یک زمانی اگر دانشآموزی میپرسید «این درست است؟»، احتمالاً پاسخ را از معلمش میخواست. معلم فقط کسی نبود که کتاب درسی را توضیح دهد؛ او یکی از مهمترین منابع شناخت، قضاوت و حتی الگوسازی برای دانشآموز بود.
اما امروز، پیش از آنکه سؤالمان را از معلم بپرسیم، شاید آن را در گوگل جستوجو کنیم، در اینستاگرام ببینیم چه کسی دربارهاش صحبت کرده یا سراغ یک اینفلوئنسر برویم که چند میلیون دنبالکننده دارد.
پس چه اتفاقی افتاده است؟
آیا مرجعیت فکری از معلم به اینفلوئنسر منتقل شده؟
از جامعهپذیری تا «مرجع فکری»
از نگاه جامعهشناختی، انسان در طول زندگی از طریق خانواده، مدرسه، گروه دوستان، رسانه و نهادهای اجتماعی یاد میگیرد چگونه فکر و رفتار کند. در این میان، افراد و گروههایی که برای ما الگو یا منبع داوری هستند، نقش مهمی در شکلگیری نگرشهایمان دارند.
مدرسه یکی از مهمترین نهادهای جامعهپذیری است. معلم نیز فقط انتقالدهنده اطلاعات نیست؛ شیوه حرفزدن، قضاوتکردن، مطالعهکردن و مواجهه او با مسائل میتواند بخشی از آن چیزی باشد که دانشآموز از «چگونه اندیشیدن» یاد میگیرد.
اما میدان جامعهپذیری دیگر فقط کلاس درس نیست.
امروز تلفن همراه، صفحهای است که هر روز صدها الگوی رفتاری و فکری را پیش چشم ما میگذارد.
بوردیو: همه منابع فکری ارزش یکسان ندارند
پیر بوردیو با مفهوم سرمایه فرهنگی نشان میدهد که دانش، مهارت، زبان، سلیقه و شیوههای فرهنگی میتوانند نوعی سرمایه باشند و در موقعیتهای اجتماعی مختلف ارزش پیدا کنند.
در میدان آموزش، مدرسه معمولاً به شکل خاصی از دانش و فرهنگ ارزش میدهد. بنابراین معلم، کتاب و دانشگاه از منابع سنتی تولید و انتقال سرمایه فرهنگیاند.
اما در فضای دیجیتال، قواعد میدان تا حدی تغییر کردهاند.
امروز تعداد دنبالکننده، میزان دیدهشدن، توانایی تولید محتوا و حتی جذابیت بصری میتواند به یک منبع اعتبار اجتماعی تبدیل شود.
در نتیجه، ممکن است فردی بدون تخصص دانشگاهی گسترده، صرفاً به دلیل دیدهشدن زیاد، در ذهن مخاطبان به یک «مرجع» تبدیل شود.
اینجا یک پرسش مهم شکل میگیرد:
آیا هرکس که بیشتر دیده میشود، الزاماً بیشتر میداند؟
پاسخ جامعهشناسی احتمالاً منفی است.
مسئله فقط اینفلوئنسر نیست؛ مسئله «اعتماد» است
اینفلوئنسرها لزوماً رقیب معلم نیستند.
مسئله مهمتر، تغییر سازوکار اعتماد است.
معلم معمولاً از طریق یک نهاد رسمی، آموزش تخصصی و رابطه آموزشی مشروعیت پیدا میکند؛ در حالی که اینفلوئنسر ممکن است مشروعیت خود را از ارتباط روزمره، صمیمیت، تعداد مخاطبان و احساس «شبیه ما بودن» به دست آورد.
به همین دلیل، ممکن است یک نوجوان توصیه یک اینفلوئنسر درباره سبک زندگی را جدیتر از سخن یک متخصص بگیرد؛ نه لزوماً چون آن اینفلوئنسر اطلاعات بیشتری دارد، بلکه چون احساس نزدیکی بیشتری با او میکند.
در اینجا مفهوم گافمن درباره «ارائه خود» نیز قابل توجه است: اینفلوئنسر دائماً در حال ساختن تصویری از خود برای مخاطب است؛ تصویری که میتواند حس صمیمیت، اعتماد و شباهت ایجاد کند.
پس معلم چه میشود؟
شاید پاسخ این نباشد که «معلم جای خود را به اینفلوئنسر داده است».
بلکه مرجعیت فکری امروز چندپارهتر شده است.
معلم، والدین، دوستان، متخصصان، رسانهها، سلبریتیها و اینفلوئنسرها، همگی میتوانند در شکلدادن به نگرش ما نقش داشته باشند؛ اما هرکدام در میدان متفاوتی.
چالش آموزش امروز شاید همین باشد:
معلم دیگر تنها پنجره دانشآموز به جهان نیست.
بنابراین وظیفه مدرسه فقط انتقال اطلاعات نیست؛ بلکه باید توانایی تشخیص منبع معتبر، نقد اطلاعات و پرسیدن سؤال درست را نیز آموزش دهد.
در جهانی که هرکس میتواند تولیدکننده محتوا باشد، شاید مهمتر از اینکه بدانیم «چه کسی چه میگوید»، این باشد که یاد بگیریم بپرسیم:
چرا باید حرف او را باور کنم؟
شاید مرجع فکری آینده نه کسی باشد که بیشترین دنبالکننده را دارد و نه حتی کسی که بیشترین اطلاعات را دارد؛ بلکه کسی باشد که بتواند به ما کمک کند خودمان بهتر فکر کنیم.
یک زمانی اگر دانشآموزی میپرسید «این درست است؟»، احتمالاً پاسخ را از معلمش میخواست. معلم فقط کسی نبود که کتاب درسی را توضیح دهد؛ او یکی از مهمترین منابع شناخت، قضاوت و حتی الگوسازی برای دانشآموز بود.
اما امروز، پیش از آنکه سؤالمان را از معلم بپرسیم، شاید آن را در گوگل جستوجو کنیم، در اینستاگرام ببینیم چه کسی دربارهاش صحبت کرده یا سراغ یک اینفلوئنسر برویم که چند میلیون دنبالکننده دارد.
پس چه اتفاقی افتاده است؟
آیا مرجعیت فکری از معلم به اینفلوئنسر منتقل شده؟
از جامعهپذیری تا «مرجع فکری»
از نگاه جامعهشناختی، انسان در طول زندگی از طریق خانواده، مدرسه، گروه دوستان، رسانه و نهادهای اجتماعی یاد میگیرد چگونه فکر و رفتار کند. در این میان، افراد و گروههایی که برای ما الگو یا منبع داوری هستند، نقش مهمی در شکلگیری نگرشهایمان دارند.
مدرسه یکی از مهمترین نهادهای جامعهپذیری است. معلم نیز فقط انتقالدهنده اطلاعات نیست؛ شیوه حرفزدن، قضاوتکردن، مطالعهکردن و مواجهه او با مسائل میتواند بخشی از آن چیزی باشد که دانشآموز از «چگونه اندیشیدن» یاد میگیرد.
اما میدان جامعهپذیری دیگر فقط کلاس درس نیست.
امروز تلفن همراه، صفحهای است که هر روز صدها الگوی رفتاری و فکری را پیش چشم ما میگذارد.
بوردیو: همه منابع فکری ارزش یکسان ندارند
پیر بوردیو با مفهوم سرمایه فرهنگی نشان میدهد که دانش، مهارت، زبان، سلیقه و شیوههای فرهنگی میتوانند نوعی سرمایه باشند و در موقعیتهای اجتماعی مختلف ارزش پیدا کنند.
در میدان آموزش، مدرسه معمولاً به شکل خاصی از دانش و فرهنگ ارزش میدهد. بنابراین معلم، کتاب و دانشگاه از منابع سنتی تولید و انتقال سرمایه فرهنگیاند.
اما در فضای دیجیتال، قواعد میدان تا حدی تغییر کردهاند.
امروز تعداد دنبالکننده، میزان دیدهشدن، توانایی تولید محتوا و حتی جذابیت بصری میتواند به یک منبع اعتبار اجتماعی تبدیل شود.
در نتیجه، ممکن است فردی بدون تخصص دانشگاهی گسترده، صرفاً به دلیل دیدهشدن زیاد، در ذهن مخاطبان به یک «مرجع» تبدیل شود.
اینجا یک پرسش مهم شکل میگیرد:
آیا هرکس که بیشتر دیده میشود، الزاماً بیشتر میداند؟
پاسخ جامعهشناسی احتمالاً منفی است.
مسئله فقط اینفلوئنسر نیست؛ مسئله «اعتماد» است
اینفلوئنسرها لزوماً رقیب معلم نیستند.
مسئله مهمتر، تغییر سازوکار اعتماد است.
معلم معمولاً از طریق یک نهاد رسمی، آموزش تخصصی و رابطه آموزشی مشروعیت پیدا میکند؛ در حالی که اینفلوئنسر ممکن است مشروعیت خود را از ارتباط روزمره، صمیمیت، تعداد مخاطبان و احساس «شبیه ما بودن» به دست آورد.
به همین دلیل، ممکن است یک نوجوان توصیه یک اینفلوئنسر درباره سبک زندگی را جدیتر از سخن یک متخصص بگیرد؛ نه لزوماً چون آن اینفلوئنسر اطلاعات بیشتری دارد، بلکه چون احساس نزدیکی بیشتری با او میکند.
در اینجا مفهوم گافمن درباره «ارائه خود» نیز قابل توجه است: اینفلوئنسر دائماً در حال ساختن تصویری از خود برای مخاطب است؛ تصویری که میتواند حس صمیمیت، اعتماد و شباهت ایجاد کند.
پس معلم چه میشود؟
شاید پاسخ این نباشد که «معلم جای خود را به اینفلوئنسر داده است».
بلکه مرجعیت فکری امروز چندپارهتر شده است.
معلم، والدین، دوستان، متخصصان، رسانهها، سلبریتیها و اینفلوئنسرها، همگی میتوانند در شکلدادن به نگرش ما نقش داشته باشند؛ اما هرکدام در میدان متفاوتی.
چالش آموزش امروز شاید همین باشد:
معلم دیگر تنها پنجره دانشآموز به جهان نیست.
بنابراین وظیفه مدرسه فقط انتقال اطلاعات نیست؛ بلکه باید توانایی تشخیص منبع معتبر، نقد اطلاعات و پرسیدن سؤال درست را نیز آموزش دهد.
در جهانی که هرکس میتواند تولیدکننده محتوا باشد، شاید مهمتر از اینکه بدانیم «چه کسی چه میگوید»، این باشد که یاد بگیریم بپرسیم:
چرا باید حرف او را باور کنم؟
شاید مرجع فکری آینده نه کسی باشد که بیشترین دنبالکننده را دارد و نه حتی کسی که بیشترین اطلاعات را دارد؛ بلکه کسی باشد که بتواند به ما کمک کند خودمان بهتر فکر کنیم.