فراهم کرده است. افراد در اینترنت میتوانند لحنها و شخصیتهایی را بروز دهند که شاید در زندگی روزمره کمتر فرصت ظهور پیدا کنند؛ گاهی جدی، گاهی طنزپرداز، گاهی منتقد و حتی گاهی تندتر از آنچه در واقعیت هستند.
کامنتها، در بسیاری از مواقع، فقط بیان یک نظر نیستند؛ بلکه بازتاب شخصیتی هستند که فرد میخواهد دیگران از او ببینند.
درنتیجه، نظر دادن در شبکههای اجتماعی، رفتاری ساده و اتفاقی نیست. پشت یک کامنت چندکلمهای، مجموعهای از انگیزههای روانشناختی و اجتماعی نهفته است؛ از میل به دیده شدن و تأیید گرفتن گرفته تا تلاش برای ساختن هویت، مشارکت در یک نمایش جمعی و سازگار شدن با نگاه دائمی دیگران.
شاید دفعه بعد که خواستید زیر پستی نظری بنویسید، بد نباشد یک لحظه از خودتان بپرسید:
این کامنت را برای بیان یک اندیشه مینویسم، یا برای آنکه دیگران مرا ببینند؟
📅 پنجشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۵🕐 15:2⏱ – دقیقه مطالعه
✍ احد ترکمانی
نقد هیگز به سیستم دانشگاهی و دنیای امروز:
اگر الان جوان بودم شاید در سیستم دانشگاهی دوام نمیآوردم، چون برای فکر کردن به آرامش احتیاج دارم. امروزه سیستمهای دانشگاهی از دانشجویان و دانشمندان انتظار دارد مدام در حال تولید مقالات باشند. من نمیتوانم در چنین سیستمی کار کنم و در این فضای پرتنش و پرسرعت زنده بماندم. من به آرامش نیاز داشتم تا بتوانم عمیق فکر کنم؛ چیزی که دنیای امروز دیگر برای آن ارزش زیادی قائل نیست ...
#پیتر_هیگز
📸 عکس: هیگز فیزیکدان بزرگ انگلیسی در حال دریافت جایزه نوبل، 2013 میلادی. استکهلم
اگر الان جوان بودم شاید در سیستم دانشگاهی دوام نمیآوردم، چون برای فکر کردن به آرامش احتیاج دارم. امروزه سیستمهای دانشگاهی از دانشجویان و دانشمندان انتظار دارد مدام در حال تولید مقالات باشند. من نمیتوانم در چنین سیستمی کار کنم و در این فضای پرتنش و پرسرعت زنده بماندم. من به آرامش نیاز داشتم تا بتوانم عمیق فکر کنم؛ چیزی که دنیای امروز دیگر برای آن ارزش زیادی قائل نیست ...
#پیتر_هیگز
📸 عکس: هیگز فیزیکدان بزرگ انگلیسی در حال دریافت جایزه نوبل، 2013 میلادی. استکهلم
📅 سه شنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۵🕐 8:55⏱ – دقیقه مطالعه
✍ دکتر فردین محمدی
آیا مدرسه، نسل جدید را برای مواجهه با واقعیتهای تاریخی مسلح کرده است؟
ضرورت بازنگری در آموزش تاریخ معاصر و پر کردن خلاء تحولات پس از انقلاب در کتب درسی
تاریخ، فراتر از روایت وقایع گذشته، «حافظه جمعی» یک ملت و نقشهراه مواجهه با بحرانهای نوین است. جوامعی که پیوند میان تجربهی زیستهی خود و تحلیل تاریخی را میگسلند، ناگزیر در چرخهی تکرار خطاهای گذشته گرفتار میشوند.
در علوم اجتماعی، مفهوم «تاریخمندی» به معنای درک این واقعیت است که رویدادهای امروز، محصول زنجیرهای از کنشهای گذشتهاند. بنابراین، فراموشی، تقلیل یا سکوت درباره تحولات تاریخ معاصر، نه یک خطای آموزشی ساده، بلکه عاملی در جهت فروپاشی «بصیرت سیاسی» و تضعیف قدرت تحلیل نسل جوان در برابر جنگهای شناختی است.
کتابهای درسی؛ مجرای هویتسازی یا میدان رهاشده؟
کتب درسی مطالعات اجتماعی در دوره اول متوسطه و تاریخ در دوره دوم متوسطه، به عنوان مجرای اصلی انتقال حکمت و تجربه، وظیفه دارند «هویت تاریخی» دانشآموزان را بر پایه واقعیتهای تحلیلی بنا کنند. با این حال، نگاهی به محتوای آموزشی نشان میدهد که سهم وقایع پیش از انقلاب اسلامی در کتب درسی به مراتب پررنگتر از تحولاتِ پیچیده، سرنوشتساز و چندبعدی پس از انقلاب اسلامی است.
این «خلاء بازنمایی»، به روایتهای بیرونی و رسانههای معارض مجال میدهد تا با استراتژی «وارونهسازی حقایق»، فضای ذهنی دانشآموزان را به نفع روایتهای غیردقیق و تحریفشده تسخیر کنند.
کارل مانهایم و منطقِ «تجربه ملموس نسلها»
چنانکه «کارل مانهایم»، جامعهشناس نامدار، در بحث از نظریه «نسلها» بیان میکند، آگاهی سیاسی یک نسل مستقیماً از طریق درگیری با «تجربیات ملموس و معاصر اجتماعی» شکل میگیرد.
وقتی دانشآموز در سیستم رسمی آموزش از فهم منطق و ابعاد رویدادهای سرنوشتساز زیر بازمیماند، عملاً «میدانِ نبردِ شناختی» را به رقیب واگذار کردهایم:
حماسهها و منطق مقاومت در دوران دفاع مقدس و امتداد آن در دهههای اخیر؛
پیشرفتها و دستاوردهای شگرف علمی، فناوری، هستهای، عمرانی و اقتصادی؛
تحرکات، تحریمها و تلاشهای همهجانبه استکبار برای ایجاد ناآرامیها و آشوبهای داخلی؛
تحلیل فرآیندها و چالشهای بینالمللی نظیر پرونده هستهای و برجام.
تکیه بر فرمایش گهربار امام صادق (علیه السلام) مبنی بر لزوم عبرتگیری از روزگار خویش («العالم بزمانه لا تهجم علیه اللوابس» / تحفالعقول، ص ۳۶۳)، یک متدولوژی دقیق جامعهشناختی است؛ این کلام نشان میدهد که بر آموزش و پرورش و بهویژه دفتر تألیف کتب درسی تکلیفی شرعی و ملی است تا «تاریخِ کاربردی و زمانآگاه» را به نسل جدید منتقل کند.
پیشنهادهای عملیاتی برای خروج از وضعیت موجود
برای خروج از این خلاء آموزشی و پاسخ به نیازهای هویتی نسل جدید، پیشنهاد میشود دفتر تألیف کتب درسی سرفصلهای زیر را در دستور کار قرار دهد:
تدوین دروس مستقل و منسجم با تمرکز بر تحولات پس از انقلاب اسلامی (از ۱۳۵۷ تاکنون).
گنجاندن سرفصلهای تحلیلی متناسب با سن مخاطب در کتاب مطالعات اجتماعی پایه نهم و تاریخ معاصر دوره دوم متوسطه.
بهرهگیری از روشهای نوین ارائه تاریخ (مانند استفاده از کدهای کیوآر برای دسترسی به اسناد صوتی، فیلمهای مستند و پژوهشهای تاریخ شفاهی).
فرجام سخن
تاریخ معاصر، میدان نبرد هویتهاست. اگر نظام آموزشی ما در تبیین دقیق، مستند و علمی آنچه پس از انقلاب بر این سرزمین گذشته است کوتاهی کند، سکوت متولیان آموزشی به «خلأی بزرگ» تبدیل میشود؛ خلأیی که دشمن با روایتهای برساخته و رسانهای خود آن را پر خواهد کرد.
بازخوانی حکمت تاریخ، بهویژه تاریخ پر فراز و نشیب پس از انقلاب اسلامی، نه یک انتخاب کلاسی، بلکه یک ضرورت امنیت ملی برای صیانت از بصیرت سیاسی و هویت ملی نسل آینده است.
ضرورت بازنگری در آموزش تاریخ معاصر و پر کردن خلاء تحولات پس از انقلاب در کتب درسی
تاریخ، فراتر از روایت وقایع گذشته، «حافظه جمعی» یک ملت و نقشهراه مواجهه با بحرانهای نوین است. جوامعی که پیوند میان تجربهی زیستهی خود و تحلیل تاریخی را میگسلند، ناگزیر در چرخهی تکرار خطاهای گذشته گرفتار میشوند.
در علوم اجتماعی، مفهوم «تاریخمندی» به معنای درک این واقعیت است که رویدادهای امروز، محصول زنجیرهای از کنشهای گذشتهاند. بنابراین، فراموشی، تقلیل یا سکوت درباره تحولات تاریخ معاصر، نه یک خطای آموزشی ساده، بلکه عاملی در جهت فروپاشی «بصیرت سیاسی» و تضعیف قدرت تحلیل نسل جوان در برابر جنگهای شناختی است.
کتابهای درسی؛ مجرای هویتسازی یا میدان رهاشده؟
کتب درسی مطالعات اجتماعی در دوره اول متوسطه و تاریخ در دوره دوم متوسطه، به عنوان مجرای اصلی انتقال حکمت و تجربه، وظیفه دارند «هویت تاریخی» دانشآموزان را بر پایه واقعیتهای تحلیلی بنا کنند. با این حال، نگاهی به محتوای آموزشی نشان میدهد که سهم وقایع پیش از انقلاب اسلامی در کتب درسی به مراتب پررنگتر از تحولاتِ پیچیده، سرنوشتساز و چندبعدی پس از انقلاب اسلامی است.
این «خلاء بازنمایی»، به روایتهای بیرونی و رسانههای معارض مجال میدهد تا با استراتژی «وارونهسازی حقایق»، فضای ذهنی دانشآموزان را به نفع روایتهای غیردقیق و تحریفشده تسخیر کنند.
کارل مانهایم و منطقِ «تجربه ملموس نسلها»
چنانکه «کارل مانهایم»، جامعهشناس نامدار، در بحث از نظریه «نسلها» بیان میکند، آگاهی سیاسی یک نسل مستقیماً از طریق درگیری با «تجربیات ملموس و معاصر اجتماعی» شکل میگیرد.
وقتی دانشآموز در سیستم رسمی آموزش از فهم منطق و ابعاد رویدادهای سرنوشتساز زیر بازمیماند، عملاً «میدانِ نبردِ شناختی» را به رقیب واگذار کردهایم:
حماسهها و منطق مقاومت در دوران دفاع مقدس و امتداد آن در دهههای اخیر؛
پیشرفتها و دستاوردهای شگرف علمی، فناوری، هستهای، عمرانی و اقتصادی؛
تحرکات، تحریمها و تلاشهای همهجانبه استکبار برای ایجاد ناآرامیها و آشوبهای داخلی؛
تحلیل فرآیندها و چالشهای بینالمللی نظیر پرونده هستهای و برجام.
تکیه بر فرمایش گهربار امام صادق (علیه السلام) مبنی بر لزوم عبرتگیری از روزگار خویش («العالم بزمانه لا تهجم علیه اللوابس» / تحفالعقول، ص ۳۶۳)، یک متدولوژی دقیق جامعهشناختی است؛ این کلام نشان میدهد که بر آموزش و پرورش و بهویژه دفتر تألیف کتب درسی تکلیفی شرعی و ملی است تا «تاریخِ کاربردی و زمانآگاه» را به نسل جدید منتقل کند.
پیشنهادهای عملیاتی برای خروج از وضعیت موجود
برای خروج از این خلاء آموزشی و پاسخ به نیازهای هویتی نسل جدید، پیشنهاد میشود دفتر تألیف کتب درسی سرفصلهای زیر را در دستور کار قرار دهد:
تدوین دروس مستقل و منسجم با تمرکز بر تحولات پس از انقلاب اسلامی (از ۱۳۵۷ تاکنون).
گنجاندن سرفصلهای تحلیلی متناسب با سن مخاطب در کتاب مطالعات اجتماعی پایه نهم و تاریخ معاصر دوره دوم متوسطه.
بهرهگیری از روشهای نوین ارائه تاریخ (مانند استفاده از کدهای کیوآر برای دسترسی به اسناد صوتی، فیلمهای مستند و پژوهشهای تاریخ شفاهی).
فرجام سخن
تاریخ معاصر، میدان نبرد هویتهاست. اگر نظام آموزشی ما در تبیین دقیق، مستند و علمی آنچه پس از انقلاب بر این سرزمین گذشته است کوتاهی کند، سکوت متولیان آموزشی به «خلأی بزرگ» تبدیل میشود؛ خلأیی که دشمن با روایتهای برساخته و رسانهای خود آن را پر خواهد کرد.
بازخوانی حکمت تاریخ، بهویژه تاریخ پر فراز و نشیب پس از انقلاب اسلامی، نه یک انتخاب کلاسی، بلکه یک ضرورت امنیت ملی برای صیانت از بصیرت سیاسی و هویت ملی نسل آینده است.
📅 دوشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۵🕐 11:8⏱ – دقیقه مطالعه
✍ احد ترکمانی
باید برخاست
صبح امروز، نماز بر پیکر مطهر هبر شهید به امامت آیتالله جعفر سبحانی، از مراجع عظام تقلید، اقامه شد و میلیونها دل داغدار، در فضایی آکنده از حزن، شکوه و وفاداری، در این مراسم تاریخی حضور یافتند. در آن لحظات، زمزمهای از عمق جان مردم برخاست که گویی ترجمان احساس یک ملت بود: «اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْرًا» اما آنچه امروز در تهران رخ داد، تنها یک مراسم تشییع نبود. اگر این اجتماع عظیم صرفاً بدرقه پیکر مطهر رهبر شهید تلقی شود، حقیقت بزرگ آن نادیده گرفته خواهد شد. آنچه امروز در خیابانهای تهران شکل گرفت، تجدید عهدی تاریخی با راه، مکتب و آرمانهای آن عزیز سفرکردهاست. از نخستین ساعات بامداد، سیل عظیم جمعیت از اقصی نقاط کشور خود را به تهران رساند. خیابانها، میدانها و مسیرهای منتهی به مراسم، مملو از مردمی بود که آمده بودند تا آخرین دیدار دنیایی خود را با رهبرشان رقم بزنند. گستردگی این حضور به اندازهای بود که بسیاری از ناظران آن را از بزرگترین اجتماعات تاریخ معاصر ایران توصیف کردند؛ حضوری که بار دیگر نشان داد پیوند میان مردم و رهبر انقلاب، پیوندی صرفاً عاطفی نیست، بلکه ریشه در یک آرمان مشترک و یک مسیر تاریخی دارد. امروز میلیونها ایرانی، پیر و جوان، زن و مرد، تنها برای ادای احترام به یک شخصیت تاریخی گرد هم نیامدند؛ آنان آمدند تا اعلام کنند راهی که آن امام مجاهد ترسیم کرد، با شهادتش متوقف نشده است. حضور آنان، بیعتی دوباره با مسیر عزت، استقلال، مقاومت و پیشرفت بود؛ بیعتی که نه با شعار، بلکه با گامهایی استوار و حضوری کمنظیر به نمایش درآمد. این تشییع باشکوه همچنین پیام روشنی برای آینده جمهوری اسلامی داشت. ملت ایران نشان داد که استمرار راه رهبر شهید را در تداوم همان مکتب و همان آرمانها جستوجو میکند و با صلابت از آن پاسداری خواهد کرد. از این منظر، مراسم امروز تنها ادای احترام به گذشته نبود، بلکه اعلام وفاداری به آینده نیز به شمار میرفت. در کنار همه این معانی، حضور میلیونی مردم پیامی آشکار برای دشمنان انقلاب اسلامی نیز داشت؛ پیامی که با صراحت اعلام کرد ترور شخصیتها و شهادت رهبران الهی هرگز به معنای پایان یک راه نیست. آنچه امروز در تهران دیده شد، گواه آن بود که اندیشه را نمیتوان ترور کرد و آرمان را نمیتوان به خاک سپرد. راهی که با ایمان یک ملت گره خورده باشد، با فقدان رهبرانش متوقف نمیشود، بلکه با قدرتی تازه ادامه مییابد. امروز تهران شاهد صحنهای بود که در حافظه تاریخی این سرزمین ماندگار خواهد شد؛ روزی که میلیونها انسان در سوگ رهبر خویش اشک ریختند، اما همزمان با حضوری حماسی اعلام کردند که پرچم این راه بر زمین نخواهد ماند. این روز، بیش از آنکه روز وداع باشد، روز تجدید میثاق بود؛ میثاقی با آرمانهایی که رهبر شهید انقلاب اسلامی برای آن زیست، مجاهدت کرد و سرانجام در همان راه به شهادت رسید. و مگر رسم اهل وفا با شهیدان خداحافظی است؟ ملت ایران امروز به رهبر شهید خود خداحافظ نگفت؛ بلکه با چشمانی اشکبار و دلهایی استوار زمزمه کرد: «به امید دیدار». به امید دیدار در جوار اولیای الهی و در سایه عنایت حضرت سیدالشهدا علیهالسلام. تا آن روز، عهد این ملت با امام مجاهد شهید خویش پابرجاست؛ عهدی استوار که در خروش میلیونی امروز تهران، بار دیگر بر آن مهر تأیید زده شد.
#باید_برخاست
#آخرین_دیدار
صبح امروز، نماز بر پیکر مطهر هبر شهید به امامت آیتالله جعفر سبحانی، از مراجع عظام تقلید، اقامه شد و میلیونها دل داغدار، در فضایی آکنده از حزن، شکوه و وفاداری، در این مراسم تاریخی حضور یافتند. در آن لحظات، زمزمهای از عمق جان مردم برخاست که گویی ترجمان احساس یک ملت بود: «اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْرًا» اما آنچه امروز در تهران رخ داد، تنها یک مراسم تشییع نبود. اگر این اجتماع عظیم صرفاً بدرقه پیکر مطهر رهبر شهید تلقی شود، حقیقت بزرگ آن نادیده گرفته خواهد شد. آنچه امروز در خیابانهای تهران شکل گرفت، تجدید عهدی تاریخی با راه، مکتب و آرمانهای آن عزیز سفرکردهاست. از نخستین ساعات بامداد، سیل عظیم جمعیت از اقصی نقاط کشور خود را به تهران رساند. خیابانها، میدانها و مسیرهای منتهی به مراسم، مملو از مردمی بود که آمده بودند تا آخرین دیدار دنیایی خود را با رهبرشان رقم بزنند. گستردگی این حضور به اندازهای بود که بسیاری از ناظران آن را از بزرگترین اجتماعات تاریخ معاصر ایران توصیف کردند؛ حضوری که بار دیگر نشان داد پیوند میان مردم و رهبر انقلاب، پیوندی صرفاً عاطفی نیست، بلکه ریشه در یک آرمان مشترک و یک مسیر تاریخی دارد. امروز میلیونها ایرانی، پیر و جوان، زن و مرد، تنها برای ادای احترام به یک شخصیت تاریخی گرد هم نیامدند؛ آنان آمدند تا اعلام کنند راهی که آن امام مجاهد ترسیم کرد، با شهادتش متوقف نشده است. حضور آنان، بیعتی دوباره با مسیر عزت، استقلال، مقاومت و پیشرفت بود؛ بیعتی که نه با شعار، بلکه با گامهایی استوار و حضوری کمنظیر به نمایش درآمد. این تشییع باشکوه همچنین پیام روشنی برای آینده جمهوری اسلامی داشت. ملت ایران نشان داد که استمرار راه رهبر شهید را در تداوم همان مکتب و همان آرمانها جستوجو میکند و با صلابت از آن پاسداری خواهد کرد. از این منظر، مراسم امروز تنها ادای احترام به گذشته نبود، بلکه اعلام وفاداری به آینده نیز به شمار میرفت. در کنار همه این معانی، حضور میلیونی مردم پیامی آشکار برای دشمنان انقلاب اسلامی نیز داشت؛ پیامی که با صراحت اعلام کرد ترور شخصیتها و شهادت رهبران الهی هرگز به معنای پایان یک راه نیست. آنچه امروز در تهران دیده شد، گواه آن بود که اندیشه را نمیتوان ترور کرد و آرمان را نمیتوان به خاک سپرد. راهی که با ایمان یک ملت گره خورده باشد، با فقدان رهبرانش متوقف نمیشود، بلکه با قدرتی تازه ادامه مییابد. امروز تهران شاهد صحنهای بود که در حافظه تاریخی این سرزمین ماندگار خواهد شد؛ روزی که میلیونها انسان در سوگ رهبر خویش اشک ریختند، اما همزمان با حضوری حماسی اعلام کردند که پرچم این راه بر زمین نخواهد ماند. این روز، بیش از آنکه روز وداع باشد، روز تجدید میثاق بود؛ میثاقی با آرمانهایی که رهبر شهید انقلاب اسلامی برای آن زیست، مجاهدت کرد و سرانجام در همان راه به شهادت رسید. و مگر رسم اهل وفا با شهیدان خداحافظی است؟ ملت ایران امروز به رهبر شهید خود خداحافظ نگفت؛ بلکه با چشمانی اشکبار و دلهایی استوار زمزمه کرد: «به امید دیدار». به امید دیدار در جوار اولیای الهی و در سایه عنایت حضرت سیدالشهدا علیهالسلام. تا آن روز، عهد این ملت با امام مجاهد شهید خویش پابرجاست؛ عهدی استوار که در خروش میلیونی امروز تهران، بار دیگر بر آن مهر تأیید زده شد.
#باید_برخاست
#آخرین_دیدار
📅 یکشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۵🕐 8:52⏱ – دقیقه مطالعه
✍ مهدیه عیدی
ای پسر فاطمه، هنوز منتظرِ قامتِ رعنای توییم ...
هنوز باورم نمیشود. نه باورِ چشم، نه باورِ دل. باوری که بگوید دیگر آن چهرهی مهربان، در میانِ ما نیست. دیگر آن صبحهای روشن، با آوایِ گرمِ تو آغاز نمیشود. آن لبخندهای صمیمیات، آن نگاهِ پر از اطمینانات... آه، چگونه میتوان باوری چنین سخت را در جان گنجاند؟ برای دلی که با تو نفس میکشید، فقدانِ تو یعنی پایانِ نفسها.
امشب، در خانهات، مادرانی که بهترین میوههای زندگیشان را در راهِ عشق پیشکش کردهاند، گرد هم آمده بودند. چشم به در دوخته بودند، تا با آمدنت، آتشِ دلشان فروکش کند. روضهها خواندند، سینه زدند، و فریادهای آشنایِ «حیدر، حیدر» را سر دادند. ناگهان، صدایی از میانِ جمعیت برخاست که یخِ دلها را آب کرد: «ای فرزندِ فاطمه، چشمبهراهِ توایم...» و آنگاه، همه جا سکوتِ سنگینی شد؛ سکوتی آمیخته با بغض و اشک و آرزویی که به آسمان رفت. لحظهای که پردهها کنار روند و آن هیبتِ آشنا، بار دیگر قامت ببندد در برابرِ چشمهای منتظرِ ما...
این خانه، آقاجان، تنها پناهِ تو نبود؛ پناهِ ما بود، پناهِ همهی دلهای بیپناهی که در سایهات آرام میگرفتند. امشب اما، این خانه، عزاخانهای شد که آه و ناله، سقفِ آن را شکافت. ما نشستهایم چون کودکانی که پدر را در میانِ ازدحامِ غریبهها گم کردهاند؛ نه میدانیم به کدام سو برویم و نه دستی هست که ما را به آرامش فرا خوانَد.
بالاخره آمدی... اما چه سان! آمدی تا دلِ سوختهگان را بیشتر بسوزانی. ما با شوقِ دیدارت نفس حبس کرده بودیم، اما این دیدار، شعلهای شد که نه تنها روشنمان نکرد، که خاکسترِ دلمان را نیز پراکند. خوش آمدی، ای که آمدنت، ماندنِ همیشگیات را رقم زد...
پیکرِ مطهرت در میانِ آن تابوتِ خضیر، نه فقط یادگارِ جسمی بود از تنی جانباخته در راهِ عقیده؛ بلکه نمادِ ایستادگیِ امتی بود که پس از سدهها خفتگی، اینک قامتی افراشته دارد. آری، داغداریم و عزادار، اما به خود میبالیم که پیشوایی داشتیم که در آخرین لحظه، دستِ گرهکردهاش را چون مشعلی فروزان، در افقِ تاریخ برافراشت تا ما، هرگز راه را گم نکنیم.
هنوز باورم نمیشود. نه باورِ چشم، نه باورِ دل. باوری که بگوید دیگر آن چهرهی مهربان، در میانِ ما نیست. دیگر آن صبحهای روشن، با آوایِ گرمِ تو آغاز نمیشود. آن لبخندهای صمیمیات، آن نگاهِ پر از اطمینانات... آه، چگونه میتوان باوری چنین سخت را در جان گنجاند؟ برای دلی که با تو نفس میکشید، فقدانِ تو یعنی پایانِ نفسها.
امشب، در خانهات، مادرانی که بهترین میوههای زندگیشان را در راهِ عشق پیشکش کردهاند، گرد هم آمده بودند. چشم به در دوخته بودند، تا با آمدنت، آتشِ دلشان فروکش کند. روضهها خواندند، سینه زدند، و فریادهای آشنایِ «حیدر، حیدر» را سر دادند. ناگهان، صدایی از میانِ جمعیت برخاست که یخِ دلها را آب کرد: «ای فرزندِ فاطمه، چشمبهراهِ توایم...» و آنگاه، همه جا سکوتِ سنگینی شد؛ سکوتی آمیخته با بغض و اشک و آرزویی که به آسمان رفت. لحظهای که پردهها کنار روند و آن هیبتِ آشنا، بار دیگر قامت ببندد در برابرِ چشمهای منتظرِ ما...
این خانه، آقاجان، تنها پناهِ تو نبود؛ پناهِ ما بود، پناهِ همهی دلهای بیپناهی که در سایهات آرام میگرفتند. امشب اما، این خانه، عزاخانهای شد که آه و ناله، سقفِ آن را شکافت. ما نشستهایم چون کودکانی که پدر را در میانِ ازدحامِ غریبهها گم کردهاند؛ نه میدانیم به کدام سو برویم و نه دستی هست که ما را به آرامش فرا خوانَد.
بالاخره آمدی... اما چه سان! آمدی تا دلِ سوختهگان را بیشتر بسوزانی. ما با شوقِ دیدارت نفس حبس کرده بودیم، اما این دیدار، شعلهای شد که نه تنها روشنمان نکرد، که خاکسترِ دلمان را نیز پراکند. خوش آمدی، ای که آمدنت، ماندنِ همیشگیات را رقم زد...
پیکرِ مطهرت در میانِ آن تابوتِ خضیر، نه فقط یادگارِ جسمی بود از تنی جانباخته در راهِ عقیده؛ بلکه نمادِ ایستادگیِ امتی بود که پس از سدهها خفتگی، اینک قامتی افراشته دارد. آری، داغداریم و عزادار، اما به خود میبالیم که پیشوایی داشتیم که در آخرین لحظه، دستِ گرهکردهاش را چون مشعلی فروزان، در افقِ تاریخ برافراشت تا ما، هرگز راه را گم نکنیم.
📅 جمعه دوازدهم تیر ۱۴۰۵🕐 23:30⏱ – دقیقه مطالعه
✍ مهدیه عیدی
یازدهم تیر؛ سالروز شهادت آیتالله محمد صدوقی
یازدهم تیرماه یادآور شهادت یکی از چهرههای برجسته روحانیت مبارز ایران، آیتالله محمد صدوقی است؛ عالمی که سالها در مسیر دفاع از اسلام، انقلاب و مردم گام برداشت و سرانجام در محراب نماز جمعه یزد به شهادت رسید.
آیتالله محمد صدوقی در اسفند سال ۱۲۸۸ در شهر یزد دیده به جهان گشود. او از نوجوانی وارد حوزه علمیه شد و تحصیلات دینی خود را در یزد، اصفهان و قم ادامه داد. در حوزه علمیه قم از محضر استادان برجستهای همچون آیتالله شیخ عبدالکریم حائری یزدی، آیتالله سیدصدرالدین صدر، آیتالله سیدمحمدتقی خوانساری و آیتالله سیدحسین بروجردی بهره برد و بهتدریج به عنوان یکی از روحانیان اثرگذار شناخته شد.
آیتالله صدوقی از همان سالهای نخست حضور در قم با امام خمینی(ره) آشنا شد و این آشنایی به دوستی و همراهی عمیقی انجامید. او از یاران وفادار امام خمینی در دوران مبارزات انقلاب اسلامی بود و در مقاطع مختلف نهضت، نقش فعالی در حمایت از حرکت انقلابی مردم ایفا کرد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز با حکم امام خمینی به عنوان نماینده ایشان و امام جمعه یزد منصوب شد.
این عالم مبارز علاوه بر فعالیتهای سیاسی، در عرصههای علمی و اجتماعی نیز حضوری پررنگ داشت. او با احیای مدارس علمیه در یزد، برگزاری جلسات تفسیر قرآن و تدریس فقه و اصول، نقش مهمی در تربیت طلاب و گسترش معارف دینی ایفا کرد. حضور او در جبهههای دفاع مقدس و حمایت از رزمندگان نیز از جلوههای دیگر فعالیتهای اجتماعی و انقلابی او بود.
سرانجام در یازدهم تیرماه ۱۳۶۱، آیتالله محمد صدوقی در محراب نماز جمعه یزد هدف حمله تروریستی قرار گرفت و به شهادت رسید. به دلیل همین شهادت در محراب عبادت، او به عنوان پنجمین شهید محراب شناخته میشود. امام خمینی(ره) در پیام تسلیت خود از او با عنوان «دوست عزیز» یاد کردند؛ عبارتی که نشاندهنده جایگاه ویژه این عالم مجاهد در نزد رهبر انقلاب بود.
یاد و نام آیتالله محمد صدوقی به عنوان روحانیای مردمی، مبارز و فداکار در تاریخ انقلاب اسلامی ماندگار است؛ شخصیتی که محراب عبادت را با خون خود رنگین کرد و الگویی از اخلاص، شجاعت و خدمت به مردم بر جای گذاشت.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
[منبع: ویکی امام خمینی ]
یازدهم تیرماه یادآور شهادت یکی از چهرههای برجسته روحانیت مبارز ایران، آیتالله محمد صدوقی است؛ عالمی که سالها در مسیر دفاع از اسلام، انقلاب و مردم گام برداشت و سرانجام در محراب نماز جمعه یزد به شهادت رسید.
آیتالله محمد صدوقی در اسفند سال ۱۲۸۸ در شهر یزد دیده به جهان گشود. او از نوجوانی وارد حوزه علمیه شد و تحصیلات دینی خود را در یزد، اصفهان و قم ادامه داد. در حوزه علمیه قم از محضر استادان برجستهای همچون آیتالله شیخ عبدالکریم حائری یزدی، آیتالله سیدصدرالدین صدر، آیتالله سیدمحمدتقی خوانساری و آیتالله سیدحسین بروجردی بهره برد و بهتدریج به عنوان یکی از روحانیان اثرگذار شناخته شد.
آیتالله صدوقی از همان سالهای نخست حضور در قم با امام خمینی(ره) آشنا شد و این آشنایی به دوستی و همراهی عمیقی انجامید. او از یاران وفادار امام خمینی در دوران مبارزات انقلاب اسلامی بود و در مقاطع مختلف نهضت، نقش فعالی در حمایت از حرکت انقلابی مردم ایفا کرد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز با حکم امام خمینی به عنوان نماینده ایشان و امام جمعه یزد منصوب شد.
این عالم مبارز علاوه بر فعالیتهای سیاسی، در عرصههای علمی و اجتماعی نیز حضوری پررنگ داشت. او با احیای مدارس علمیه در یزد، برگزاری جلسات تفسیر قرآن و تدریس فقه و اصول، نقش مهمی در تربیت طلاب و گسترش معارف دینی ایفا کرد. حضور او در جبهههای دفاع مقدس و حمایت از رزمندگان نیز از جلوههای دیگر فعالیتهای اجتماعی و انقلابی او بود.
سرانجام در یازدهم تیرماه ۱۳۶۱، آیتالله محمد صدوقی در محراب نماز جمعه یزد هدف حمله تروریستی قرار گرفت و به شهادت رسید. به دلیل همین شهادت در محراب عبادت، او به عنوان پنجمین شهید محراب شناخته میشود. امام خمینی(ره) در پیام تسلیت خود از او با عنوان «دوست عزیز» یاد کردند؛ عبارتی که نشاندهنده جایگاه ویژه این عالم مجاهد در نزد رهبر انقلاب بود.
یاد و نام آیتالله محمد صدوقی به عنوان روحانیای مردمی، مبارز و فداکار در تاریخ انقلاب اسلامی ماندگار است؛ شخصیتی که محراب عبادت را با خون خود رنگین کرد و الگویی از اخلاص، شجاعت و خدمت به مردم بر جای گذاشت.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
[منبع: ویکی امام خمینی ]
📅 پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵🕐 7:28⏱ – دقیقه مطالعه
✍ مهدیه عیدی
اثر متیو چیست و چرا جهانِ علم، مدیریت و بازار را نابرابرتر میکند؟
چرا بعضی افراد و نهادها، صرفاً چون یکبار دیده شدهاند، بارها و بارها بیشتر دیده میشوند؟ چرا یک پژوهشگر مشهور اعتبار بیشتری از یک محقق گمنام میگیرد، حتی اگر کیفیت کارشان مشابه باشد؟ چرا در سازمانها، کسانی که زودتر فرصت پیدا میکنند، معمولاً باز هم فرصتهای بیشتری به دست میآورند؟
این همان چیزی است که در جامعهشناسی از آن با عنوان «اثر متیو» یاد میشود؛ پدیدهای که به زبان ساده میگوید:
«داراها، داراتر میشوند و نادارها، نادارتر.»
منشأ مفهوم اثر متیو
اصطلاح Matthew Effect (اثر متیو) نخستینبار توسط رابرت کی. مرتون، جامعهشناس برجسته، در سال ۱۹۶۸ مطرح شد. مرتون این مفهوم را برای توصیف وضعیتی به کار برد که در آن، اعتبار و بهرسمیتشناختهشدن در علم، لزوماً متناسب با کیفیت واقعی کار توزیع نمیشود، بلکه اغلب به میزان شهرت و جایگاه قبلی فرد بستگی دارد.
مرتون این اصطلاح را با الهام از آیهای در فصل ۲۵، آیه ۲۹ انجیل متی صورتبندی کرد؛ مضمونی که بهطور خلاصه چنین است:
«آنکه دارد، به او بیشتر داده خواهد شد تا به فراوانی برسد؛
و آنکه ندارد، همان اندکِ خود را نیز از دست خواهد داد.»
این بیان، بعدها به یکی از مفاهیم کلیدی در توضیح نابرابریهای انباشتی در علم، اقتصاد، آموزش، مدیریت و بازار تبدیل شد.
اثر متیو در جامعهشناسی علم
در جامعهشناسی علم، اثر متیو توضیح میدهد که چرا دانشمندان و پژوهشگران شناختهشده، بیشتر از پژوهشگران گمنام اعتبار دریافت میکنند؛ حتی زمانی که کیفیت یا سهم واقعی کارها بسیار نزدیک یا حتی برابر است.
به بیان دقیقتر، در بسیاری از موارد:
پژوهشگری که پیشتر مشهور شده، راحتتر دیده میشود؛
مقاله او آسانتر جدی گرفته میشود؛
ارجاعات بیشتری دریافت میکند؛
و احتمال بیشتری دارد که جوایز، گرنتها و فرصتهای حرفهای را به دست آورد.
در مقابل، یک محقق ناشناخته—حتی با کار باکیفیت—ممکن است:
کمتر دیده شود،
سختتر منتشر کند،
و سهم واقعی او در تولید دانش نادیده گرفته شود.
یک مثال آشنا
در برخی پروژههای پژوهشی، بیشترین اعتبار نصیب محقق ارشد یا چهره شناختهشده گروه میشود؛ در حالی که بخش عمده کار ممکن است توسط پژوهشگر جوانتر، دانشجوی تحصیلات تکمیلی یا دستیار پژوهشی انجام شده باشد. این دقیقاً یکی از نمودهای کلاسیک اثر متیو است.
اثر متیو و تجربه کشورهای در حال توسعه
یکی از بحثبرانگیزترین جلوههای اثر متیو، در نسبت میان مراکز علمی کشورهای توسعهیافته و پژوهشگران جهان سوم یا کشورهای در حال توسعه دیده میشود.
بسیاری از محققان این کشورها بر این باورند که:
مجلات علمی معتبر، نسبت به مقالات ارسالی از مؤسسات ناشناخته یا کماعتبار، سختگیرانهتر عمل میکنند؛
و حتی وقتی مقالهای پذیرفته و منتشر میشود، باز هم دانشگاهها و شبکههای علمی مسلط، بیشتر به نسخههای بعدی همان ایده توجه میکنند که توسط پژوهشگران آمریکایی یا اروپایی پی گرفته شده است.
این ادعا، اگرچه در همه موارد بهطور یکسان صادق نیست، اما از منظر جامعهشناسی علم، با منطق نابرابری انباشتی کاملاً سازگار است:
هرچه فرد یا نهاد، اعتبار اولیه بیشتری داشته باشد، احتمال کسب اعتبارهای بعدی نیز بیشتر میشود.
تحلیل مدیریتی اثر متیو
اثر متیو فقط به علم محدود نیست؛ در مدیریت سازمانی نیز بسیار پررنگ است. در اینجا، مفهوم اصلی چنین است:
موفقیتهای اولیه، فرصتهای بعدی را افزایش میدهند و یک چرخه خودتقویتشونده میسازند.
یعنی اگر یک کارمند در ابتدای مسیر شغلیاش:
بیشتر دیده شود،
پروژه بهتر بگیرد،
از مدیران بازخورد مثبت دریافت کند،
یا زودتر به برنامههای توسعهای دسترسی پیدا کند،
احتمال زیادی دارد که در مراحل بعدی نیز:
ترفیع سریعتری بگیرد،
منابع بیشتری دریافت کند،
و بیشتر از دیگران به عنوان «استعداد برتر» شناخته شود.
در نقطه مقابل، افرادی که در آغاز مسیر به هر دلیل کمتر دیده شدهاند، ممکن است نه به دلیل ضعف ذاتی، بلکه به علت کمبود فرصت اولیه، بهتدریج از چرخه پیشرفت عقب بمانند.
اثر متیو در تخصیص منابع و مدیریت استعداد
۱. تخصیص منابع
در نظامهای علمی، اداری و سازمانی، تخصیص منابع همیشه کاملاً بیطرفانه نیست. اثر متیو نشان میدهد که:
کسی که یک بار بودجه گرفته، راحتتر بودجه بعدی میگیرد؛
تیمی که یک موفقیت ثبت کرده، احتمال بیشتری دارد دوباره حمایت شود؛
و سازمانی که از قبل برند قویتری دارد، راحتتر شریک، سرمایه و مشتری جذب میکند.
۲. مدیریت استعداد
در مدیریت استعداد نیز همین منطق برقرار است. کارکنانی که در آغاز کار:
مربی بهتر دارند،
آموزش بیشتر میبینند،
یا از حمایت مدیریتی برخوردار میشوند،
اغلب مسیر رشد پایدارتری پیدا میکنند. در نتیجه، تفاوتهای کوچک اولیه به شکافهای بزرگ بعدی تبدیل میشود.
اثر متیو در بازار و رقابت
در سطح کلانتر، اثر متیو میتواند به تمرکز بازار منجر شود. بازیگران مسلط:
مشتریان بیشتری جذب میکنند،
دسترسی بیشتری به سرمایه دارند،
نیروی انسانی بهتر را به خدمت میگیرند،
و از مزیت برند برای گسترش بیشتر استفاده میکنند.
این روند باعث میشود ورود تازهواردان دشوارتر شود و رقابت واقعی کاهش یابد. از این منظر، اثر متیو فقط یک پدیده اجتماعی نیست، بلکه میتواند:
نوآوری را تضعیف کند،
رقابت را محدود سازد،
و کارایی بازار را کاهش دهد.
اثر متیو و بازتولید نابرابری
در بنیاد خود، اثر متیو توضیح میدهد که نابرابریها چگونه بازتولید و تشدید میشوند. این اثر به ما یادآوری میکند که شکاف میان «دارندگان» و «ندارندگان» فقط نتیجه تفاوت استعداد یا تلاش نیست؛ بلکه اغلب نتیجه سازوکارهایی است که مزیتهای اولیه را چندبرابر و محرومیتهای اولیه را پایدار میکنند.
به همین دلیل، اثر متیو در حوزههای زیر اهمیت ویژه دارد:
آموزش
علم و پژوهش
سازمان و مدیریت
اقتصاد و بازار
نابرابری اجتماعی
جمعبندی
اثر متیو یکی از مفاهیم کلیدی برای فهم نابرابری در جهان امروز است. این مفهوم نشان میدهد که در بسیاری از عرصهها، از علم و دانشگاه گرفته تا مدیریت و بازار، موفقیت فقط حاصل شایستگی نیست، بلکه به شدت از اعتبار قبلی، دیدهشدن اولیه و دسترسی نابرابر به فرصتها تأثیر میپذیرد.
به بیان ساده، اثر متیو به ما هشدار میدهد که اگر ساختارهای توزیع فرصت اصلاح نشوند، نظامهای علمی، سازمانی و اقتصادی بهجای کشف و تقویت شایستگی، مدام همان برندگان قبلی را بازتولید خواهند کرد.
چرا بعضی افراد و نهادها، صرفاً چون یکبار دیده شدهاند، بارها و بارها بیشتر دیده میشوند؟ چرا یک پژوهشگر مشهور اعتبار بیشتری از یک محقق گمنام میگیرد، حتی اگر کیفیت کارشان مشابه باشد؟ چرا در سازمانها، کسانی که زودتر فرصت پیدا میکنند، معمولاً باز هم فرصتهای بیشتری به دست میآورند؟
این همان چیزی است که در جامعهشناسی از آن با عنوان «اثر متیو» یاد میشود؛ پدیدهای که به زبان ساده میگوید:
«داراها، داراتر میشوند و نادارها، نادارتر.»
منشأ مفهوم اثر متیو
اصطلاح Matthew Effect (اثر متیو) نخستینبار توسط رابرت کی. مرتون، جامعهشناس برجسته، در سال ۱۹۶۸ مطرح شد. مرتون این مفهوم را برای توصیف وضعیتی به کار برد که در آن، اعتبار و بهرسمیتشناختهشدن در علم، لزوماً متناسب با کیفیت واقعی کار توزیع نمیشود، بلکه اغلب به میزان شهرت و جایگاه قبلی فرد بستگی دارد.
مرتون این اصطلاح را با الهام از آیهای در فصل ۲۵، آیه ۲۹ انجیل متی صورتبندی کرد؛ مضمونی که بهطور خلاصه چنین است:
«آنکه دارد، به او بیشتر داده خواهد شد تا به فراوانی برسد؛
و آنکه ندارد، همان اندکِ خود را نیز از دست خواهد داد.»
این بیان، بعدها به یکی از مفاهیم کلیدی در توضیح نابرابریهای انباشتی در علم، اقتصاد، آموزش، مدیریت و بازار تبدیل شد.
اثر متیو در جامعهشناسی علم
در جامعهشناسی علم، اثر متیو توضیح میدهد که چرا دانشمندان و پژوهشگران شناختهشده، بیشتر از پژوهشگران گمنام اعتبار دریافت میکنند؛ حتی زمانی که کیفیت یا سهم واقعی کارها بسیار نزدیک یا حتی برابر است.
به بیان دقیقتر، در بسیاری از موارد:
پژوهشگری که پیشتر مشهور شده، راحتتر دیده میشود؛
مقاله او آسانتر جدی گرفته میشود؛
ارجاعات بیشتری دریافت میکند؛
و احتمال بیشتری دارد که جوایز، گرنتها و فرصتهای حرفهای را به دست آورد.
در مقابل، یک محقق ناشناخته—حتی با کار باکیفیت—ممکن است:
کمتر دیده شود،
سختتر منتشر کند،
و سهم واقعی او در تولید دانش نادیده گرفته شود.
یک مثال آشنا
در برخی پروژههای پژوهشی، بیشترین اعتبار نصیب محقق ارشد یا چهره شناختهشده گروه میشود؛ در حالی که بخش عمده کار ممکن است توسط پژوهشگر جوانتر، دانشجوی تحصیلات تکمیلی یا دستیار پژوهشی انجام شده باشد. این دقیقاً یکی از نمودهای کلاسیک اثر متیو است.
اثر متیو و تجربه کشورهای در حال توسعه
یکی از بحثبرانگیزترین جلوههای اثر متیو، در نسبت میان مراکز علمی کشورهای توسعهیافته و پژوهشگران جهان سوم یا کشورهای در حال توسعه دیده میشود.
بسیاری از محققان این کشورها بر این باورند که:
مجلات علمی معتبر، نسبت به مقالات ارسالی از مؤسسات ناشناخته یا کماعتبار، سختگیرانهتر عمل میکنند؛
و حتی وقتی مقالهای پذیرفته و منتشر میشود، باز هم دانشگاهها و شبکههای علمی مسلط، بیشتر به نسخههای بعدی همان ایده توجه میکنند که توسط پژوهشگران آمریکایی یا اروپایی پی گرفته شده است.
این ادعا، اگرچه در همه موارد بهطور یکسان صادق نیست، اما از منظر جامعهشناسی علم، با منطق نابرابری انباشتی کاملاً سازگار است:
هرچه فرد یا نهاد، اعتبار اولیه بیشتری داشته باشد، احتمال کسب اعتبارهای بعدی نیز بیشتر میشود.
تحلیل مدیریتی اثر متیو
اثر متیو فقط به علم محدود نیست؛ در مدیریت سازمانی نیز بسیار پررنگ است. در اینجا، مفهوم اصلی چنین است:
موفقیتهای اولیه، فرصتهای بعدی را افزایش میدهند و یک چرخه خودتقویتشونده میسازند.
یعنی اگر یک کارمند در ابتدای مسیر شغلیاش:
بیشتر دیده شود،
پروژه بهتر بگیرد،
از مدیران بازخورد مثبت دریافت کند،
یا زودتر به برنامههای توسعهای دسترسی پیدا کند،
احتمال زیادی دارد که در مراحل بعدی نیز:
ترفیع سریعتری بگیرد،
منابع بیشتری دریافت کند،
و بیشتر از دیگران به عنوان «استعداد برتر» شناخته شود.
در نقطه مقابل، افرادی که در آغاز مسیر به هر دلیل کمتر دیده شدهاند، ممکن است نه به دلیل ضعف ذاتی، بلکه به علت کمبود فرصت اولیه، بهتدریج از چرخه پیشرفت عقب بمانند.
اثر متیو در تخصیص منابع و مدیریت استعداد
۱. تخصیص منابع
در نظامهای علمی، اداری و سازمانی، تخصیص منابع همیشه کاملاً بیطرفانه نیست. اثر متیو نشان میدهد که:
کسی که یک بار بودجه گرفته، راحتتر بودجه بعدی میگیرد؛
تیمی که یک موفقیت ثبت کرده، احتمال بیشتری دارد دوباره حمایت شود؛
و سازمانی که از قبل برند قویتری دارد، راحتتر شریک، سرمایه و مشتری جذب میکند.
۲. مدیریت استعداد
در مدیریت استعداد نیز همین منطق برقرار است. کارکنانی که در آغاز کار:
مربی بهتر دارند،
آموزش بیشتر میبینند،
یا از حمایت مدیریتی برخوردار میشوند،
اغلب مسیر رشد پایدارتری پیدا میکنند. در نتیجه، تفاوتهای کوچک اولیه به شکافهای بزرگ بعدی تبدیل میشود.
اثر متیو در بازار و رقابت
در سطح کلانتر، اثر متیو میتواند به تمرکز بازار منجر شود. بازیگران مسلط:
مشتریان بیشتری جذب میکنند،
دسترسی بیشتری به سرمایه دارند،
نیروی انسانی بهتر را به خدمت میگیرند،
و از مزیت برند برای گسترش بیشتر استفاده میکنند.
این روند باعث میشود ورود تازهواردان دشوارتر شود و رقابت واقعی کاهش یابد. از این منظر، اثر متیو فقط یک پدیده اجتماعی نیست، بلکه میتواند:
نوآوری را تضعیف کند،
رقابت را محدود سازد،
و کارایی بازار را کاهش دهد.
اثر متیو و بازتولید نابرابری
در بنیاد خود، اثر متیو توضیح میدهد که نابرابریها چگونه بازتولید و تشدید میشوند. این اثر به ما یادآوری میکند که شکاف میان «دارندگان» و «ندارندگان» فقط نتیجه تفاوت استعداد یا تلاش نیست؛ بلکه اغلب نتیجه سازوکارهایی است که مزیتهای اولیه را چندبرابر و محرومیتهای اولیه را پایدار میکنند.
به همین دلیل، اثر متیو در حوزههای زیر اهمیت ویژه دارد:
آموزش
علم و پژوهش
سازمان و مدیریت
اقتصاد و بازار
نابرابری اجتماعی
جمعبندی
اثر متیو یکی از مفاهیم کلیدی برای فهم نابرابری در جهان امروز است. این مفهوم نشان میدهد که در بسیاری از عرصهها، از علم و دانشگاه گرفته تا مدیریت و بازار، موفقیت فقط حاصل شایستگی نیست، بلکه به شدت از اعتبار قبلی، دیدهشدن اولیه و دسترسی نابرابر به فرصتها تأثیر میپذیرد.
به بیان ساده، اثر متیو به ما هشدار میدهد که اگر ساختارهای توزیع فرصت اصلاح نشوند، نظامهای علمی، سازمانی و اقتصادی بهجای کشف و تقویت شایستگی، مدام همان برندگان قبلی را بازتولید خواهند کرد.
📅 دوشنبه هشتم تیر ۱۴۰۵🕐 9:10⏱ – دقیقه مطالعه
✍ احد ترکمانی
وارثِ کربلا، پرچمدارِ پیامِ عاشورا، امام سجاد (ع)
آن روز که شهر، از تو پُر غوغا بود / در خشم تو هیبت علی پیدا بود
آن خطبه پُر شور تو در کوفه و شام / فریادِ بلند و سرخِ عاشورا بود
امام سجاد(ع) را نباید تنها با رنجِ جسمانیِ روز عاشورا شناخت. آن عارضهی موقّت، تقدیر الهی برای حفظ جانِ امامی بود که باید پس از کربلا، پرچمِ پیامرسانیِ عاشورا را بر دوش میکشید.
او در کوفه و شام، با خطبههایی استوار و بیدارگر، حقیقتِ نهضت حسینی را فریاد زد و بنیانِ تبلیغاتِ اموی را به لرزه انداخت. پس از آن نیز در ۳۴ سال امامتِ خویش، در روزگارِ اختناق و تحریف، با زبانِ دعا، تربیت و معرفت، به احیای دین و بیداریِ جامعه پرداخت.
صحیفهی سجادیه و رساله الحقوق، گواهِ روشنِ این جهادِ بزرگاند؛ آثاری که در آنها، بلندترین معارفِ توحیدی، اخلاقی و اجتماعی، با بیانی ماندگار به نسلها سپرده شد.
سرانجام دشمنانِ اهلبیت(ع) ( زهرِ کینهی ولید بن عبدالملک) ، این سالهای پربارِ امامت را به پایان رساندند. امامی که خود فرموده بود:
«راضی بودن به سختترین مقدّرات الهی، از عالیترین مراتب یقین است» با همان یقین، با همان آرامش، و با بارِ سنگینِ مصائبِ کربلا و صلابتِ پیامرسانیِ شام، به دیدار معبود شتافت.
شهادتِ چهارمین حجّتِ الهی، پاسدار وحیِ نبوی، راویِ بیبدیلِ پیام حسینی، حضرت امام سجاد(ع)، بر همهی آنان که عاشورا را حماسهای جاودان میدانند، تسلیت باد.
۱۲ محرم ۱۴۴۸
آن روز که شهر، از تو پُر غوغا بود / در خشم تو هیبت علی پیدا بود
آن خطبه پُر شور تو در کوفه و شام / فریادِ بلند و سرخِ عاشورا بود
امام سجاد(ع) را نباید تنها با رنجِ جسمانیِ روز عاشورا شناخت. آن عارضهی موقّت، تقدیر الهی برای حفظ جانِ امامی بود که باید پس از کربلا، پرچمِ پیامرسانیِ عاشورا را بر دوش میکشید.
او در کوفه و شام، با خطبههایی استوار و بیدارگر، حقیقتِ نهضت حسینی را فریاد زد و بنیانِ تبلیغاتِ اموی را به لرزه انداخت. پس از آن نیز در ۳۴ سال امامتِ خویش، در روزگارِ اختناق و تحریف، با زبانِ دعا، تربیت و معرفت، به احیای دین و بیداریِ جامعه پرداخت.
صحیفهی سجادیه و رساله الحقوق، گواهِ روشنِ این جهادِ بزرگاند؛ آثاری که در آنها، بلندترین معارفِ توحیدی، اخلاقی و اجتماعی، با بیانی ماندگار به نسلها سپرده شد.
سرانجام دشمنانِ اهلبیت(ع) ( زهرِ کینهی ولید بن عبدالملک) ، این سالهای پربارِ امامت را به پایان رساندند. امامی که خود فرموده بود:
«راضی بودن به سختترین مقدّرات الهی، از عالیترین مراتب یقین است» با همان یقین، با همان آرامش، و با بارِ سنگینِ مصائبِ کربلا و صلابتِ پیامرسانیِ شام، به دیدار معبود شتافت.
شهادتِ چهارمین حجّتِ الهی، پاسدار وحیِ نبوی، راویِ بیبدیلِ پیام حسینی، حضرت امام سجاد(ع)، بر همهی آنان که عاشورا را حماسهای جاودان میدانند، تسلیت باد.
۱۲ محرم ۱۴۴۸
📅 شنبه ششم تیر ۱۴۰۵🕐 16:36⏱ – دقیقه مطالعه
✍ احد ترکمانی
فاجعه جهل مقدس
احد ترکمانی دبیر علمی نشریه؛ کارشناسی علوم اجتماعی؛ دانشگاه فرهنگیان همدان.
حسین(ع) را نه مسیحیان و بیگانگان کشتند و نه کافران حربی و «السّابّون للنّبی»؛ قاتلان دشت نینوا همگی از «امت رسولالله، محمد مصطفی (روحنا فداه)» بودند و دیندارانی که بر مسلمانیِ خویش میبالیدند و خود را مصداق «والسابقون السابقون، اولئک المقربون» میدانستند.
اما چگونه شد که همین افراد، نهتنها به قتل حسین(ع)، بلکه بر هزاران ستمی که بر اهلبیت حسین(ع) روا داشته شد، رضایت دادند و از آنچه در کربلا گذشت خشنود بودند و آن را «قربةً إلیالله» میدانستند؟
حکایت غریبی است و تاکنون پاسخهای متفاوتی به این پرسش داده شده است که تمامی آنها میتواند بررسی و نقد شود؛ اما پاسخی که شاید کمتر مورد توجه قرار گرفته، نکتهای است که آیتالله دکتر مصطفی محققداماد در کتاب «فاجعه جهل مقدس» بدان اشاره کردهاند: مطالعه در تاریخ ادیان، این امر را ثابت میکند که تعلیمات دینی، چه آن که وصولش مستقیم باشد (مانند آنان که در زمانهای اولیه پیشوایان دینی زیستهاند و رهنمودهای آنان را درک کردهاند) و چه غیرمستقیم باشد (مثل مردمی که در زمان ما زندگی دینی دارند و معارف دینی را از مکتوبات و منقولات دریافت کرده و خود با عمل تجربه میکنند، نه بر اساس برخورد چهرهبهچهره با پیشوایان دینی)، همه ثابتکننده این امر است که اگر با خوی خشونتطلبی، حسد، هواپرستی، تفوقطلبی و امثال اینگونه خصائل، انسانها قدم در وادی دین نهادهاند، نتیجه دینداری آنان چیزی جز ازدیاد و فزونی همین خصائل نبوده است. بهدیگر سخن، اینگونه افراد پس از ورود به جامعه مؤمنین، ناخودآگاه از دین به نفع همان خصائل خویش استفاده ابزاری نمودهاند؛ در حالی که فکر میکنند برای دین قدم برمیدارند و وظیفه دینی خود را انجام میدهند.» (ص156)
این نکته دقیق و ظریف، نهتنها پاسخی برای جنایات رخداده در کربلاست، بلکه تبیینکننده همه ستمهایی است که در طول تاریخ (و شاید بیش از پیش در روزگار ما) بهنام دین انجام میپذیرد. کم نیستند کسانی که پیش از آنکه مسلمان باشند، «انسان» نشدهاند و برای اخلاق و حقوق انسانی هیچ ارزشی قائل نیستند؛ میتازند، میزنند، تهدید میکنند و بهنام دین جان میگیرند.
عبارت «کُلُّ یَومٍ عاشورا و کُلُّ أرضٍ کَربَلا» را اینگونه نیز میتوان تفسیر کرد: همیشه و در هر جایی ممکن است بهنام دین جنایت رخ دهد؛ بهویژه زمانی که افرادِ تهی از فضایل انسانی، بهنام دین قدرت را بهدست میگیرند و حکم میرانند.
«وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ» (و آنان که ستم کردند، بهزودی خواهند دانست که به کدام بازگشتگاه بازخواهند گشت)
احد ترکمانی دبیر علمی نشریه؛ کارشناسی علوم اجتماعی؛ دانشگاه فرهنگیان همدان.
حسین(ع) را نه مسیحیان و بیگانگان کشتند و نه کافران حربی و «السّابّون للنّبی»؛ قاتلان دشت نینوا همگی از «امت رسولالله، محمد مصطفی (روحنا فداه)» بودند و دیندارانی که بر مسلمانیِ خویش میبالیدند و خود را مصداق «والسابقون السابقون، اولئک المقربون» میدانستند.
اما چگونه شد که همین افراد، نهتنها به قتل حسین(ع)، بلکه بر هزاران ستمی که بر اهلبیت حسین(ع) روا داشته شد، رضایت دادند و از آنچه در کربلا گذشت خشنود بودند و آن را «قربةً إلیالله» میدانستند؟
حکایت غریبی است و تاکنون پاسخهای متفاوتی به این پرسش داده شده است که تمامی آنها میتواند بررسی و نقد شود؛ اما پاسخی که شاید کمتر مورد توجه قرار گرفته، نکتهای است که آیتالله دکتر مصطفی محققداماد در کتاب «فاجعه جهل مقدس» بدان اشاره کردهاند: مطالعه در تاریخ ادیان، این امر را ثابت میکند که تعلیمات دینی، چه آن که وصولش مستقیم باشد (مانند آنان که در زمانهای اولیه پیشوایان دینی زیستهاند و رهنمودهای آنان را درک کردهاند) و چه غیرمستقیم باشد (مثل مردمی که در زمان ما زندگی دینی دارند و معارف دینی را از مکتوبات و منقولات دریافت کرده و خود با عمل تجربه میکنند، نه بر اساس برخورد چهرهبهچهره با پیشوایان دینی)، همه ثابتکننده این امر است که اگر با خوی خشونتطلبی، حسد، هواپرستی، تفوقطلبی و امثال اینگونه خصائل، انسانها قدم در وادی دین نهادهاند، نتیجه دینداری آنان چیزی جز ازدیاد و فزونی همین خصائل نبوده است. بهدیگر سخن، اینگونه افراد پس از ورود به جامعه مؤمنین، ناخودآگاه از دین به نفع همان خصائل خویش استفاده ابزاری نمودهاند؛ در حالی که فکر میکنند برای دین قدم برمیدارند و وظیفه دینی خود را انجام میدهند.» (ص156)
این نکته دقیق و ظریف، نهتنها پاسخی برای جنایات رخداده در کربلاست، بلکه تبیینکننده همه ستمهایی است که در طول تاریخ (و شاید بیش از پیش در روزگار ما) بهنام دین انجام میپذیرد. کم نیستند کسانی که پیش از آنکه مسلمان باشند، «انسان» نشدهاند و برای اخلاق و حقوق انسانی هیچ ارزشی قائل نیستند؛ میتازند، میزنند، تهدید میکنند و بهنام دین جان میگیرند.
عبارت «کُلُّ یَومٍ عاشورا و کُلُّ أرضٍ کَربَلا» را اینگونه نیز میتوان تفسیر کرد: همیشه و در هر جایی ممکن است بهنام دین جنایت رخ دهد؛ بهویژه زمانی که افرادِ تهی از فضایل انسانی، بهنام دین قدرت را بهدست میگیرند و حکم میرانند.
«وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ» (و آنان که ستم کردند، بهزودی خواهند دانست که به کدام بازگشتگاه بازخواهند گشت)
در واپسین لحظات عاشورا، هنگامی که فریاد جانسوز «هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی» در پهنهٔ کربلا پیچید، پردههای غفلت از برابر دیدگان حرّ بن یزید ریاحی کنار رفت. او که از سرداران سپاه کوفه بود و تا آن دم، راه را بر کاروان امام حسین علیهالسلام بسته بود، ناگاه خویش را بر سر دو راهیِ بهشت و دوزخ یافت.
حرّ نزد عمر سعد رفت و پرسید: «آیا با این مرد خواهی جنگید؟» عمر سعد پاسخ داد: «آری، به خدا سوگند، جنگی که سرها بيفتد و دستها بپرَد.» حرّ گفت: «آیا پیشنهاد او را نمیپذیری؟» عمر سعد گفت: «اگر کار به دست من بود، میپذیرفتم، ولی ابن زیاد نمیپذیرد.»
حرّ از نزد او برخاست و به بهانه آب دادن به اسب، از لشکر جدا شد. مهاجر بن اوس که او را دید، پرسید: «چه قصدی داری؟» حرّ پاسخی نداد، اما لرزهای بر اندامش افتاده بود. مهاجر گفت: «اگر از من میپرسیدند شجاعترین مرد کوفه کیست، تو را نام میبردم؛ این چه حالی است که در تو میبینم؟» حرّ پاسخ داد: «به خدا سوگند، خود را میان بهشت و دوزخ میبینم؛ و به خدا، چیزی را بر بهشت برنمیگزینم، هر چند تکهتکه شوم و سوزانده گردم.»
آنگاه بر اسب تاخت و دست بر سر نهاد و گفت: «بار خدایا! به سوی تو بازگشتم، توبهام را بپذیر. من دل دوستان تو و فرزندان دختر پیامبرت را لرزاندم.»
چون به نزدیک امام رسید، سپر واژگون کرد و سلام گفت. عرض کرد: «فدایت شوم ای پسر رسول خدا! من همانم که نگذاشتم برگردی و تو را در این سرزمین زمینگیر کردم. به خدا سوگند، گمان نمیبردم که این مردم پیشنهاد تو را یکسره نپذیرند. اکنون به درگاه خدا توبه کردهام. آیا توبهام پذیرفته میشود؟»
امام حسین علیهالسلام فرمود: «آری، خداوند توبه تو را میپذیرد. فرود آی.» حرّ عرض کرد: «اگر اجازه دهی سواره بجنگم تا به شهادت رسم.» امام فرمود: «خدا تو را رحمت کند؛ هر چه در نظر داری عمل کن.»
حرّ به میان سپاه کوفه بازگشت و فریاد برآورد: «ای اهل کوفه! مادرتان به عزایتان بنشیند! این بنده شایسته خدا را دعوت کردید تا نزد شما آید، آنگاه او را تسلیم کردید. او را از هر سو محاصره کرده و آب فرات را که یهود و نصاری و مجوس از آن مینوشند، بر او و خاندانش بستهاید. چه بد رفتاری با فرزندان محمد صلیاللهعلیهوآله کردید!»
سپاه کوفه بر او تاخت. حرّ چون شیری خروشان به میدان رفت و آنچنان جنگید که دشمن را از نبرد تنبهتن هراسان ساخت. هر که با او روبهرو میشد، با نخستین ضربه از پای درمیآمد. عمر بن حجاج فریاد زد: «ای احمقان! اینان پهلوانان جانباختهاند، تنها به میدانشان نروید.» سرانجام، پس از آنکه بیش از چهل تن را به هلاکت رساند، پیکر خونینش بر خاک عشق آرام گرفت.
امام خود را به بالین او رساند، سرش را بر دامان گرفت و خون از چهرهاش زدود و فرمود: «بَخٍّ بَخٍّ یا حُرّ! اَنْتَ الْحُرُّ کَما سُمِّیتَ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ» ـ آفرین بر تو ای حر! تو آزادهای، همانگونه که در دنیا و آخرت حر نامیده شدی.
آن لحظه، توبهٔ حرّ نه با کلمات، که با خون امضا شد و نامش برای همیشه در شمار آزادگان تاریخ درخشید. .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
منابع:
ابننما حلی، مثیرالاحزان، ص۶۰
خوارزمی، مقتل الحسین، ج۱، ص۲۳۲
ابصارالیعین، ص۲۰۵
شیخ مفید، الارشاد، ج۲، ص۱۰۳
طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۴۳۷-۴۴۰
مجلسی، بحارالانوار، ج۱۰، ص۱۱۷
مقرم، مقتل الحسین، ص۳۰۳
ابنقولویه، کامل الزیارات (نقل از زیارت ناحیه مقدسه)
سید بن طاووس، اقبال الاعمال، ج۳، ص۷۸ و ۳۴۴
در واپسین لحظات عاشورا، هنگامی که فریاد جانسوز «هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی» در پهنهٔ کربلا پیچید، پردههای غفلت از برابر دیدگان حرّ بن یزید ریاحی کنار رفت. او که از سرداران سپاه کوفه بود و تا آن دم، راه را بر کاروان امام حسین علیهالسلام بسته بود، ناگاه خویش را بر سر دو راهیِ بهشت و دوزخ یافت.
حرّ نزد عمر سعد رفت و پرسید: «آیا با این مرد خواهی جنگید؟» عمر سعد پاسخ داد: «آری، به خدا سوگند، جنگی که سرها بيفتد و دستها بپرَد.» حرّ گفت: «آیا پیشنهاد او را نمیپذیری؟» عمر سعد گفت: «اگر کار به دست من بود، میپذیرفتم، ولی ابن زیاد نمیپذیرد.»
حرّ از نزد او برخاست و به بهانه آب دادن به اسب، از لشکر جدا شد. مهاجر بن اوس که او را دید، پرسید: «چه قصدی داری؟» حرّ پاسخی نداد، اما لرزهای بر اندامش افتاده بود. مهاجر گفت: «اگر از من میپرسیدند شجاعترین مرد کوفه کیست، تو را نام میبردم؛ این چه حالی است که در تو میبینم؟» حرّ پاسخ داد: «به خدا سوگند، خود را میان بهشت و دوزخ میبینم؛ و به خدا، چیزی را بر بهشت برنمیگزینم، هر چند تکهتکه شوم و سوزانده گردم.»
آنگاه بر اسب تاخت و دست بر سر نهاد و گفت: «بار خدایا! به سوی تو بازگشتم، توبهام را بپذیر. من دل دوستان تو و فرزندان دختر پیامبرت را لرزاندم.»
چون به نزدیک امام رسید، سپر واژگون کرد و سلام گفت. عرض کرد: «فدایت شوم ای پسر رسول خدا! من همانم که نگذاشتم برگردی و تو را در این سرزمین زمینگیر کردم. به خدا سوگند، گمان نمیبردم که این مردم پیشنهاد تو را یکسره نپذیرند. اکنون به درگاه خدا توبه کردهام. آیا توبهام پذیرفته میشود؟»
امام حسین علیهالسلام فرمود: «آری، خداوند توبه تو را میپذیرد. فرود آی.» حرّ عرض کرد: «اگر اجازه دهی سواره بجنگم تا به شهادت رسم.» امام فرمود: «خدا تو را رحمت کند؛ هر چه در نظر داری عمل کن.»
حرّ به میان سپاه کوفه بازگشت و فریاد برآورد: «ای اهل کوفه! مادرتان به عزایتان بنشیند! این بنده شایسته خدا را دعوت کردید تا نزد شما آید، آنگاه او را تسلیم کردید. او را از هر سو محاصره کرده و آب فرات را که یهود و نصاری و مجوس از آن مینوشند، بر او و خاندانش بستهاید. چه بد رفتاری با فرزندان محمد صلیاللهعلیهوآله کردید!»
سپاه کوفه بر او تاخت. حرّ چون شیری خروشان به میدان رفت و آنچنان جنگید که دشمن را از نبرد تنبهتن هراسان ساخت. هر که با او روبهرو میشد، با نخستین ضربه از پای درمیآمد. عمر بن حجاج فریاد زد: «ای احمقان! اینان پهلوانان جانباختهاند، تنها به میدانشان نروید.» سرانجام، پس از آنکه بیش از چهل تن را به هلاکت رساند، پیکر خونینش بر خاک عشق آرام گرفت.
امام خود را به بالین او رساند، سرش را بر دامان گرفت و خون از چهرهاش زدود و فرمود: «بَخٍّ بَخٍّ یا حُرّ! اَنْتَ الْحُرُّ کَما سُمِّیتَ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ» ـ آفرین بر تو ای حر! تو آزادهای، همانگونه که در دنیا و آخرت حر نامیده شدی.
آن لحظه، توبهٔ حرّ نه با کلمات، که با خون امضا شد و نامش برای همیشه در شمار آزادگان تاریخ درخشید. .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
منابع:
ابننما حلی، مثیرالاحزان، ص۶۰
خوارزمی، مقتل الحسین، ج۱، ص۲۳۲
ابصارالیعین، ص۲۰۵
شیخ مفید، الارشاد، ج۲، ص۱۰۳
طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۴۳۷-۴۴۰
مجلسی، بحارالانوار، ج۱۰، ص۱۱۷
مقرم، مقتل الحسین، ص۳۰۳
ابنقولویه، کامل الزیارات (نقل از زیارت ناحیه مقدسه)
سید بن طاووس، اقبال الاعمال، ج۳، ص۷۸ و ۳۴۴
📅 سه شنبه دوم تیر ۱۴۰۵🕐 9:15⏱ – دقیقه مطالعه
✍ مهدیه عیدی
تحلیلی بوردیویی از نابرابری آموزشی
کودکی را تصور کنید که در خانوادهای مرفه به دنیا آمده است. از همان خردسالی سوار هواپیما شده، فرودگاه دیده، پاسپورت در دست گرفته و نام کشورها برایش غریبه نیست. وقتی معلم در کلاس میگوید «اروپا»، تصویر دارد؛ وقتی میگوید «شهر توریستی»، خاطره دارد. در خانهشان کتابخانه هست؛ حتی اگر کتابی نخوانده باشد، نامهایی چون هدایت، مارکز یا داستایوفسکی برایش ناآشنا نیست. وقتی معلم میپرسد: «کی کتاب غیردرسی خوانده؟» دستش بالا میرود، نه از سر نبوغ، بلکه از سر عادت. یخچال خانه پر از انتخاب است. کودک یاد گرفته میان چند مدل پنیر، ماست یا شکلات، انتخاب کند. در مهمانیها، بزرگترها درباره دلار، بورس، مهاجرت، دانشگاههای خارجی یا بازار کار حرف میزنند. کودک ساکت است، اما گوش میدهد؛ واژهها ته ذهنش تهنشین میشوند. بعدها وقتی انشا مینویسد یا سر کلاس حرف میزند، معلم میگوید: «چقدر خوب حرف میزنه.» در خانه تابلو، موسیقی یا ساز هست، یا دستکم حرف از فیلم و تئاتر است. آخر هفتهها کلاس زبان، موسیقی یا ورزشهایی مثل بدمینتون و یوگا دارد. خرید از پاساژهای بالای شهر انجام میشود. پول، مسئلهای پنهان است؛ چیزی که دربارهاش حرف زده نمیشود. وقتی به رستوران میروند، کودک یاد گرفته بپرسد: «موادش تازهست؟» یا «کیفیتش چطوره؟» او پیش از مدرسه، زبان مدرسه را یاد گرفته است. اما حالا کودکی را ببینید که در خانوادهای متوسط یا فقیر بزرگ میشود. جهان او به چند خیابان آنطرفتر محدود است. اگر اسم کشوری خارجی بیاید، برایش فقط یک اسم است. در خانه کتابخانهای نیست؛ نه از روی بیعلاقگی، بلکه به خاطر اولویت بقا. کتاب کالایی لوکس است. وقتی معلم میپرسد: «کتاب خوندی؟» کودک سکوت میکند؛ سکوتی که بهاشتباه به عنوان نشانهی ضعف تفسیر میشود. یخچال خانه ساده است؛ چند قلم ثابت، بدون انتخاب. مهمانیها حول گرانی، اجاره، بدهی و خستگی میچرخد. کسی از هنر یا سفر حرف نمیزند، نه چون مهم نیست، بلکه چون دستنیافتنی است. اگر کسی بگوید «نقاشی» یا «موسیقی کلاسیک»، شاید بشنود: «اینها نون و آب نمیشن.» کودک در محلهای است که باشگاههایش رزمی و کشتیاند، نه از سر علاقه، بلکه چون ارزانترند. خرید از بقالی سر کوچه انجام میشود. اگر به رستوران بروند، معیار واضح است: «سیرکننده باشه.» غذا یعنی انرژی برای کار؛ کیفیت، یک تجمل است. او نیز پیش از مدرسه چیزهای زیادی یاد گرفته، ولی چیزهایی که مدرسه به رسمیت نمیشناسد. حالا این دو کودک را در یک کلاس درس بگذارید. معلم میپرسد: «کی رفته موزه؟» یکی دستش بالا میرود، دیگری نه. میپرسد: «کسی فیلم هنری دیده؟» یکی مثال میزند، دیگری سکوت میکند. میگوید: «نظر بده.» یکی بلد است حرفش را بستهبندی کند، دیگری بلد نیست. معلم ناخواسته نتیجه میگیرد: «این یکی باهوش است، آن یکی نه.» درحالیکه مسئله هوش نیست؛ مسئله این است که مدرسه فقط یک نوع تجربه را «هوش» مینامد. دانشآموز طبقه بالا تشویق میشود، اعتمادبهنفس میگیرد و مسیرهای بهتر را طی میکند. دانشآموز طبقه پایین با برچسب «ضعیف» کمکم خودش هم باور میکند که نمیتواند. نه چون ناتوان است، بلکه چون زبان موفقیت را بلد نیست. اینجاست که آموزشوپرورش، بهجای کاهش نابرابری، آن را تثبیت میکند. فرزندان طبقات بالا، بالا میمانند؛ فرزندان طبقات پایین، پایین بازتولید میشوند. همانطور که بوردیو میگوید: مدرسه نابرابری را نمیسازد؛ بلکه آن را مشروع، طبیعی و پایدار میکند.
کودکی را تصور کنید که در خانوادهای مرفه به دنیا آمده است. از همان خردسالی سوار هواپیما شده، فرودگاه دیده، پاسپورت در دست گرفته و نام کشورها برایش غریبه نیست. وقتی معلم در کلاس میگوید «اروپا»، تصویر دارد؛ وقتی میگوید «شهر توریستی»، خاطره دارد. در خانهشان کتابخانه هست؛ حتی اگر کتابی نخوانده باشد، نامهایی چون هدایت، مارکز یا داستایوفسکی برایش ناآشنا نیست. وقتی معلم میپرسد: «کی کتاب غیردرسی خوانده؟» دستش بالا میرود، نه از سر نبوغ، بلکه از سر عادت. یخچال خانه پر از انتخاب است. کودک یاد گرفته میان چند مدل پنیر، ماست یا شکلات، انتخاب کند. در مهمانیها، بزرگترها درباره دلار، بورس، مهاجرت، دانشگاههای خارجی یا بازار کار حرف میزنند. کودک ساکت است، اما گوش میدهد؛ واژهها ته ذهنش تهنشین میشوند. بعدها وقتی انشا مینویسد یا سر کلاس حرف میزند، معلم میگوید: «چقدر خوب حرف میزنه.» در خانه تابلو، موسیقی یا ساز هست، یا دستکم حرف از فیلم و تئاتر است. آخر هفتهها کلاس زبان، موسیقی یا ورزشهایی مثل بدمینتون و یوگا دارد. خرید از پاساژهای بالای شهر انجام میشود. پول، مسئلهای پنهان است؛ چیزی که دربارهاش حرف زده نمیشود. وقتی به رستوران میروند، کودک یاد گرفته بپرسد: «موادش تازهست؟» یا «کیفیتش چطوره؟» او پیش از مدرسه، زبان مدرسه را یاد گرفته است. اما حالا کودکی را ببینید که در خانوادهای متوسط یا فقیر بزرگ میشود. جهان او به چند خیابان آنطرفتر محدود است. اگر اسم کشوری خارجی بیاید، برایش فقط یک اسم است. در خانه کتابخانهای نیست؛ نه از روی بیعلاقگی، بلکه به خاطر اولویت بقا. کتاب کالایی لوکس است. وقتی معلم میپرسد: «کتاب خوندی؟» کودک سکوت میکند؛ سکوتی که بهاشتباه به عنوان نشانهی ضعف تفسیر میشود. یخچال خانه ساده است؛ چند قلم ثابت، بدون انتخاب. مهمانیها حول گرانی، اجاره، بدهی و خستگی میچرخد. کسی از هنر یا سفر حرف نمیزند، نه چون مهم نیست، بلکه چون دستنیافتنی است. اگر کسی بگوید «نقاشی» یا «موسیقی کلاسیک»، شاید بشنود: «اینها نون و آب نمیشن.» کودک در محلهای است که باشگاههایش رزمی و کشتیاند، نه از سر علاقه، بلکه چون ارزانترند. خرید از بقالی سر کوچه انجام میشود. اگر به رستوران بروند، معیار واضح است: «سیرکننده باشه.» غذا یعنی انرژی برای کار؛ کیفیت، یک تجمل است. او نیز پیش از مدرسه چیزهای زیادی یاد گرفته، ولی چیزهایی که مدرسه به رسمیت نمیشناسد. حالا این دو کودک را در یک کلاس درس بگذارید. معلم میپرسد: «کی رفته موزه؟» یکی دستش بالا میرود، دیگری نه. میپرسد: «کسی فیلم هنری دیده؟» یکی مثال میزند، دیگری سکوت میکند. میگوید: «نظر بده.» یکی بلد است حرفش را بستهبندی کند، دیگری بلد نیست. معلم ناخواسته نتیجه میگیرد: «این یکی باهوش است، آن یکی نه.» درحالیکه مسئله هوش نیست؛ مسئله این است که مدرسه فقط یک نوع تجربه را «هوش» مینامد. دانشآموز طبقه بالا تشویق میشود، اعتمادبهنفس میگیرد و مسیرهای بهتر را طی میکند. دانشآموز طبقه پایین با برچسب «ضعیف» کمکم خودش هم باور میکند که نمیتواند. نه چون ناتوان است، بلکه چون زبان موفقیت را بلد نیست. اینجاست که آموزشوپرورش، بهجای کاهش نابرابری، آن را تثبیت میکند. فرزندان طبقات بالا، بالا میمانند؛ فرزندان طبقات پایین، پایین بازتولید میشوند. همانطور که بوردیو میگوید: مدرسه نابرابری را نمیسازد؛ بلکه آن را مشروع، طبیعی و پایدار میکند.
📅 شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۵🕐 21:47⏱ – دقیقه مطالعه
✍ احد ترکمانی
امروز در تقویم جامعهشناسی
🎓 ۱۸ ژوئن؛ تولد لستر فرانک وارد
۱۸ ژوئن یادآور تولد Lester Frank Ward (۱۸۴۱)، یکی از بنیانگذاران جامعهشناسی در آمریکاست؛ متفکری که نقش مهمی در تثبیت جامعهشناسی به عنوان یک رشته علمی در اواخر قرن نوزدهم داشت.
وارد برخلاف دیدگاههای داروینیستی افراطی زمان خود که بر «بقای اصلح» در جامعه تأکید میکردند، معتقد بود جامعه نباید به حال خود رها شود. او باور داشت که انسان میتواند و باید بهصورت آگاهانه در مسیر تحولات اجتماعی مداخله کند.
از نگاه او، جامعهشناسی فقط علم مشاهده و توصیف جامعه نیست؛ بلکه ابزاری برای برنامهریزی اجتماعی، اصلاح نابرابریها و بهبود رفاه عمومی است. به بیان دیگر، جامعهشناسی میتواند در نوعی «مهندسی آگاهانه جامعه» نقش داشته باشد.
📚 مهمترین اثر او کتاب Dynamic Sociology است که در آن بر نقش علم در هدایت پیشرفت اجتماعی تأکید میکند. اگر به این پرسش علاقه دارید که «آیا جامعه باید خودبهخود تکامل یابد یا میتوان آن را آگاهانه اصلاح کرد؟» مطالعه اندیشههای لستر فرانک وارد میتواند نقطه شروع بسیار خوبی باشد.
همچنین اگر به جامعهشناسی علاقه دارید، یکی از بهترین کتابهایی که میتوانید برای شروع بخوانید، کتاب «تخیل جامعهشناختی» اثر سی. رایت میلز است؛ کتابی که نشان میدهد چگونه میتوان میان تجربههای شخصی افراد و ساختارهای کلان اجتماعی ارتباط برقرار کرد.
🎓 ۱۸ ژوئن؛ تولد لستر فرانک وارد
۱۸ ژوئن یادآور تولد Lester Frank Ward (۱۸۴۱)، یکی از بنیانگذاران جامعهشناسی در آمریکاست؛ متفکری که نقش مهمی در تثبیت جامعهشناسی به عنوان یک رشته علمی در اواخر قرن نوزدهم داشت.
وارد برخلاف دیدگاههای داروینیستی افراطی زمان خود که بر «بقای اصلح» در جامعه تأکید میکردند، معتقد بود جامعه نباید به حال خود رها شود. او باور داشت که انسان میتواند و باید بهصورت آگاهانه در مسیر تحولات اجتماعی مداخله کند.
از نگاه او، جامعهشناسی فقط علم مشاهده و توصیف جامعه نیست؛ بلکه ابزاری برای برنامهریزی اجتماعی، اصلاح نابرابریها و بهبود رفاه عمومی است. به بیان دیگر، جامعهشناسی میتواند در نوعی «مهندسی آگاهانه جامعه» نقش داشته باشد.
📚 مهمترین اثر او کتاب Dynamic Sociology است که در آن بر نقش علم در هدایت پیشرفت اجتماعی تأکید میکند. اگر به این پرسش علاقه دارید که «آیا جامعه باید خودبهخود تکامل یابد یا میتوان آن را آگاهانه اصلاح کرد؟» مطالعه اندیشههای لستر فرانک وارد میتواند نقطه شروع بسیار خوبی باشد.
همچنین اگر به جامعهشناسی علاقه دارید، یکی از بهترین کتابهایی که میتوانید برای شروع بخوانید، کتاب «تخیل جامعهشناختی» اثر سی. رایت میلز است؛ کتابی که نشان میدهد چگونه میتوان میان تجربههای شخصی افراد و ساختارهای کلان اجتماعی ارتباط برقرار کرد.
📅 پنجشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۵🕐 15:28⏱ – دقیقه مطالعه
✍ مهدیه عیدی
محرم؛ هنگامه اشک، بیداری و آزادگی
«باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است…»
با طلوع هلال محرم، گویی دوباره تاریخ نفس تازه میکند و دلهای عاشقان راهی سرزمینی میشود که نامش تا ابد با حقیقت گره خورده است؛ کربلا. نسیمی از سمت فرات میوزد و عطر تربت و بوی سیب، جانهای بیقرار را به یاد کاروانی میاندازد که برای همیشه مسیر آزادگی را در تاریخ روشن کرد.
محرم تنها آغاز یک ماه نیست؛ آغاز روایت عشقی است که با خون نوشته شد. خیمههای عزا برپا میشوند، کتیبههای سیاه بر در و دیوار مینشینند و دلها دوباره داغی را به یاد میآورند که پس از قرنها هنوز تازه است. این داغ، داغ مردی است که با گلوی تشنه، حقیقت را زنده نگه داشت و با ایستادگی خود به جهان آموخت که کرامت انسان از هر قدرتی برتر است.
سلام بر حسین علیهالسلام؛ سید و سالار شهیدان. سلام بر یارانی که در تاریکترین لحظههای تاریخ، روشنترین ستارگان آسمان وفاداری شدند. آنان نشان دادند که عشق به حق، ترس از مرگ را از دل میبرد و راه خدا چنان شیرین است که مرگ در آن «احلی من العسل» میشود.
کربلا تنها یک واقعه در گذشته نیست؛ مدرسهای است جاودان برای همه انسانها. در این مدرسه، درس آزادگی، شجاعت و تشخیص حق از باطل آموخته میشود. عاشورا فریادی است در طول تاریخ که میگوید انسان میتواند حتی در اوج تنهایی، در کنار حقیقت بایستد و با خون خود چراغ هدایت را روشن نگه دارد.
چنانکه امام حسین علیهالسلام فرمودند:
«صَبْراً بَنِي الْكِرَامِ؛ فَمَا الْمَوْتُ إِلَّا قَنْطَرَةٌ تَعْبُرُ بِكُمْ مِنَ الْبُؤْسِ وَالضَّرَّاءِ إِلَى الْجِنَانِ الْوَاسِعَةِ.» «ای بزرگزادگان، شکیبا باشید؛ مرگ پلی است که شما را از رنج و سختی به باغهای گسترده بهشت میرساند.»
محرم یادآور این حقیقت است که راه حسین(ع) راه بیداری دلهاست؛ راهی که انسان را از غفلت به آگاهی، از ترس به شجاعت و از تاریکی به نور میرساند.
امید که در این روزهای سوگ و معرفت، دلهایمان بیش از پیش با پیام عاشورا پیوند بخورد و شعله عشق حسین علیهالسلام در سینههایمان همیشه فروزان بماند.
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین و علی الارواح التی حلت بفنائک.
«باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است…»
با طلوع هلال محرم، گویی دوباره تاریخ نفس تازه میکند و دلهای عاشقان راهی سرزمینی میشود که نامش تا ابد با حقیقت گره خورده است؛ کربلا. نسیمی از سمت فرات میوزد و عطر تربت و بوی سیب، جانهای بیقرار را به یاد کاروانی میاندازد که برای همیشه مسیر آزادگی را در تاریخ روشن کرد.
محرم تنها آغاز یک ماه نیست؛ آغاز روایت عشقی است که با خون نوشته شد. خیمههای عزا برپا میشوند، کتیبههای سیاه بر در و دیوار مینشینند و دلها دوباره داغی را به یاد میآورند که پس از قرنها هنوز تازه است. این داغ، داغ مردی است که با گلوی تشنه، حقیقت را زنده نگه داشت و با ایستادگی خود به جهان آموخت که کرامت انسان از هر قدرتی برتر است.
سلام بر حسین علیهالسلام؛ سید و سالار شهیدان. سلام بر یارانی که در تاریکترین لحظههای تاریخ، روشنترین ستارگان آسمان وفاداری شدند. آنان نشان دادند که عشق به حق، ترس از مرگ را از دل میبرد و راه خدا چنان شیرین است که مرگ در آن «احلی من العسل» میشود.
کربلا تنها یک واقعه در گذشته نیست؛ مدرسهای است جاودان برای همه انسانها. در این مدرسه، درس آزادگی، شجاعت و تشخیص حق از باطل آموخته میشود. عاشورا فریادی است در طول تاریخ که میگوید انسان میتواند حتی در اوج تنهایی، در کنار حقیقت بایستد و با خون خود چراغ هدایت را روشن نگه دارد.
چنانکه امام حسین علیهالسلام فرمودند:
«صَبْراً بَنِي الْكِرَامِ؛ فَمَا الْمَوْتُ إِلَّا قَنْطَرَةٌ تَعْبُرُ بِكُمْ مِنَ الْبُؤْسِ وَالضَّرَّاءِ إِلَى الْجِنَانِ الْوَاسِعَةِ.» «ای بزرگزادگان، شکیبا باشید؛ مرگ پلی است که شما را از رنج و سختی به باغهای گسترده بهشت میرساند.»
محرم یادآور این حقیقت است که راه حسین(ع) راه بیداری دلهاست؛ راهی که انسان را از غفلت به آگاهی، از ترس به شجاعت و از تاریکی به نور میرساند.
امید که در این روزهای سوگ و معرفت، دلهایمان بیش از پیش با پیام عاشورا پیوند بخورد و شعله عشق حسین علیهالسلام در سینههایمان همیشه فروزان بماند.
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین و علی الارواح التی حلت بفنائک.
📅 سه شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۵🕐 8:25⏱ – دقیقه مطالعه
✍ مهدیه عیدی
از کتابخوانی تا اسکرولکردن؛ چه بر سر تمرکز ما آمده است؟
اگر از بسیاری از مردم بپرسیم آخرین کتابی که تا انتها خواندهاند چه بوده، احتمالاً کمی مکث میکنند. اما اگر بپرسیم روزانه چند ساعت در شبکههای اجتماعی یا فضای اینترنت محتوا میبینند، پاسخ معمولاً خیلی سریعتر و روشنتر است.
واقعیت این است که انسان امروز کمتر از گذشته در معرض اطلاعات نیست؛ بلکه برعکس، بیش از هر زمان دیگری با حجم عظیمی از اطلاعات روبهرو است. مسئله اصلی این نیست که مردم دیگر دانستن را دوست ندارند، بلکه این است که شکل مصرف اطلاعات تغییر کرده است. بهجای خواندن متنهای طولانی و عمیق، بیشتر به سمت مصرف سریع و پیدرپی محتوا حرکت کردهایم.
این تغییر فقط یک عادت ساده نیست؛ بلکه نتیجه مجموعهای از تحولات اجتماعی، رسانهای و حتی شناختی است.
جامعهای که مدام عجله دارد
یکی از ویژگیهای مهم زندگی امروز، سرعت بالای آن است. جامعهشناسان از مفهومی به نام «شتاب اجتماعی» یاد میکنند؛ مفهومی که نشان میدهد بسیاری از جنبههای زندگی مدرن با سرعت بیشتری نسبت به گذشته پیش میروند: ارتباطات سریعتر شده، اخبار لحظهای منتشر میشوند و تصمیمگیریها نیز اغلب با عجله انجام میگیرد.
در چنین فضایی، کتاب موجودی نسبتاً «کند» به نظر میرسد. خواندن کتاب نیازمند زمان، تمرکز و صبر است. اما فرهنگ دیجیتال به ما عادت داده است که اطلاعات را سریع دریافت کنیم و سریع هم از آن عبور کنیم.
غلبه محتوای کوتاه
یکی دیگر از عوامل مهم، رواج گسترده محتوای کوتاه در فضای دیجیتال است. شبکههای اجتماعی، ویدئوهای کوتاه، پستهای چندخطی و خبرهای سریع به گونهای طراحی شدهاند که در کمترین زمان توجه مخاطب را جلب کنند.
در واقع بسیاری از پلتفرمهای دیجیتال بر اساس چیزی شکل گرفتهاند که پژوهشگران آن را «اقتصاد توجه» مینامند. در این اقتصاد، توجه انسان به یک منبع ارزشمند تبدیل شده است و هر رسانه تلاش میکند سهم بیشتری از آن را به خود اختصاص دهد.
محتوای کوتاه دقیقاً برای همین هدف ساخته میشود: سریع دیده شود، سریع واکنش بگیرد و جای خود را به محتوای بعدی بدهد.
مغزی که به اسکن کردن عادت کرده است
پژوهشهای مرتبط با روانشناسی شناختی نشان میدهد استفاده مداوم از اینترنت و شبکههای اجتماعی میتواند شیوه توجه ما را تغییر دهد. کاربران اینترنت معمولاً به جای خواندن دقیق، متنها را «اسکن» میکنند؛ یعنی نگاهشان سریع روی بخشهای مختلف حرکت میکند و کمتر در یک متن طولانی توقف میکند.
بهمرور زمان، این الگو میتواند تمرکز عمیق را دشوارتر کند. خواندن یک کتاب چندصد صفحهای نیازمند همان چیزی است که پژوهشگران آن را «خواندن عمیق» مینامند؛ نوعی از مطالعه که با تأمل، ارتباط دادن ایدهها و درگیر شدن ذهنی با متن همراه است.
الگوریتمها و عادت به اسکرول
در کنار این عوامل، نقش الگوریتمهای شبکههای اجتماعی نیز بسیار مهم است. این الگوریتمها طوری طراحی شدهاند که کاربران را برای مدت بیشتری در پلتفرم نگه دارند. هر بار که صفحه را پایین میکشیم، محتوای جدیدی ظاهر میشود: خبری تازه، تصویری جذاب یا ویدئویی کوتاه.
این چرخه باعث میشود کاربر به نوعی «مصرف پیوسته محتوا» عادت کند؛ مصرفی که در آن توقف و تمرکز طولانی کمتر رخ میدهد.
تفاوت دانستن با صرفاً دیدن محتوا
نکته مهم دیگر این است که دیدن حجم زیادی از محتوا لزوماً به معنای کسب دانش عمیق نیست. کتابها معمولاً دارای ساختار، استدلال و پیوستگی هستند و خواننده را قدمبهقدم با یک موضوع درگیر میکنند. در مقابل، بسیاری از محتواهای شبکههای اجتماعی تکهتکه و پراکندهاند و بیشتر برای جلب توجه لحظهای طراحی شدهاند.
به همین دلیل ممکن است فرد احساس کند از موضوعات مختلف «اطلاع» دارد، اما در عمل فرصت کافی برای فهم عمیق آنها پیدا نکرده باشد.
آیا کتابخوانی در حال از بین رفتن است؟
با وجود همه این تغییرات، نمیتوان به سادگی گفت که کتابخوانی در حال از بین رفتن است. در سالهای اخیر شکلهای جدیدی از مطالعه نیز گسترش یافتهاند؛ مانند کتابهای الکترونیکی یا کتابهای صوتی. آنچه بیش از همه تغییر کرده، شیوه تعامل ما با اطلاعات و میزان تمرکز ما هنگام مطالعه است.
جمعبندی
کاهش مطالعه کتاب را نمیتوان صرفاً به بیعلاقگی مردم نسبت داد. تغییرات فناوری، سرعت زندگی مدرن، گسترش محتوای کوتاه و سازوکارهای شبکههای اجتماعی همگی در شکلگیری این وضعیت نقش دارند.
در واقع مسئله اصلی نه کمبود اطلاعات، بلکه کمبود فرصت برای «تمرکز عمیق» است. شاید یکی از چالشهای مهم انسان امروز این باشد که در میان این حجم عظیم از محتوا، دوباره توانایی مکث کردن، خواندن و اندیشیدن را بازیابد. .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
برای مطالعه بیشتر:
Carr, N. (2010). The Shallows: What the Internet Is Doing to Our Brains
Postman, N. (1985). Amusing Ourselves to Death
Davenport, T. & Beck, J. (2001). The Attention Economy
Rosa, H. (2013). Social Acceleration
Kidd, D. & Castano, E. (2013). Reading Literary Fiction Improves Theory of Mind (Science)
اگر از بسیاری از مردم بپرسیم آخرین کتابی که تا انتها خواندهاند چه بوده، احتمالاً کمی مکث میکنند. اما اگر بپرسیم روزانه چند ساعت در شبکههای اجتماعی یا فضای اینترنت محتوا میبینند، پاسخ معمولاً خیلی سریعتر و روشنتر است.
واقعیت این است که انسان امروز کمتر از گذشته در معرض اطلاعات نیست؛ بلکه برعکس، بیش از هر زمان دیگری با حجم عظیمی از اطلاعات روبهرو است. مسئله اصلی این نیست که مردم دیگر دانستن را دوست ندارند، بلکه این است که شکل مصرف اطلاعات تغییر کرده است. بهجای خواندن متنهای طولانی و عمیق، بیشتر به سمت مصرف سریع و پیدرپی محتوا حرکت کردهایم.
این تغییر فقط یک عادت ساده نیست؛ بلکه نتیجه مجموعهای از تحولات اجتماعی، رسانهای و حتی شناختی است.
جامعهای که مدام عجله دارد
یکی از ویژگیهای مهم زندگی امروز، سرعت بالای آن است. جامعهشناسان از مفهومی به نام «شتاب اجتماعی» یاد میکنند؛ مفهومی که نشان میدهد بسیاری از جنبههای زندگی مدرن با سرعت بیشتری نسبت به گذشته پیش میروند: ارتباطات سریعتر شده، اخبار لحظهای منتشر میشوند و تصمیمگیریها نیز اغلب با عجله انجام میگیرد.
در چنین فضایی، کتاب موجودی نسبتاً «کند» به نظر میرسد. خواندن کتاب نیازمند زمان، تمرکز و صبر است. اما فرهنگ دیجیتال به ما عادت داده است که اطلاعات را سریع دریافت کنیم و سریع هم از آن عبور کنیم.
غلبه محتوای کوتاه
یکی دیگر از عوامل مهم، رواج گسترده محتوای کوتاه در فضای دیجیتال است. شبکههای اجتماعی، ویدئوهای کوتاه، پستهای چندخطی و خبرهای سریع به گونهای طراحی شدهاند که در کمترین زمان توجه مخاطب را جلب کنند.
در واقع بسیاری از پلتفرمهای دیجیتال بر اساس چیزی شکل گرفتهاند که پژوهشگران آن را «اقتصاد توجه» مینامند. در این اقتصاد، توجه انسان به یک منبع ارزشمند تبدیل شده است و هر رسانه تلاش میکند سهم بیشتری از آن را به خود اختصاص دهد.
محتوای کوتاه دقیقاً برای همین هدف ساخته میشود: سریع دیده شود، سریع واکنش بگیرد و جای خود را به محتوای بعدی بدهد.
مغزی که به اسکن کردن عادت کرده است
پژوهشهای مرتبط با روانشناسی شناختی نشان میدهد استفاده مداوم از اینترنت و شبکههای اجتماعی میتواند شیوه توجه ما را تغییر دهد. کاربران اینترنت معمولاً به جای خواندن دقیق، متنها را «اسکن» میکنند؛ یعنی نگاهشان سریع روی بخشهای مختلف حرکت میکند و کمتر در یک متن طولانی توقف میکند.
بهمرور زمان، این الگو میتواند تمرکز عمیق را دشوارتر کند. خواندن یک کتاب چندصد صفحهای نیازمند همان چیزی است که پژوهشگران آن را «خواندن عمیق» مینامند؛ نوعی از مطالعه که با تأمل، ارتباط دادن ایدهها و درگیر شدن ذهنی با متن همراه است.
الگوریتمها و عادت به اسکرول
در کنار این عوامل، نقش الگوریتمهای شبکههای اجتماعی نیز بسیار مهم است. این الگوریتمها طوری طراحی شدهاند که کاربران را برای مدت بیشتری در پلتفرم نگه دارند. هر بار که صفحه را پایین میکشیم، محتوای جدیدی ظاهر میشود: خبری تازه، تصویری جذاب یا ویدئویی کوتاه.
این چرخه باعث میشود کاربر به نوعی «مصرف پیوسته محتوا» عادت کند؛ مصرفی که در آن توقف و تمرکز طولانی کمتر رخ میدهد.
تفاوت دانستن با صرفاً دیدن محتوا
نکته مهم دیگر این است که دیدن حجم زیادی از محتوا لزوماً به معنای کسب دانش عمیق نیست. کتابها معمولاً دارای ساختار، استدلال و پیوستگی هستند و خواننده را قدمبهقدم با یک موضوع درگیر میکنند. در مقابل، بسیاری از محتواهای شبکههای اجتماعی تکهتکه و پراکندهاند و بیشتر برای جلب توجه لحظهای طراحی شدهاند.
به همین دلیل ممکن است فرد احساس کند از موضوعات مختلف «اطلاع» دارد، اما در عمل فرصت کافی برای فهم عمیق آنها پیدا نکرده باشد.
آیا کتابخوانی در حال از بین رفتن است؟
با وجود همه این تغییرات، نمیتوان به سادگی گفت که کتابخوانی در حال از بین رفتن است. در سالهای اخیر شکلهای جدیدی از مطالعه نیز گسترش یافتهاند؛ مانند کتابهای الکترونیکی یا کتابهای صوتی. آنچه بیش از همه تغییر کرده، شیوه تعامل ما با اطلاعات و میزان تمرکز ما هنگام مطالعه است.
جمعبندی
کاهش مطالعه کتاب را نمیتوان صرفاً به بیعلاقگی مردم نسبت داد. تغییرات فناوری، سرعت زندگی مدرن، گسترش محتوای کوتاه و سازوکارهای شبکههای اجتماعی همگی در شکلگیری این وضعیت نقش دارند.
در واقع مسئله اصلی نه کمبود اطلاعات، بلکه کمبود فرصت برای «تمرکز عمیق» است. شاید یکی از چالشهای مهم انسان امروز این باشد که در میان این حجم عظیم از محتوا، دوباره توانایی مکث کردن، خواندن و اندیشیدن را بازیابد. .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
برای مطالعه بیشتر:
Carr, N. (2010). The Shallows: What the Internet Is Doing to Our Brains
Postman, N. (1985). Amusing Ourselves to Death
Davenport, T. & Beck, J. (2001). The Attention Economy
Rosa, H. (2013). Social Acceleration
Kidd, D. & Castano, E. (2013). Reading Literary Fiction Improves Theory of Mind (Science)
📅 یکشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۵🕐 17:5⏱ – دقیقه مطالعه
مباهله به معنای لعن کردن است؛ «بهله الله» یعنی خدا او را لعنت کند. مبدع مباهله رسولالله صلیاللهعلیهوآله بود و پیش از آن چنین رسمی وجود نداشت. این واقعه در ماجرای گفتوگوی پیامبر با مسیحیان نجران رخ داد و در آن حقایق فراوانی برای صاحبان خرد و اندیشه نهفته است. آنگاه که پیامبر به آنان نامه نوشت و دعوت به اسلام کرد، حدود شصت نفر از علمای نجران به مدینه آمدند تا حقیقت امر روشن شود. میان آنان گفتوگویی درگرفت و پیامبر توحید را عرضه کرد. آنان گفتند: ما نیز موحدیم. پیامبر خاتم صلیاللهعلیهوآله نقص توحید آنان را که به اقانیم ثلاثه معتقد بودند آشکار ساخت و فرمود خدا پدر کسی نیست و عیسی نه فرزند خداست و نه خودِ خدا. آنان گفتند: عیسی مردگان را زنده میکند، بیماران را شفا میدهد و در تولدش از حضرت مریم پدری نداشت، پس پدرش خداست. پیامبر فرمود: اگر چنین باشد، آدم که نه پدر داشت و نه مادر، سزاوارتر است که فرزند خدا خوانده شود. چنانکه قرآن میفرماید: «إِنَّ مَثَلَ عِيسَىٰ عِندَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ كُن فَيَكُونُ» (آلعمران، ۵۹). آنان ندانستند آن روحالقدسی که در آیه «فَنَفَخْنَا فِيهَا مِن رُّوحِنَا» آمده است، شأنی از شئون پیامبر خاتم است و آن حضرت با روحالقدس پیوندی والا دارد، بلکه مرتبهای برتر از آن. همچنین ندانستند که احیای مردگان و شفای بیماران، در میان صاحبان انفاس قدسی امری شگفت و بیسابقه نیست. حبذا آن می که هرکس مست اوست خلقت اشیاء مقام پست اوست و نیز ندانستند که عیسی و آدم، هر دو در فردیت مشترکند و خلقتشان توالدی نبوده، بلکه تولدی است؛ و هر دو بنده خدایند. آدم پدر جسمانی انسانهاست و حضرت خاتم پدر روحانی آنان؛ چنانکه فرمود: «أنا و علی أبوا هذه الأمة». آنان درنیافتند که آن «نا» در «فَنَفَخْنَا» همان حقیقتی است که در «کلّنا محمد» تجلی دارد؛ و دمنده در صور هستی جز دمدمه محمدی نیست که به شأن اسرافیلی خویش، دم به دم در صور بیانتها میدمد و موجودات از قبر عدم به صحرای وجود برمیخیزند؛ بار دیگر میدمد و میمیرند و به گونهای دیگر زنده میشوند. این اماته و احیاء در سراسر هستی جاری است: «يُحْيِي وَيُمِيتُ وَيُمِيتُ وَيُحْيِي». چون عقل از حرکت بازماند، ایمان در معرض زوال قرار میگیرد؛ از اینرو پیامبر رحمت، رحمت خویش را از مجرای جلال آشکار ساخت. هنگامی که مسیحیان نجران دعوت به حق را نپذیرفتند، رسول خدا آنان را به مباهله فراخواند. پذیرفتند و قرار شد فردای آن روز در بیرون مدینه هر گروه با نزدیکترین کسان خود حاضر شوند. صبحگاهان، پیامبر صلیاللهعلیهوآله با عزیزترینِ اهل خویش آمد: حضرت فاطمه بنت رسولالله، امیرالمؤمنین علی علیهالسلام، و دو نور دیدهاش امام حسن و امام حسین علیهماالسلام. حارثه بن علقمه، بزرگ مسیحیان، چون این چهرهها را دید گفت: «من صورتهایی را میبینم که اگر از خدا بخواهند کوهی را از جای برکند، بیگمان کنده خواهد شد.» سپس به همراهانش گفت: بازگردید و مباهله نکنید؛ که اگر چنین کنیم حتی یک تن از ما زنده نخواهد ماند. بدینسان از مباهله منصرف شدند و شروط پیامبر را پذیرفتند. بدان که پیامبر رحمت با قوم عیسی از سر رحمت رفتار کرد. اگر با غیر این چهرههای پاک به میدان میآمد، مباهله واقع میشد؛ زیرا امت، برای مسیحیان حجابی میشد و خورشید حقیقت در پس ابر کدورت پنهان میماند. اما پیامبر با کسانی آمد که خود حقیقت بودند و آفتاب، دلیل آفتاب. مسیحیان حقیقت را بیپرده دیدند و عقب نشستند. پیامبر با اهلبیت خویش نام عیسی را زنده نگاه داشت، زیرا عیسی و همه انبیا اطوار وجودی اویند. و فرمود اگر مباهله واقع میشد، همه آنان هلاک میشدند و حتی ممکن بود به مسخ دچار گردند. با این همه، او با رحمت خویش با قوم عیسی رفتار کرد؛ چنانکه خداوند فرمود: «وَما أَرْسَلْناكَ إِلّا رَحْمَةً لِلعالَمين». در ماجرای مباهله، امیرالمؤمنین علیهالسلام در آیه «أنفسنا» به منزله جان پیامبر معرفی شد؛ حضرت فاطمه سلاماللهعلیها در مقام «نسائنا» و حسنین علیهماالسلام به عنوان «أبنائنا». اهلبیت پیامبر پس از امام حسین نیز از نسل همین دو امام هماماند. از همین رو، همه مسلمانان ـ شیعه و سنی ـ اصل این واقعه را با همین کیفیت نقل کردهاند؛ واقعهای که در آن علی علیهالسلام به منزله جان پیامبر شناسانده شد.
«این یادداشت با استفاده از مطالب منتشرشده در رسانه معاونت فرهنگی و دانشجویی دانشگاه ارومیه (مفدا) تدوین و با اندکی ویرایش ادبی بازنشر شده است.»
مباهله به معنای لعن کردن است؛ «بهله الله» یعنی خدا او را لعنت کند. مبدع مباهله رسولالله صلیاللهعلیهوآله بود و پیش از آن چنین رسمی وجود نداشت. این واقعه در ماجرای گفتوگوی پیامبر با مسیحیان نجران رخ داد و در آن حقایق فراوانی برای صاحبان خرد و اندیشه نهفته است. آنگاه که پیامبر به آنان نامه نوشت و دعوت به اسلام کرد، حدود شصت نفر از علمای نجران به مدینه آمدند تا حقیقت امر روشن شود. میان آنان گفتوگویی درگرفت و پیامبر توحید را عرضه کرد. آنان گفتند: ما نیز موحدیم. پیامبر خاتم صلیاللهعلیهوآله نقص توحید آنان را که به اقانیم ثلاثه معتقد بودند آشکار ساخت و فرمود خدا پدر کسی نیست و عیسی نه فرزند خداست و نه خودِ خدا. آنان گفتند: عیسی مردگان را زنده میکند، بیماران را شفا میدهد و در تولدش از حضرت مریم پدری نداشت، پس پدرش خداست. پیامبر فرمود: اگر چنین باشد، آدم که نه پدر داشت و نه مادر، سزاوارتر است که فرزند خدا خوانده شود. چنانکه قرآن میفرماید: «إِنَّ مَثَلَ عِيسَىٰ عِندَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ كُن فَيَكُونُ» (آلعمران، ۵۹). آنان ندانستند آن روحالقدسی که در آیه «فَنَفَخْنَا فِيهَا مِن رُّوحِنَا» آمده است، شأنی از شئون پیامبر خاتم است و آن حضرت با روحالقدس پیوندی والا دارد، بلکه مرتبهای برتر از آن. همچنین ندانستند که احیای مردگان و شفای بیماران، در میان صاحبان انفاس قدسی امری شگفت و بیسابقه نیست. حبذا آن می که هرکس مست اوست خلقت اشیاء مقام پست اوست و نیز ندانستند که عیسی و آدم، هر دو در فردیت مشترکند و خلقتشان توالدی نبوده، بلکه تولدی است؛ و هر دو بنده خدایند. آدم پدر جسمانی انسانهاست و حضرت خاتم پدر روحانی آنان؛ چنانکه فرمود: «أنا و علی أبوا هذه الأمة». آنان درنیافتند که آن «نا» در «فَنَفَخْنَا» همان حقیقتی است که در «کلّنا محمد» تجلی دارد؛ و دمنده در صور هستی جز دمدمه محمدی نیست که به شأن اسرافیلی خویش، دم به دم در صور بیانتها میدمد و موجودات از قبر عدم به صحرای وجود برمیخیزند؛ بار دیگر میدمد و میمیرند و به گونهای دیگر زنده میشوند. این اماته و احیاء در سراسر هستی جاری است: «يُحْيِي وَيُمِيتُ وَيُمِيتُ وَيُحْيِي». چون عقل از حرکت بازماند، ایمان در معرض زوال قرار میگیرد؛ از اینرو پیامبر رحمت، رحمت خویش را از مجرای جلال آشکار ساخت. هنگامی که مسیحیان نجران دعوت به حق را نپذیرفتند، رسول خدا آنان را به مباهله فراخواند. پذیرفتند و قرار شد فردای آن روز در بیرون مدینه هر گروه با نزدیکترین کسان خود حاضر شوند. صبحگاهان، پیامبر صلیاللهعلیهوآله با عزیزترینِ اهل خویش آمد: حضرت فاطمه بنت رسولالله، امیرالمؤمنین علی علیهالسلام، و دو نور دیدهاش امام حسن و امام حسین علیهماالسلام. حارثه بن علقمه، بزرگ مسیحیان، چون این چهرهها را دید گفت: «من صورتهایی را میبینم که اگر از خدا بخواهند کوهی را از جای برکند، بیگمان کنده خواهد شد.» سپس به همراهانش گفت: بازگردید و مباهله نکنید؛ که اگر چنین کنیم حتی یک تن از ما زنده نخواهد ماند. بدینسان از مباهله منصرف شدند و شروط پیامبر را پذیرفتند. بدان که پیامبر رحمت با قوم عیسی از سر رحمت رفتار کرد. اگر با غیر این چهرههای پاک به میدان میآمد، مباهله واقع میشد؛ زیرا امت، برای مسیحیان حجابی میشد و خورشید حقیقت در پس ابر کدورت پنهان میماند. اما پیامبر با کسانی آمد که خود حقیقت بودند و آفتاب، دلیل آفتاب. مسیحیان حقیقت را بیپرده دیدند و عقب نشستند. پیامبر با اهلبیت خویش نام عیسی را زنده نگاه داشت، زیرا عیسی و همه انبیا اطوار وجودی اویند. و فرمود اگر مباهله واقع میشد، همه آنان هلاک میشدند و حتی ممکن بود به مسخ دچار گردند. با این همه، او با رحمت خویش با قوم عیسی رفتار کرد؛ چنانکه خداوند فرمود: «وَما أَرْسَلْناكَ إِلّا رَحْمَةً لِلعالَمين». در ماجرای مباهله، امیرالمؤمنین علیهالسلام در آیه «أنفسنا» به منزله جان پیامبر معرفی شد؛ حضرت فاطمه سلاماللهعلیها در مقام «نسائنا» و حسنین علیهماالسلام به عنوان «أبنائنا». اهلبیت پیامبر پس از امام حسین نیز از نسل همین دو امام هماماند. از همین رو، همه مسلمانان ـ شیعه و سنی ـ اصل این واقعه را با همین کیفیت نقل کردهاند؛ واقعهای که در آن علی علیهالسلام به منزله جان پیامبر شناسانده شد.
«این یادداشت با استفاده از مطالب منتشرشده در رسانه معاونت فرهنگی و دانشجویی دانشگاه ارومیه (مفدا) تدوین و با اندکی ویرایش ادبی بازنشر شده است.»
📅 چهارشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۵🕐 0:20⏱ – دقیقه مطالعه
✍ مهدیه عیدی
قیام خونین ۱۵ خرداد
۱۵ خرداد؛ نقطهای که جامعه از سکوت عبور کرد..
در حافظهی تاریخی ملتها، برخی روزها صرفاً یک «تاریخ» نیستند؛ به لحظههایی تبدیل میشوند که مسیر یک جامعه را تغییر میدهند. پانزدهم خرداد ۱۳۴۲ از همان روزهاست؛ روزی که در آن، جامعه ایرانی از مرز سکوت عبور کرد و صدای اعتراض خود را در برابر ساختار استبداد به میدان آورد. بازداشت امام خمینی(ره) [توسط دولت اسدالله علم، در زمان محمدرضا پهلوی] در خرداد ۱۳۴۲ جرقهای بود که بر بستری از نارضایتیهای عمیق اجتماعی و سیاسی افتاد. اعتراضات مردمی که در شهرهایی چون تهران، قم و ورامین شکل گرفت، نشانهای از شکلگیری نوعی همبستگی اجتماعی میان مردم و مرجعیت دینی بود. پیوندی که بعدها به یکی از مؤلفههای مهم تحولات سیاسی ایران تبدیل شد. پانزدهم خرداد را میتوان از منظر جامعهشناختی، لحظهی عبور جامعه از «انفعال سیاسی» به «کنش جمعی» دانست. مردمی که تا پیش از آن، در سایهی فضای سرکوب و اقتدارگرایی، عمدتاً در حاشیه سیاست قرار داشتند، در این روز به بازیگران اصلی صحنه اجتماعی بدل شدند. خیابانها به عرصهای برای بیان مطالبات عمومی تبدیل شد و اعتراض، به زبان مشترک یک جامعه معترض بدل گشت. سرکوب خونین این اعتراضات، اگرچه در کوتاهمدت توانست خیابانها را آرام کند، اما در لایههای عمیقتر جامعه اثری معکوس بر جای گذاشت. خونهایی که بر زمین ریخته شد، نه پایان یک حرکت، بلکه آغاز فرآیندی از آگاهی و بسیج اجتماعی بود؛ فرآیندی که در سالهای بعد، بسترهای فکری و اجتماعی انقلاب اسلامی را تقویت کرد.
از همین روست که امام خمینی(ره) درباره این روز فرمودند: «۱۵ خرداد یک روز نیست، یک تاریخ است.» این تعبیر، نشان میدهد که پانزدهم خرداد را باید فراتر از یک واقعه مقطعی دید؛ آن را باید بهمثابه نقطهای در تاریخ اجتماعی ایران فهمید که در آن، اراده جمعی جامعه برای تغییر شکل گرفت.
پانزدهم خرداد یادآور حقیقتی بنیادین در تاریخ معاصر ایران است: هیچ تحول ماندگاری بدون حضور آگاهانه مردم شکل نمیگیرد. آنچه در آن روز رخ داد، تجلی اراده جامعهای بود که میخواست سرنوشت خود را از حاشیه به متن تاریخ بیاورد.
پانزدهم خرداد، یادآور خونهایی است که در مسیر بیداری ریخته شد؛ و نشانهای از لحظهای که جامعه ایرانی تصمیم گرفت سکوت را کنار بگذارد و تاریخ خود را با صدای بلندتر بنویسد.
۱۵ خرداد؛ نقطهای که جامعه از سکوت عبور کرد..
در حافظهی تاریخی ملتها، برخی روزها صرفاً یک «تاریخ» نیستند؛ به لحظههایی تبدیل میشوند که مسیر یک جامعه را تغییر میدهند. پانزدهم خرداد ۱۳۴۲ از همان روزهاست؛ روزی که در آن، جامعه ایرانی از مرز سکوت عبور کرد و صدای اعتراض خود را در برابر ساختار استبداد به میدان آورد. بازداشت امام خمینی(ره) [توسط دولت اسدالله علم، در زمان محمدرضا پهلوی] در خرداد ۱۳۴۲ جرقهای بود که بر بستری از نارضایتیهای عمیق اجتماعی و سیاسی افتاد. اعتراضات مردمی که در شهرهایی چون تهران، قم و ورامین شکل گرفت، نشانهای از شکلگیری نوعی همبستگی اجتماعی میان مردم و مرجعیت دینی بود. پیوندی که بعدها به یکی از مؤلفههای مهم تحولات سیاسی ایران تبدیل شد. پانزدهم خرداد را میتوان از منظر جامعهشناختی، لحظهی عبور جامعه از «انفعال سیاسی» به «کنش جمعی» دانست. مردمی که تا پیش از آن، در سایهی فضای سرکوب و اقتدارگرایی، عمدتاً در حاشیه سیاست قرار داشتند، در این روز به بازیگران اصلی صحنه اجتماعی بدل شدند. خیابانها به عرصهای برای بیان مطالبات عمومی تبدیل شد و اعتراض، به زبان مشترک یک جامعه معترض بدل گشت. سرکوب خونین این اعتراضات، اگرچه در کوتاهمدت توانست خیابانها را آرام کند، اما در لایههای عمیقتر جامعه اثری معکوس بر جای گذاشت. خونهایی که بر زمین ریخته شد، نه پایان یک حرکت، بلکه آغاز فرآیندی از آگاهی و بسیج اجتماعی بود؛ فرآیندی که در سالهای بعد، بسترهای فکری و اجتماعی انقلاب اسلامی را تقویت کرد.
از همین روست که امام خمینی(ره) درباره این روز فرمودند: «۱۵ خرداد یک روز نیست، یک تاریخ است.» این تعبیر، نشان میدهد که پانزدهم خرداد را باید فراتر از یک واقعه مقطعی دید؛ آن را باید بهمثابه نقطهای در تاریخ اجتماعی ایران فهمید که در آن، اراده جمعی جامعه برای تغییر شکل گرفت.
پانزدهم خرداد یادآور حقیقتی بنیادین در تاریخ معاصر ایران است: هیچ تحول ماندگاری بدون حضور آگاهانه مردم شکل نمیگیرد. آنچه در آن روز رخ داد، تجلی اراده جامعهای بود که میخواست سرنوشت خود را از حاشیه به متن تاریخ بیاورد.
پانزدهم خرداد، یادآور خونهایی است که در مسیر بیداری ریخته شد؛ و نشانهای از لحظهای که جامعه ایرانی تصمیم گرفت سکوت را کنار بگذارد و تاریخ خود را با صدای بلندتر بنویسد.
📅 جمعه پانزدهم خرداد ۱۴۰۵🕐 15:33⏱ – دقیقه مطالعه
✍ مهدیه عیدی
رهبر فقید انقلاب:
در زمینهی علم و فناوری، آن کاری را که ذهن بشر به آن دست نیافته است، آن را وجههی همت قرار بدهید و دنبال بکنید؛ این طوری است که ما خط مقدم علم را شکستهایم و یک قدم به جلو برداشتهایم.
رهبر شهید ایران؛ 1385/07/13
در زمینهی علم و فناوری، آن کاری را که ذهن بشر به آن دست نیافته است، آن را وجههی همت قرار بدهید و دنبال بکنید؛ این طوری است که ما خط مقدم علم را شکستهایم و یک قدم به جلو برداشتهایم.
رهبر شهید ایران؛ 1385/07/13
📅 سه شنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۵🕐 20:17⏱ – دقیقه مطالعه