گاه ارزش یک گفتوگو نه در پرسشهایی است که طرح میشود و نه در پاسخهایی که داده میشود؛ ارزش آن در زیستِ انسانی است که پشتوانه سخن خویش را نه تنها در کتابها، بلکه در میدان تجربه یافته است. دکتر زهره کرمی از آن دست مدیرانی است که فاصله میان نظریه و عمل را در متن واقعیت پیمودهاند؛ استادیار بازنشسته گروه علوم تربیتی دانشگاه فرهنگیان و دانشآموخته دکتری برنامهریزی درسی از دانشگاه بوعلیسینا که سالیان متمادی، از آموزشوپرورش استان همدان تا معاونت و سپس ریاست پردیس شهید باهنر، در متن پیچیدگیها، دشواریها و ظرافتهای نظام تعلیم و تربیت حضور داشتهاند.
از همین رو، آنچه در این گفتوگو روایت میشود، صرفاً بازتاب دیدگاههای یک استاد دانشگاه یا گزارش تجربه یک مدیر اجرایی نیست؛ بلکه حاصل سالها مواجهه با واقعیتهایی است که گاه در سکوت کلاسها، گاه در راهروهای دانشگاه و گاه در لایههای پنهان تصمیمگیریهای آموزشی خود را آشکار میسازند. تجربهای که نشان میدهد مدیریت، پیش از آنکه فن اداره کردن باشد، هنر فهمیدن، شنیدن و ساختن است.
تعلیم و تربیت، بیش از هر زمان دیگری، نیازمند مدیرانی است که تنها نگهبان وضع موجود نباشند، بلکه معماران افقهای تازه باشند؛ مدیرانی که بتوانند میان آرمانهای تربیتی و اقتضائات اجرایی، میان ثبات در اصول و پویایی در روشها، و میان میراث گذشته و ضرورتهای آینده، تعادلی خردمندانه برقرار سازند.
بااینهمه، تاریخ تعلیم و تربیت بارها نشان داده است که ساختارهای سختجان، همیشه با اندیشههای تازه مهربان نیستند؛ گاه آنچه باید موتور حرکت باشد، به ترمز تغییر بدل میشود و آنچه باید راهگشا باشد، در برابر راههای نو سد میسازد. مدیران تحولآفرین، در بسیاری از موارد، نه به دلیل فقدان توانایی، بلکه به دلیل متفاوت اندیشیدن، هزینه بیشتری برای تغییر میپردازند؛ چراکه تحول، پیش از آنکه ساختارها را دگرگون کند، عادتها، رویهها و آسودگیهای تثبیتشده را به چالش میکشد.
چنانکه مولانا میگوید:
«هر نفس نو میشود دنیا و ما
بیخبر از نو شدن اندر بقا»
و شاید دشوارترین مرحله در مسیر تحول، نه رخ دادن تغییر، بلکه دیدن ضرورت آن پیش از آن باشد که زمانه، انسان و سازمان را به تغییر وادارد. سازمانی که از نو شدن میهراسد، دیر یا زود در برابر واقعیتهای تازه ناتوان خواهد شد؛ زیرا ایستایی، اگرچه در ظاهر آرامش میآورد، در عمق خود آغاز فرسایش است.
مدیریت تحولآفرین از همین نقطه آغاز میشود؛ از جایی که اداره صرف امور، جای خود را به هدایت اندیشه میدهد و حفظ ساختارها، جای خود را به آفرینش ظرفیتهای تازه میسپارد. مدیری که تنها امروز را مدیریت میکند، شاید نظم موجود را حفظ کند؛ اما مدیری که فردا را میبیند، امکان تحول را فراهم میآورد.
گفتوگوی پیشِرو تلاشی است برای واکاوی همین نسبت؛ نسبتی میان تجربه و اندیشه، میان مدیریت و رهبری، و میان دانشگاه بهمثابه یک سازمان و دانشگاه بهمثابه نهادی برای پرورش انسان. در این مسیر، از ضرورت مدیریت تحولآفرین، موانع تحقق آن، منطق تصمیمگیری و الزامات رهبری اثربخش در محیطهای آموزشی سخن گفتهایم؛ نه برای آنکه نسخهای نهایی عرضه شود، بلکه برای آنکه دریچهای تازه به گفتوگو درباره آینده تعلیم و تربیت گشوده شود؛ آیندهای که ساختنش، بیش از هر چیز، به جسارت اندیشیدن و شهامت تغییر نیاز دارد
.
گاه ارزش یک گفتوگو نه در پرسشهایی است که طرح میشود و نه در پاسخهایی که داده میشود؛ ارزش آن در زیستِ انسانی است که پشتوانه سخن خویش را نه تنها در کتابها، بلکه در میدان تجربه یافته است. دکتر زهره کرمی از آن دست مدیرانی است که فاصله میان نظریه و عمل را در متن واقعیت پیمودهاند؛ استادیار بازنشسته گروه علوم تربیتی دانشگاه فرهنگیان و دانشآموخته دکتری برنامهریزی درسی از دانشگاه بوعلیسینا که سالیان متمادی، از آموزشوپرورش استان همدان تا معاونت و سپس ریاست پردیس شهید باهنر، در متن پیچیدگیها، دشواریها و ظرافتهای نظام تعلیم و تربیت حضور داشتهاند.
از همین رو، آنچه در این گفتوگو روایت میشود، صرفاً بازتاب دیدگاههای یک استاد دانشگاه یا گزارش تجربه یک مدیر اجرایی نیست؛ بلکه حاصل سالها مواجهه با واقعیتهایی است که گاه در سکوت کلاسها، گاه در راهروهای دانشگاه و گاه در لایههای پنهان تصمیمگیریهای آموزشی خود را آشکار میسازند. تجربهای که نشان میدهد مدیریت، پیش از آنکه فن اداره کردن باشد، هنر فهمیدن، شنیدن و ساختن است.
تعلیم و تربیت، بیش از هر زمان دیگری، نیازمند مدیرانی است که تنها نگهبان وضع موجود نباشند، بلکه معماران افقهای تازه باشند؛ مدیرانی که بتوانند میان آرمانهای تربیتی و اقتضائات اجرایی، میان ثبات در اصول و پویایی در روشها، و میان میراث گذشته و ضرورتهای آینده، تعادلی خردمندانه برقرار سازند.
بااینهمه، تاریخ تعلیم و تربیت بارها نشان داده است که ساختارهای سختجان، همیشه با اندیشههای تازه مهربان نیستند؛ گاه آنچه باید موتور حرکت باشد، به ترمز تغییر بدل میشود و آنچه باید راهگشا باشد، در برابر راههای نو سد میسازد. مدیران تحولآفرین، در بسیاری از موارد، نه به دلیل فقدان توانایی، بلکه به دلیل متفاوت اندیشیدن، هزینه بیشتری برای تغییر میپردازند؛ چراکه تحول، پیش از آنکه ساختارها را دگرگون کند، عادتها، رویهها و آسودگیهای تثبیتشده را به چالش میکشد.
چنانکه مولانا میگوید:
«هر نفس نو میشود دنیا و ما
بیخبر از نو شدن اندر بقا»
و شاید دشوارترین مرحله در مسیر تحول، نه رخ دادن تغییر، بلکه دیدن ضرورت آن پیش از آن باشد که زمانه، انسان و سازمان را به تغییر وادارد. سازمانی که از نو شدن میهراسد، دیر یا زود در برابر واقعیتهای تازه ناتوان خواهد شد؛ زیرا ایستایی، اگرچه در ظاهر آرامش میآورد، در عمق خود آغاز فرسایش است.
مدیریت تحولآفرین از همین نقطه آغاز میشود؛ از جایی که اداره صرف امور، جای خود را به هدایت اندیشه میدهد و حفظ ساختارها، جای خود را به آفرینش ظرفیتهای تازه میسپارد. مدیری که تنها امروز را مدیریت میکند، شاید نظم موجود را حفظ کند؛ اما مدیری که فردا را میبیند، امکان تحول را فراهم میآورد.
گفتوگوی پیشِرو تلاشی است برای واکاوی همین نسبت؛ نسبتی میان تجربه و اندیشه، میان مدیریت و رهبری، و میان دانشگاه بهمثابه یک سازمان و دانشگاه بهمثابه نهادی برای پرورش انسان. در این مسیر، از ضرورت مدیریت تحولآفرین، موانع تحقق آن، منطق تصمیمگیری و الزامات رهبری اثربخش در محیطهای آموزشی سخن گفتهایم؛ نه برای آنکه نسخهای نهایی عرضه شود، بلکه برای آنکه دریچهای تازه به گفتوگو درباره آینده تعلیم و تربیت گشوده شود؛ آیندهای که ساختنش، بیش از هر چیز، به جسارت اندیشیدن و شهامت تغییر نیاز دارد
.