در واپسین لحظات عاشورا، هنگامی که فریاد جانسوز «هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی» در پهنهٔ کربلا پیچید، پردههای غفلت از برابر دیدگان حرّ بن یزید ریاحی کنار رفت. او که از سرداران سپاه کوفه بود و تا آن دم، راه را بر کاروان امام حسین علیهالسلام بسته بود، ناگاه خویش را بر سر دو راهیِ بهشت و دوزخ یافت.
حرّ نزد عمر سعد رفت و پرسید: «آیا با این مرد خواهی جنگید؟» عمر سعد پاسخ داد: «آری، به خدا سوگند، جنگی که سرها بيفتد و دستها بپرَد.» حرّ گفت: «آیا پیشنهاد او را نمیپذیری؟» عمر سعد گفت: «اگر کار به دست من بود، میپذیرفتم، ولی ابن زیاد نمیپذیرد.»
حرّ از نزد او برخاست و به بهانه آب دادن به اسب، از لشکر جدا شد. مهاجر بن اوس که او را دید، پرسید: «چه قصدی داری؟» حرّ پاسخی نداد، اما لرزهای بر اندامش افتاده بود. مهاجر گفت: «اگر از من میپرسیدند شجاعترین مرد کوفه کیست، تو را نام میبردم؛ این چه حالی است که در تو میبینم؟» حرّ پاسخ داد: «به خدا سوگند، خود را میان بهشت و دوزخ میبینم؛ و به خدا، چیزی را بر بهشت برنمیگزینم، هر چند تکهتکه شوم و سوزانده گردم.»
آنگاه بر اسب تاخت و دست بر سر نهاد و گفت: «بار خدایا! به سوی تو بازگشتم، توبهام را بپذیر. من دل دوستان تو و فرزندان دختر پیامبرت را لرزاندم.»
چون به نزدیک امام رسید، سپر واژگون کرد و سلام گفت. عرض کرد: «فدایت شوم ای پسر رسول خدا! من همانم که نگذاشتم برگردی و تو را در این سرزمین زمینگیر کردم. به خدا سوگند، گمان نمیبردم که این مردم پیشنهاد تو را یکسره نپذیرند. اکنون به درگاه خدا توبه کردهام. آیا توبهام پذیرفته میشود؟»
امام حسین علیهالسلام فرمود: «آری، خداوند توبه تو را میپذیرد. فرود آی.» حرّ عرض کرد: «اگر اجازه دهی سواره بجنگم تا به شهادت رسم.» امام فرمود: «خدا تو را رحمت کند؛ هر چه در نظر داری عمل کن.»
حرّ به میان سپاه کوفه بازگشت و فریاد برآورد: «ای اهل کوفه! مادرتان به عزایتان بنشیند! این بنده شایسته خدا را دعوت کردید تا نزد شما آید، آنگاه او را تسلیم کردید. او را از هر سو محاصره کرده و آب فرات را که یهود و نصاری و مجوس از آن مینوشند، بر او و خاندانش بستهاید. چه بد رفتاری با فرزندان محمد صلیاللهعلیهوآله کردید!»
سپاه کوفه بر او تاخت. حرّ چون شیری خروشان به میدان رفت و آنچنان جنگید که دشمن را از نبرد تنبهتن هراسان ساخت. هر که با او روبهرو میشد، با نخستین ضربه از پای درمیآمد. عمر بن حجاج فریاد زد: «ای احمقان! اینان پهلوانان جانباختهاند، تنها به میدانشان نروید.» سرانجام، پس از آنکه بیش از چهل تن را به هلاکت رساند، پیکر خونینش بر خاک عشق آرام گرفت.
امام خود را به بالین او رساند، سرش را بر دامان گرفت و خون از چهرهاش زدود و فرمود: «بَخٍّ بَخٍّ یا حُرّ! اَنْتَ الْحُرُّ کَما سُمِّیتَ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ» ـ آفرین بر تو ای حر! تو آزادهای، همانگونه که در دنیا و آخرت حر نامیده شدی.
آن لحظه، توبهٔ حرّ نه با کلمات، که با خون امضا شد و نامش برای همیشه در شمار آزادگان تاریخ درخشید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
منابع:
- ابننما حلی، مثیرالاحزان، ص۶۰
- خوارزمی، مقتل الحسین، ج۱، ص۲۳۲
- ابصارالیعین، ص۲۰۵
- شیخ مفید، الارشاد، ج۲، ص۱۰۳
- طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۴۳۷-۴۴۰
- مجلسی، بحارالانوار، ج۱۰، ص۱۱۷
- مقرم، مقتل الحسین، ص۳۰۳
- ابنقولویه، کامل الزیارات (نقل از زیارت ناحیه مقدسه)
- سید بن طاووس، اقبال الاعمال، ج۳، ص۷۸ و ۳۴۴
در واپسین لحظات عاشورا، هنگامی که فریاد جانسوز «هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی» در پهنهٔ کربلا پیچید، پردههای غفلت از برابر دیدگان حرّ بن یزید ریاحی کنار رفت. او که از سرداران سپاه کوفه بود و تا آن دم، راه را بر کاروان امام حسین علیهالسلام بسته بود، ناگاه خویش را بر سر دو راهیِ بهشت و دوزخ یافت.
حرّ نزد عمر سعد رفت و پرسید: «آیا با این مرد خواهی جنگید؟» عمر سعد پاسخ داد: «آری، به خدا سوگند، جنگی که سرها بيفتد و دستها بپرَد.» حرّ گفت: «آیا پیشنهاد او را نمیپذیری؟» عمر سعد گفت: «اگر کار به دست من بود، میپذیرفتم، ولی ابن زیاد نمیپذیرد.»
حرّ از نزد او برخاست و به بهانه آب دادن به اسب، از لشکر جدا شد. مهاجر بن اوس که او را دید، پرسید: «چه قصدی داری؟» حرّ پاسخی نداد، اما لرزهای بر اندامش افتاده بود. مهاجر گفت: «اگر از من میپرسیدند شجاعترین مرد کوفه کیست، تو را نام میبردم؛ این چه حالی است که در تو میبینم؟» حرّ پاسخ داد: «به خدا سوگند، خود را میان بهشت و دوزخ میبینم؛ و به خدا، چیزی را بر بهشت برنمیگزینم، هر چند تکهتکه شوم و سوزانده گردم.»
آنگاه بر اسب تاخت و دست بر سر نهاد و گفت: «بار خدایا! به سوی تو بازگشتم، توبهام را بپذیر. من دل دوستان تو و فرزندان دختر پیامبرت را لرزاندم.»
چون به نزدیک امام رسید، سپر واژگون کرد و سلام گفت. عرض کرد: «فدایت شوم ای پسر رسول خدا! من همانم که نگذاشتم برگردی و تو را در این سرزمین زمینگیر کردم. به خدا سوگند، گمان نمیبردم که این مردم پیشنهاد تو را یکسره نپذیرند. اکنون به درگاه خدا توبه کردهام. آیا توبهام پذیرفته میشود؟»
امام حسین علیهالسلام فرمود: «آری، خداوند توبه تو را میپذیرد. فرود آی.» حرّ عرض کرد: «اگر اجازه دهی سواره بجنگم تا به شهادت رسم.» امام فرمود: «خدا تو را رحمت کند؛ هر چه در نظر داری عمل کن.»
حرّ به میان سپاه کوفه بازگشت و فریاد برآورد: «ای اهل کوفه! مادرتان به عزایتان بنشیند! این بنده شایسته خدا را دعوت کردید تا نزد شما آید، آنگاه او را تسلیم کردید. او را از هر سو محاصره کرده و آب فرات را که یهود و نصاری و مجوس از آن مینوشند، بر او و خاندانش بستهاید. چه بد رفتاری با فرزندان محمد صلیاللهعلیهوآله کردید!»
سپاه کوفه بر او تاخت. حرّ چون شیری خروشان به میدان رفت و آنچنان جنگید که دشمن را از نبرد تنبهتن هراسان ساخت. هر که با او روبهرو میشد، با نخستین ضربه از پای درمیآمد. عمر بن حجاج فریاد زد: «ای احمقان! اینان پهلوانان جانباختهاند، تنها به میدانشان نروید.» سرانجام، پس از آنکه بیش از چهل تن را به هلاکت رساند، پیکر خونینش بر خاک عشق آرام گرفت.
امام خود را به بالین او رساند، سرش را بر دامان گرفت و خون از چهرهاش زدود و فرمود: «بَخٍّ بَخٍّ یا حُرّ! اَنْتَ الْحُرُّ کَما سُمِّیتَ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ» ـ آفرین بر تو ای حر! تو آزادهای، همانگونه که در دنیا و آخرت حر نامیده شدی.
آن لحظه، توبهٔ حرّ نه با کلمات، که با خون امضا شد و نامش برای همیشه در شمار آزادگان تاریخ درخشید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
منابع:
- ابننما حلی، مثیرالاحزان، ص۶۰
- خوارزمی، مقتل الحسین، ج۱، ص۲۳۲
- ابصارالیعین، ص۲۰۵
- شیخ مفید، الارشاد، ج۲، ص۱۰۳
- طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۵، ص۴۳۷-۴۴۰
- مجلسی، بحارالانوار، ج۱۰، ص۱۱۷
- مقرم، مقتل الحسین، ص۳۰۳
- ابنقولویه، کامل الزیارات (نقل از زیارت ناحیه مقدسه)
- سید بن طاووس، اقبال الاعمال، ج۳، ص۷۸ و ۳۴۴